پندار نو

هل تريد التفاعل مع هذه المساهمة؟ كل ما عليك هو إنشاء حساب جديد ببضع خطوات أو تسجيل الدخول للمتابعة.
پندار نو

سایت مستقل و غیر وابسته به احزاب و گروه های سیاسی


    روزهاى سربى در اردوگاه سفيد سنگ

    avatar
    admin
    Admin

    تعداد پستها : 7126
    Registration date : 2007-06-20
    20130218

    روزهاى سربى در اردوگاه سفيد سنگ Empty روزهاى سربى در اردوگاه سفيد سنگ

    پست  admin

    http://issuu.com/abdulnabiaryan/docs/_______________________________

    روزهاى سربى در اردوگاه سفيد سنگ Udklip10

    روزهاى سربى در اردوگاه سفيد سنگ
    خاطرات يونس حيدرى
    هديه به روان او كه مظلومانه جان داد!
    كمپ2 اردوگاه ! سفيد سنگ
    ……………………………………………………………
    فصل اول

    "اردوگاه سفيد سنگ" پنج شنبه 1378/6/4
    اتوبوس با سر نشينان خسته و گرسنه خود در برابر درب بزرگى ‏ايستاده مي شود، كه بر سر دروازه ورودي آن که با قدرت برق اينسو و آنسوي مي رود، نوشته شده است " اردوگاه سفيد سنگ" 31 سر نشين موتر را از موتر پياده مى‏كنند؛ تعدادى مامورمسلح از داخل اردوگاه همانند دشمنان قسم خورده از دروازه اردوگاه بيرون مي آيند، به سرعت اطراف اتوبوس و سر نشينان آن را محاصره مي کنند، و ناخنهاي شان بر روي ماشه کلاشينکوفهاي اسلامي شان بازي بازي مي کند، مامور مستقربر روي برجك نگهبانى که بر فراز درب کلان برقي استقرار دارد، به خود حالت آماده باش مي گيرد، و سربازي که از قم تا اينجا همراه مهاجرين آمده بود، به پشت پاشنه پاه هر يک از اسيران مهاجر با يك لگد به قوزك پاهاى مهاجرين شايد به رسم خدا حافظي مي کوبد، و همه را در جاى مخصوص هدايت مى‏كند تا بتواند تحويل مقامات اردوگاه بدهد!!
    در برابر درب برقي، همه را در صف‏هاى منظم مى‏نشاند، ابتداء با مامورهاى اردوگاه مشتركاً آمار مى‏گيرند، بعد از طريق فرمى كه از يگان ويژه شهر قم به همراه خود دارد، همه را يکي يکي با نام مي خواند و به مقامات اردوگاه تحويل مي دهند.
    گويا 31 نفر كامل مى‏باشد، درب برقى باز مى‏شود همه وارد اردوگاه مي شوند، درب برقي بسته مي شود، موتر حامل ما و آزادي در وحشت پشت دروازه هاي آهني مي ماند، و صداي به هم خوردن دروازه تا اعماق وجود انسان فرو مي رود. بازهم همه را شمارش مي کنند و تعداد كامل مى‏باشد ؛ رسيد 31 نفر را به پاسداراني که ما را اينجا آورده اند ميدهند و آنها منطقه را ترک مي کنند.
    يکي از مأمورين بچه هارا به طرف درختى دورتر از درب برقى مي کشاند و اعلام مى‏كند؛ هركس وسائل همراه خود دارد به کناري بگذارند و آماده باشند براى بازرسى؛ اما كسى به همراه خود چيزى ندارد، تعدادى از دستگير شده گان، به همراه خود لباس كار دارند، زيرا آنان را از فلكه (مکاني در ايران براي آناني که براي سر کار رفتن مي روند) گرفته‏اند و بقيه را هم كه از بازار!
    يکي از عساکر با خشم و تحقيرمي گويد؛ ناس - سيگار - و... هرچه داريد کنار آن درخت بريزيد!
    باز با دهان خودش شکلک در آوده و ادامه مي دهد،
    - اگه توى بازرسى گير بيارييم نگوئيد نگفتيد!
    كسانيكه سيگار و ناس داشتند همه را ريختند كنار درخت، وبعد بازرسى شروع شد؛
    يكى يكى بچه هارا بازرسى كردند و بعد از بازرسي همه را در کنار ديوارى باسيمهاى طورى قطار ايستاد نمودند، و بعد همه را به ترتيب، به سوي درب قرمز رنگى فرا خواندند، که گويا آنجا ديگر پايان خط است، براي من بسيار جالب بود، اردوگاه براي سرزميني که در آن به گفته رهبر معظم بزرگشان که مي گفت، اسلام مرز ندارد، اما هيچ کس نفهميده بود که در چنين اسلامي حتما اردوگاه دارد!
    مردي هيکلي که گويا يکي از مقامات عالي رتبه اردوگاه مي باشد، پشت به دروازه قرار مي گيرد و خطاب به اسيران افغاني مي گويد؛
    - هر نفر مبلغ 30دتومان حاضر كنيد براى تراشيدن موي سرتان و بعد دستور مي دهد، يك نفراز ميان خودتان بلند شود واين پول را جمع آوري كند.
    اين در حالي بود که بسياري از مهاجرين را از سر کار با لباس کار گرفته بودند و حتا يک ده توماني هم در جيب شان کف سائي نمي زد، به همين خاطر هم بود که از ميان جمعيت صداهائي بلند شد که مي گفتند؛
    - نداريم !!
    مرد اردوگاه بان خطاب به مهاجرين گفت: آنهائيكه دارند بايد به جاى آنهائيكه ندارند پول بدهند وگرنه...
    اين در حالي بود که تعدادي هم مقدار پول کمي که در جيب داشتند، سربازان با نام يگان ويژه سپاه پاسداران شب گذشته در داخل اتوبوس گرفته بودند تا براي خود غذا خريداري کنند!!
    به هر حال اين حرفها به گوش نمايندگان مسلمان جمهوري اسلامي ايران در ايران نمي رفت، به شدت آن مرد اردوگاه بان مي گفت، 33 نفر هستيد، و بايد 930 تومان آماده کنيد، آنها که داشتند دادند، و آنهائي که اين پول را نداشتند از پهلو فيلهاي خودشان کمک گرفتند وسر انجام مبلغ را تکميل کردند و به آنها تحويل دادند.
    همه را به سوي دهليزي کلان رهنمائي کردند، که در آنجا چندين اتوبوس آدم ديگر را که گفته مي شد تنها از تهران 8 اتوبوس همان روز آورده بودند به علاوه ديگر شهرهاي ايران همه شان پيش از ما در نوبت قرار داشتند، تا سرهاي شان تراشيده شود.
    انبوه مهاجرين با لباسهاي گوناگون، لباسهاي کار، لباسهاي روغني، لباسهاي پرگچ و... در صفهاي طويل در انتظار هستند تا سرهايشان با دستان يکديگر شان تراشيده شود. در حاليكه همه‏ اش يك عدد قيچى فرسوده و دو عدد ماشين سر دستى كه گويا از سازمان ميراث فرهنگى " به امانت گرفته شده بودند" تا سرهاي افغانها را به تراشند و هر باري كه دسته هاي ماشين را فشار مي دادي تعداد کثيري از موهاي سر آدم را با خود از ريشه بