پندار نو

هل تريد التفاعل مع هذه المساهمة؟ كل ما عليك هو إنشاء حساب جديد ببضع خطوات أو تسجيل الدخول للمتابعة.
پندار نو

سایت مستقل و غیر وابسته به احزاب و گروه های سیاسی


    خاطرات و افتخارات

    avatar
    admin
    Admin

    تعداد پستها : 7126
    Registration date : 2007-06-20
    20180718

    خاطرات و افتخارات Empty خاطرات و افتخارات

    پست  admin

    خاطرات و افتخارات Yo_i_a10

    خاطرات و افتخارات
    ( بخش سیزدهم )
    و نمونه ی از تراژدی اسفناک و فاجعۀ دیگر در مناطق مرکزی، شمال و شمال غرب
    به یاد دارم که در دوران حکومت ظاهر شاهی و سلطنتی همچنانیکه فقر و محرومیت و بیروکراسی بیداد میکرد مردم با دشواری های زیادی روبرو بودند و هر روز اینجا و آنجا انسانهای مجبور و بیچاره از گرسنگی و بی عدالتی جان می باختند و اما برای پادشاه و شورای سلطنتی و حکومت جابر و فاسد او نه جالب بود، و نه تعهد و مسؤلیتی در قبال داشتند، و نه احساس و عاطفۀ نسبت به توده های مردم و جامعه و ... ، خشکسالی شدید پیش آمد و این آفت مرگبار طبیعت قحطی و گرسنگی عامۀ مردم را در شهر و اطراف به وجود آورد، زندگی و حیات مردم را تهدید میکرد و به خصوص میلیون ها انسانیکه بحیث دهقان و کارگران کشاورزی با خانواده های خود در گرو و اسارت زمین و زمینداران بودند بیشتر در معرض خطر و آسیب افتادند، زیرا زندگی و حیات ملیونها انسان هموطن ما یعنی حدود بیش از 70 % مستقیماً با محصولات زراعتی و زمین آن صاحبان و مالکان زمین وابسته و متعلق بودند، چنانچه هموطنان عزیز ما در مناطق بادغیس، چغچران، غورات و بعض مناطق دیگر از انتهای مجبوریت و ناگزیری بفروش فرزندان و عزیزان خود ناچار و مجبور گردیدند و انسانهای بیشمار مخصوصاً اطفال معصوم در مناطق مختلف کشور از گرسنگی و بی سرپرستی مردند و جان دادند، این فاجعه سخت دردناک و تکان دهنده بود که در عصر موجود شمار کثیری انسان ها از درد و رنج گرسنگی می میرند، در شهر کابل و سایر شهرها در مقابل هر نانوائی و غرفه های سیلو ازدحام و قطارهای طویلی از مردم بخاطر بدست آوردن یک قرص نان از بام تا شام انتظار و تلاش میکردند و چه بسا کسان مظلوم در این گیرودار ضعف و از پا می افتادند و سپس نا امید و ناچار با یخن کنده و پاره و سر و روی کوبیده شده ناامید و ناچار راهی منزل خود میشدند.
    حکومت شاهی با بسیار سادگی و آسانی میتوانست برای رفع این بحران و نجات مردم اقدام مؤثری بینماید، امکانات وسیع برای خریداری گندم و مواد خوراکی بدسترس داشت، و میتوانست از جامعۀ جهانی کمک بخواهد و ... و اما هرگز برُخ نیاورد و خود را تکان هم نداد، گوئی این حکومت و زعامت غیر مسؤل نه تنها که عاطفۀ بشری ندارد بلکه شدیداً کر و کور هم است، این بحران و فاجعۀ انسانی مدت طولانی را در بر گرفت و در اثر این فاجعه و بحران تعدادی از هموطنان عزیز ما جان باختند و قربانی شدند حکومت همچنان کاملاً بی حس و بی اعتنا بود و به هیچ کسی و به هیچ خانودۀ کوچک ترین کمکی هم نکرد. 


    ***


    فاجعۀ قحطی و سیلاب مدحِش و ویران گر در جاغوری و هزاره جات،
    و ســفر تاریخی پاد شاه
    خاطره تلخ دیگری را بیاد دارم، سالیکه سیلاب مدحِش ولسوالی جاغوری و بعض مناطق هزاره جات را تخریب و به غارت کشید، این حادثه طبیعی در زمانی بوقوع پیوست که اندک محصولات زراعتی که همه دار و ندار این مردم ستم دیده و مظلوم بود، و مردم بی بضاعت و محروم تمام سال و به سختی و با رنج بیکران کار و تلاش میکنند تا از اندک زمین و امکانات خویش اندک محصولات کشاورزی خود را بدست آورند، سیلاب مدحِش و آفت طبیعی درهمین موقع که مردم محصولات زراعتی خود یعنی حاصل یک سال کار و زحمات خود را بر دارند، سیلاب طوفانی و خشم طبیعت تمام محصولات زراعتی آنها را با خود بغارت برد، زمینهای کشاورزان مظلوم، کاریزها، چشمه ها و جویبارها همه تخریب و ویران شد، علاوه بر آن این طوفان طبیعت چندین انسان و تعدادی از مواشی و حیوانات را نیز با خشم خود برد، و تمام مردم جاغوری و هزاره جات به سختی پریشان و محروم تر از پیش گردیدند، چنین معلوم میشد که تمام مردم این مناطق در سوگ و ماتم خود نشسته اند.
    و در همین حال و احوال محرومیت و غمناک در ماتم کدۀ جاغوریان، اتفاقاً قرار و برنامۀ پی ریزی شده بر این بود که ظاهر شاه پادشاه افغانستان برای اولین بار سفری به ولسوالی جاغوری و هزاره جات که از قبل برنامه ریزی شده بود داشت، در این دوره آقای شیخ رمضان شریفی وکیل مردم جاغوری و آقای سید فاضل وکیل مردم مالستان در شورای ملی بودند نیز شامل هیئت معیتی شاه بودند. من در آن زمان فقط هشت سال داشتم رخصتی های تابستانی مکاتب بود یک گروپ اطفال مکاتب برای تشریفات و ترانه خوانی در وصف پادشاه و نیا کانش تمرین شده بودند تحت سر پرستی احمد جمال معلم آماده رفتن با کاروان شاهی بودند، پدرم با این معلم از قبل آشنا بود لذا من هم شامل این گروپ ترانه خوان پذیرفته شدم،این دسته و گروپ کودکان ترانه خوان با لباس و یونیفورم ویژه نمایشی آماده گردیده بودند. مادرم با تشویش و نگرانی های زیاد فقط یک روز برایم اجازه داد بایست تا فردا بخانه باز گردم، فقط دوماه قبل از آن بدر بار حاجی رحیم قنات مقرر شده بودم، حاجی بابا در قلمرو خود پادشاه دیگری بود و من بدون اجازه حاجی بابا شامل این پروگرام آماده شدم پدرم دست مرا بدست معلم مسئول داد و ما همچنان با این کاروان از کابل یکجا در معیتی ظاهر شاه خان و شهزادگان حرکت کردیم، این پروگرام نمایشی دسته ترانه خوان صرفاً برای تشریفات روز اول بود، در ختم پروگرام بایست تحت قیادت معلم صاحب بکابل برگردیم. البته تعداد دیگر مردم نیز در حالیکه شامل برنامه نبودند شامل این کاروان شدند موتر های مفت و بدون کرایه با سیل و سیر مفت و رایگانی نعمت بزرگی بود که برای هر لگه و لوگه فراهم نبود. البته پروگرام و مقدمات سفر پادشاه درین مسیر از مدتها قبل تدارک و فراهم شده بود و سفر پادشاه بروز سوم و چهارم بعد از این سیلاب ویران گر صورت گرفت.
    تفنگ داران گارد شاهی و کوماندو ها در پیشاپیش و اطراف کاروان بزرگ شاهی تأمین مطمئین امنیتی را فراهم می نمایند تا کدام عبدالخالق دیگری بر فرق شاه نکوبد. هر جایکه شاه و هیأت معیتی توقف و اقامت می گزینند، وزارت دربار کمپ مخصوص شاهی را با اثاثیه و فرنیچر و لوازمات آنرا فراهم و برپا مینماید و استراحتگاه های شاه و شهزادگان و هیأت معیتی و خدمات تفریحی و بخور و بنوش آنها را آماده می سازد، منطقه و اطراف آن تحت تدابیر شدید امنیتی قرار می گیرد، اقامتگاه شاه و اطراف آن چراغان می شود صدای جنراتور ها و غرش موتر های زرهپوش با هلهله و هیجانات حکومتی ها و غلغلۀ مردم فضای دیگری به محیط و ماحول آنجا بخشیده است، اکثریت مردم بار اول چراغ های برق و روشنائی شب و اینهمه چراغان، و کاروان بزرگ موتر ها و ترانسپورت و ماشین ها، ازدحام و هیاهوی شاهی و حکومتی را می بینند. اکثریت مردم و بویژه کودکان پادشاه و شهزادگان را از موجودات زمین نمی پنداشتند، در تخیل وافکار خود نیز منشاء و اصالت پاد شاه و شهزادگان را نمیدانستند، وقتیکه به شان و شوکت شاهی و این همه قدرت بیکران آنها نگاه میکردند، گمان براین داشتند که این موجودات موهوم و مقدس بدانگونه که تبلیغ میشد آسمانی و یا حد اقل سایه خدا باشد، و. یا هرچه هست بزرگواران قدرتمندی هستند که با آدمیان شباهت ندارند، به موجودات مرموز و خارق العادۀ افسانوی شباهت دارند.
    کاروان بزرگ از موتر های تیز رفتار های ضد گلوله مخصوص شاهی و سلطنتی و موتر های Land Rover مخصوص و قوی، کاروان بزرگ از کامیونهای بزرگ و قوی بار بری که حدود بیش از پنجاه کامیون بزرگ، تانکر های تیل و تانکر های آب نیز شامل میشد، در این کامیون های بزرگ باربری ضروریات و نیازمندی های سفری دو روزه پادشاه از قبیل قالین ها و فرنیچر ها، خیمه ها و وسایل کمپ پادشاه، جنراتورها و وسایل برقی، لوازم و آشپز خانۀ مجهز، ظروف و مفروشات و ضروریات سفر شاهی، مواد خوراکی، یخچالهای بزرگ مملو از گوشتها، میوه جات و سبزی جات تازه و انواع خوراکی های قیمتی با گروپ مجهز آشپزها و خدمتگاران دربار و خیبر رستورانت، سامان و وسایل تخنیکی و ترمیماتی ماشین و آلات با گروپ مجهز تکنیشن ها و برقی ها، کامیونهای حامل تایر ها و تیوپ ها وغیره وسایل ورکشاپ تخنیکی، وغیره نیازمندی های مکمل شاهانه، پرسونل فنی و مسلکی و کارکنان کافی و مجهز، بلدوزرها و دیگر ماشین و آلات سرک سازی و تفنگ داران مخصوص گارد شاهی و کوماندو ها در پیشا پیش اعلیحضرت معظم همایونی و هیات معیتی و همراهان شاه، سرکها و مسیر راه پادشاه را هموار و ترمیم میکنند، فقط و فقط مسیر راه و عبور پادشاه را در پیشا پیش ترمیم میکرد گوئی وزارت فواید عامه با تمام امکانات و ماشین و آلات و پرسونل خود در خدمت شاه کار میکنند، تمام این همه ترتیبات و تشریفات بزرگ و سنگین بخاطر سفر دو روزه پادشاه از سوی وزارت دربار، وزارت فواید عامه و مسؤلین امور دربار با چنان هزینۀ بزرگ و مصارف گزاف فراهم میشد، علاوه از این کاروان دیگری از تفنگ داران گارد شاهی و کماندوئی در پیشا پیش قدوم و اطراف و عقب کاروان پادشاه تدابیر شدید امنیتی را به عهده دارند، پادشاه و هر یکی از شورای سلطنتی و ارکان مهم شاهی از امنیت و سلامتی خود با وجود این همه امکانات و تدابیر جدی امنیتی نگرانی و تشویش داشتند، در این سفر دو شهزاده گان ( پسران پادشاه ) نیز همراه با پدرش بودند، علاوه بر آن آقای دوکتور عثمان انوری وزیر صحت عامه با تیم از دوکتوران و کارکنان طبی، وزیر فواید عامه با تیم از استحکامات و انجینیری و عدۀ از کابینه و اراکین شاه با گروپهای مشخص کاری صرفاً در خدمت و معیتی شاه بودند تا پادشاه و شهزاده گان را در این سفر همراهی و خدمتگذاری نمایند.
    پادشاه و هیات معیتی از نزدیک تخریب و ویران گری سیلاب و طوفان را و نیز وضعیت رقت بار و زندگی اسفبار مردم و اهالی آن مناطق را به چشم خود مشاهده کرد، کمپ بزرگ و تشریفاتی برپا شده بود، در روز اول تشریف آوری ایشان که حوالی ساعت یازده روز بود اولین توقف و اقامت پادشاه و همراهانش در محوطۀ مکتب ابتدائیه حوتقول و انگوری جاغوری بود که وزارت دربار در پیشاپیش فراهم میکرد. در قدم نخست گروپ کودکان ترانه خوان که در زیر این خیمه بزرگ شاهی و روبروی پادشاه و شهزادگان بطور بسیار منظم ایستاده و تا آخرین توان و نفس با صدای بلند همی خواند و چنین میخواند: ( عمر دی ډیرشه پادشاه ظاهر شاه خانه ) همین نظم اول آن ترانۀ اجباری هنوز بیادم است. معلم صاحب قبل از حرکت از کابل پیوسته ترغیب و تشویق میکرد تا با صدای بسیار بلند ترانه بسرایند تا پادشاه را پسند آید و انعام و بخشش بشما عطا فرماید، لذا ما نیز چنان میکردیم. وقتیکه ترانه ختم شد همگی مردمان داخل کمپ و بیرون کمپ خواهی نخواهی کف زدند، ولی پادشاه با اشاره سر ابراز کرد و شهزادگان اصلاً بی حرکت بودند.
    در این کمپ بزرگ و سر پوشیده سخنرانی های پُر شور و با حرارت آقای شیخ رمضان شریفی وکیل مردم در پارلمان، شیخ مجید احسانی و شیخ واحدی و بزر گان دیگر که از درد و رنج بیکران و محرومیت جانکاه مردم حکایت و شکایت داشتند مستقیماً فی المجلس بگوش پادشاه میرسانیدند و توجه مسئولانۀ شاه را که دگر بچشم خود زندگی رقت بار و اسفناک مردم مظلوم و محروم را مشاهده می کرد مطالبه داشتند. پادشاه با هر دو شهزاد گانش در یک فرنیچر جدا و مجللی نشسته اند میز زیبای شاهانه پیشروی آنها گذاشته بودند و پادشاه نیز از جایش بلند شد و بپای خود ایستاد و سخنان چند با اظهار خوشی از استقبال گرم و خیر مقدم های مردم ایراد کرد، شخص محلی زرگر ماهری بود تحفۀ از نقرۀ خالص به پادشاه تقدیم کرد این تحفه سیب بزرگ با دو برگ وابسته بآن از نقره خالص بر یک قاب زیبای نقرۀ که با زیبائی و ظرافت زیاد ساخته شده بود و شاید تمام دار و ندار آن مرد زرگربود به پادشاه تحفه داد، پادشاه آنرا با ابراز تشکر پذیرفت و به خورجین شاهی گذاشت و به یکی از وزیرانش دستور داد تا نام زرگر را یادداشت کند اما بعداً همه را زرگر را و مردم را و آن همه مصیبت عظیم و محرومیت های میلیون ها مردم را، همه و همه را بباد فراموشی سپرد و اصلاً بیادش هم نبود حیف آن تحفۀ زیبا و آن همه ترانه ها و خیر مقدم های مردم که هرگز ارزش آن در وجود شاه غدار نبود.
    پادشاه بعد از سخنرانی کوتاه دعوت داد تا یک عده مردم اهالی که در زیر آن خیمه کلان به استقبال شاه و مهمانان گرد آمده بودند، برای صرف غذای چاشت آنروز مهمان دستر خوان شاهی او باشند، خدمتگاران و آشپزان مسلکی غذای متنوع و بسیار لذیذ بر سفرۀ شاهی چیدند. گروپ اطفال ترانه خوان در پیشروی پادشاه نشسته اند. اتفاقاً من هم با آنها در کنار آقای رمضان شریفی وکیل مردم در پارلمان پیشروی پادشاه و شهزادگان نشسته بودم و آنروز بر سفرۀ شاهی غذا خوردیم، پادشاه و شهزادگان را به تفصیل و از نزدیک طول ترازو نمودم. شاه با عدۀ از همراهانش گروپ ترانه خوان را فقط با علامت شور دادن سر بی عاطفه به کراهت تشویق می کردند و بس. هر باریکه شاه و فرزندانش و یا کدام وزیر شور میخوردند و یا دست به جیب و بغل جیب شان میبردند، ما فکر می کردیم ما را بخشش و انعام خواهد داد و چند خواهد داد آخر پادشاه باید با سخاوت پول کلان بدهد و از قبیل همین تصورات و خوشباوری های طفلانه ؟ اما هیچگاه و هیچ یکی نه شاه و شهزاده ها و نه وزیران و بزرگان دیگر بخشش و انعامی برای ما ندادند. من اولین بار پادشاه و شهزادگان اورا با جمعی از وزیران و بزرگان از نزدیک و بر یک سفره و در زیر یک خیمه می دیدم برای ما بسیار جالب و عجیب بود که پادشاه نیز همانند دیگران چهره و هیکل مشابه دارند و کدام شاخ و دُم اضافی و مافوق طبیعت در خود ندارند، تنها کر و کور و بی عاطفه هستند.بعد از ظهرآنروز پادشاه با کاروان معیتی ازمسیر قریه های داود، زیرک، لومان و غجور وارد سنگ ماشه مرکز جاغوری گردید. ترانه دومی را همچنان در سنگ ماشه حضور شاه و همراهان خواندیم، مسئولیت و پروگرام ما در همین جا ختمم شد.هیچ کسی انعام و بخششی برای ما نداد و ما همه بشدت مایوس و بیهوده گلو پاره کرده بودیم.
    بیچاره معلم صاحب مسئول در وقت باز گشت آنقدر مأیوس شده بود که میگفت: برو برو خدا و قرآن ده کمر تان بزند اینطور پادشاه بی خیر و بی سخاوت ده دنیا نیست، برو بابا ماهم بخدا اگه از طی دل برایش ترانه خوانده باشیم از مجبوری به هندو تغائی گفتیم. صبح روز دوم بود بعض اطفال مریض شده بودند و از ترانه خوانی خسته و باز مانده شده بودند. معلم مسئول به ناچار با تیم گروپ ترانه خوانش در همان روز از سنگ ماشه جاغوری بکابل باز گشتند، و کاروان شاهی بطرف مالستان و هزاره جات حرکت نمودند. همینکه بکابل رسیدیم قبل از آنکه بخانه بروم بدر بار حاجی رحیم قنات شتافتم، حاجی صاحب مانند میر غضب به قهر و آشفته بود نزدیک بود با لت و کوپ از پُست و مقامم بر کنارم کند، برادرم نیز برمن بر آشفت و بار بار میگفت هرکسیکه گفت موتر مفت و بی کرایه است همرای شان براه می افتی چه فایده کردی؟ حاجی صاحب حقوق دو روز گذشته را نخواهد داد کم بود مرا مجازات کند، خداوند بر من رحم کرد و بسلامت بجهیدم.
    ظاهر شاه خان با هیأت معیتی یک شبانه روز در سنگ ماشه جاغوری در کنار دریای نیلی و خروشان سپری نمود، طبیعت زیبا و نیک منظر سرزمین جاغوری و هزارجات را به سیر و سیاحت گرفتند و بعداً از طریق جاغوری به مالستان و مناطق دیگر هزاره جات به سفر خویش پرداخت، مردم همچنان توقع و امیدهای از پادشاه و حکومت داشتند و پادشاه و حکومت شاهی او واقعاً میتوانست کمک و همدردی به مردم نمایند ولی او چنان بی احساس، بی مسؤلیت و بی عاطفه بود که برُخ هم نکشید گویا که ندیده و نشنیده و حتی یک بوجی گندم هم به آن بینوایان کمک و امداد نکرد، رابطه و مناسبات حکومت و دولتها با ملت و توده های مردم با چنین دیدگاه بی حسی و غیر مسؤلانه بیانگر این حقیقت است که آنها نسل در نسل این کشور را ملکیت شخصی و میراثی پدری خود خوانده اند و ملت و توده های مردم را نیز برده ها و غلامان شخصی و پدری خویش تصور کرده اند، و دقیقاً سیاست و رهنمائی استعمار گران انگلیسی را بر ملت تطبیق مینمایند و از این نوع حوادث و آفتهای طبیعی اینجا و آنجا در مناطق مختلف کشور بارها بوقوع پیوست و هر یکی از این واقعات و آفت ها سخت زیانبار و مصیبت بار بوده و اما حکومت شاهی به هیچ کدام کمک و همدردی نکرد و ارادۀ بر آن را نیز نداشتند. عدۀ از مردم با نا امیدی میگفتند: پس از آنکه نادر شاه خان بدست عبدالخالق کشته شد، باور و توجه حکومت شاهی و سلطنتی نسبت به قوم هزاره بگونۀ بیرحمانه بکلی دگرگون شده است، اما عدۀ بیشتر مردم و صاحب نظران میگفتند: نه قبل از کشته شدن نادر شاه خان از حدود دونیم قرن پیش از آغاز حکومت و اقتدار احمد شاه ابدالی حکومتها و نظامها یکی پی دیگری بطور خاصی با مردم و قوم هزاره دشمنی و خصومت ورزیده اند، استبداد و جفای بزرگ و طولانی بر این قوم مظلوم و سایر اقلیت های قومی روا داشته اند.
    سفر کوتاه پادشاه و شهزاده گان از مسیر جاغوری به هزاره جات آنقدر پر مصرف و تشریفاتی بود که حد و حدودی نداشت، گوئی پادشاه کوچ کشی دارد سلطنت و پایتخت را از کابل به هزاره جات انتقال می دهد، ملتی که از مصیبت، از گرسنگی و محرومیت و از ظلم و استبداد قومی و طبقاتی و بی عدالتی ها فغان و فریاد دارند و جان میدهند در این حال و احوال هزینۀ یک سفردو روزه و معمولی پادشاه از کابل تا جاغوری و هزاره جات تقریباً به اندازه بودجۀ یک ساله کشور ما میشد، بودجه عادی و انکشافی یک ساله کشور ما در آن دوران ها به اندازۀ بود که بگفتۀ عبدالملک خان عبدالرحیم زی ( از گاو غدد ) داده میشد یعنی طوری بود که نه دروازه های وزارتخانه ها و موسسات و دفاتر آن بسته و مسدود میگردید و نه این وزارت خانه ها و موسسات کاری انکشافی و ترقی را انجام داده میتوانست، سیاست بخور و نمیر از استعمار انگلیس به غلامان به قدرت رسیده به میراث می ماند، این پدیدۀ کثیف یعنی سیاست بخور و نمیر و سیاست تفرقه انداز و حکومت کن نه تنها در افغانستان بلکه در هر جا و سایر کشور های که بگونه ی پای و دخالت استعمار کثیف امپریالیسم بدان جا رسیده است ملل جهان سرکوب و به اسارت گرفته شده و بقایای آن سیاست های ضد انسانی بوسیله امپریالیسم جهان خوار هنوز هم در کشور ما و بعض کشورهای دیگری جهان استبداد میکند. 


    سترجنرال محمد نبی عظیمی در کتاب اردو و سیاست پیرامون وضعیت مسلط و اسفبار اجتماعی آن دوره ها و دهۀ دموکراسی نام نهاد، بی پروائی و برخورد غیر مسئولانۀ حکومت چنین می نویسد:


    " پرابلم زبان پشتو و فارسی و آمدن قحطی در مناطق شمال و شمال غربی افغانستان مانند غور، بادغیس، بدخشان و هزاره جات و برخورد غیر مسئولانۀ حکومت داکتر عبدالظاهر صدر اعظم و ظاهرشاه با این مسئله بود. داکتر عبدالظاهر صدراعظم در 24 سپتامبر 1972 میلادی استعفی کرد، رقم مرگ و میر ناشی از قحطی سال های 1971 و 1972 میلادی از پنجاه هزار نفر الی نیم میلیون نفر می رسید که بیشتر مناطق هزاره نشین را متأثر می ساخت.
    مردم افغانستان با وصف برخورداری از مزایای دموکراسی و شرکت فعال در امور سیاسی، هنوز هم در فقر و تیره روزی جانکاهی بسر میبردند، خشکسالی های پی در پی و عدم توجه و کار آئی حکومات باعث گردید که در طول آن سالها بیش از یک و نیم میلیون انسان هموطن ما، مخصوصاً در مناطق هزاره نشین و صفحات شمال و شمال غرب کشور، طعمۀ مرگ گردند. دموکراسی جُز تولید هرج و مرج، تظاهرات مزمن و خسته کننده، جنگ احزاب، توهین و تحقیر حکومات، عدم استقرار این حکومات، نوسانات در سیاست خارجی، حاد نمودن مسئلۀ زبان پشتو و فارسی، بسته شدن مراکز تعلیمی و تحصیلی کشور، چیزی قابل لمس برای مردم نداده بود. مردم نان میخواستند، که نبود، و اگر بود بخور و نمیر بود. پوشاک میخواستند، که وجود نداشت و اگر پیدا می شد جُز البسۀ لیلامی آمریکائی و لباس های ژنده، بدون پاپوش بدسترس نبود. در اطراف و روستاها، مردمانی هم بودند که بوت را نمی شناختند، پا برهنه و عریان بودند و سقفی برای زندگی و چراغی برای روشنائی در اختیار نداشتند. دهقان با اجاره کردن زمین ارباب و فیودال به مشکل شکم خود و خانواده خود را سیر می کرد و بدون گرفتن قرضه دوام دار نمیتوانست به زندگانی اش ادامه بدهد، دسترنج سالانه او، ده ها تقسیم می شد، تا به کندو برسد. او وابسته به زمین، ارباب و طبیعت بود. طبیعت که همیشه جفا می کرد، زمین که گاهی بار میداد و گاهی ناز میکرد و ارباب که همیشه ظالم و ستمگر بود. دهقان چیزی از دموکراسی نمیدانست او در بند و اسیر سنّت های قبیله و روستا بود و حتی نمیدانست که کی پادشاه است و کی صدر اعظم، زیرا بحال او فرقی نمیکرد. از حکومت صرف تصویری از ماموران مالیه و حکام جابر، بخاطر داشت که دسترنج او را به بهانه ها و نام های گوناگون بجیب میزدند و رحم و مروتی از آنها انتظار نمیرفت. داشتن کندوی پُر، تنور گرم و گاو شیرده، آرزو و آیدآل او بود، پنج بار نماز خواندن روح و روان او را صیقل میداد و زندگی اش را پُر برکت و میمنت می ساخت. کارگر که در دوران دموکراسی، از آنها بحیث دورانسازان تاریخ نام گرفته میشد و بخاطرش دستها و پاها می شکست و گلوها پاره می شد، کی بود؟ شخصی که کمتر از یک هزار افغانی معاش داشت و یک سر عایله، بزرگترین امتیاز وی داشتن کوپون بود. همین و بس. کسیکه از سپیده شفق براه می افتاد و عقب ماشین ایستاده می شد و حق نداشت برای لحظۀ تنفس کند، زندانی دستگاه ها، ماشین ها و اجیر چرخ ها و میله ها، با قامت خم شده، چشمان گود افتاده و رخسار زرد و رنجور و دستان پُر آبله. مامور دولت که از بام تا شام قلم میزد و جنگ اعصاب داشت و در دخمه های سرد بنام دفتر نشسته بود. قادر نبود که با گرفتن 1200 افغانی معاش ماهوار زندگی خود و فامیلش را پیش ببرد. زندگی در شهر برای مامور پائین رتبه عذاب جاودان بود. کرایۀ منزل، کرایۀ برق و صفائی از همین معاش تادیه می شد، مریضی اعضای فامیل، مصارف ترانسپورتی، حوادث غیر مترقبه، برای بخور و نمیر زندگی او چیزی بجا نمی گذاشت. مجبور بود که لباس ژندۀ به ارزان ترین قیمت ها بیابند، و پاپوش کُهنۀ به پا نمایند و بدفتر برود. چگونه او میتوانست چشم و دست به جیب عارضین نیندازد و با گرفتن چند پولی بنام ( قلمانه ) غرور و عزت نفس را نفروشد؟
    بلی اینها همان « بینوایان » قرن هجدهم بودند، بینوایان ویکتور هوگو که باز دیگر سر از گورهای تاریخ بیرون کرده بودند. در افغانستان و در قرن بیستم هیچ حکومتی سعی نکرد تا فکری بحال این بینوایان نماید و با اتخاذ راه ها و روش های نوین تدابیر اضافی، پروژه های پُر ثمر، جلب کمکهای تمام مؤسسات بین المللی، لا اقل شکم های گرسنۀ آنها را سیر نماید و عاید سرانۀ ملی را که سالانه 116 میلیون دالر بود بالا ببرد و همچنانیکه مرض بیداد می کرد و کسی در فکر تداوی مردم نبود و همچنانیکه هیچکدام در فکر رفع بیسوادی نبودند.
    در عوض، همانطوریکه قانون زندگی در چنین کشور ها است، غنی غنی تر شده میرفت، سرمایه داران بزرگ بوجود می آمدند، فیودال های کلان که حتی پادشاه را برسمیت نمی شناختند عرض اندام می کردند. تجار کلانترین پول ها را با وارد نمودن غیر ضروری ترین اشیاء به جیب میزدند و رجال دولتی عسکری و ملکی، وزراء، رؤسا، حکام، قضات، قشر مرفه و ثروتمند جامعه را تشکیل می دادند. قصرها، منازل قشنگ، مغازه ها، ویلا ها، موتر های آخرین سیستم، زمین ها، باغ ها خریداری میگردید، در شهر کابل محلۀ وزیر اکبر خان مینه، شهر نو کارته 3 و کارته 4 یکی بعد دیگری خط فاصل روشنی بین اشراف اعیان و مردم تهیدست که در شهرآراء ، شهر کُهنه، خیر خانه، شاه شهید، یکه توت و گذرگاه می زیستند می کشید. خانواده سلطنتی، محمد زائی ها، سرمایه داران، تجاران، جنرالان، وزیران، قضات قشر جدیدی را که اشرافیت و اریستوکراسی نامیده می شد پی می نهادند. در شهر کابل، کافه ها، رستورانت ها، سینماها یکی بعد دیگری گشوده می شدند. شهر غلغله، ماکسیم، پروانه، کلپ نمبر 9 ، مارکوپولو و غیره از جملۀ کافه ها و رستورانت های مفشّن و گران قیمتی بود که در آن دختران زیبا و نیمه برهنه با عرضه کردن جامهای بلورین ویسکی و شامپانی و لاس زدن با مشتریان ثروتمند و اشراف خویش با کافه های تهران هم سری می کرد. سینمای پارک و آریانا خاصتاً در شب های جمعه پاتوق عدۀ از ماه بهتران بود، شیک ترین لباس ها، گرانترین عطرها و لوکس ترین موترها را داشتند. روزهای جمعه و رخصتی ها در پغمان و جلال آباد، این قشر نو به پا خواسته، شاد، راحت و شینگول در بهترین ویلاها و قشنگترین قصر ها، بسر میبردند و غم دوران را از دل بیرون می کردند. شاه حتی در روز های رسمی به کاریز میر و پغمان میرفت، در حالیکه چند نفر از خاصگان مانند رحیم غلام بچه، مرادعلی خان جنرال و غیره او را همراهی می کردند و ثنا می گفتند، به عبث روز گار می گذرانید، در دره های آجر و سیغان و کهمرد طی طریق میکرد و یا آهو شکار می نمود. یا در سفر های عنعنوی خویش بنام تداوی به اروپا میرفت و ملّت مظلوم و رنج کشیدۀ خود را فراموش می کرد. توریست های ( سیاحان ) کشورهای غربی که از هرات داخل می شدند و از جلال آباد خارج می گردیدند و یا بر عکس، شهر کابل و شهر ها و دره های زیبای کشور را بهترین مناطق برای دستیابی به چرس و افیون بودن. شهر کابل به هوتل و مهمانخانه جهت پذیرش این جلمبرهای زرد موی، کاوبای پوش تبدیل شده بود. آنها این ژولیده مویان بی فرهنگ همه چیز، حتی شرف خود را بخاطر یافتن و دود کردن توتۀ چرس و افیون می فروختند و کسی را بآنها کاری نبود. آنها متعفن ژولیده، چرکین و بد لباس بودند. شبها خمار و روز ها نشه و سر مست، بی بند و بار، بی ادب، فاسد و ریشو. هیچگونه قیدی بر رفت و آمد آنها گذارده نشده بود و حدود و سغوری بر اعمال و حرکات آنها و معاشرت شان با مردم افغانستان وضع نگردید.
    خلاصه آنکه چنان آزادی لجام گسیخته و دور از وقت در کشور شیوع می یافت که حتی دست آمریکا و اروپا را از پشت می بست و کسی را با آن کاری نبود. گوئی کشوری بود بی پاسبان و دولتی بود بی سلطان.
    لذا همۀ وطنپرستان خصوصاً اردوی وطنپرست افغانستان تصمیم گرفت که دیگر به این نظام فاسد خاتمه داده شود، وطن از این ورطۀ بد بختی رهائی یابد."
    ***
    مُشاطرة هذه المقالة على: redditgoogle

    avatar

    پست في الأربعاء 18 يوليو 2018 - 22:50  admin

    جهت مطالعۀ بخش قبلی بروی تصویرآن کلیک شود.




    بخش اول






    بخش اول






    بخش اول





    بخش اول





    بخش اول




    بخش اول




    بخش اول




    بخش اول





    بخش اول





    بخش اول






    بخش اول






    بخش اول


      اكنون الخميس 3 ديسمبر 2020 - 0:32 ميباشد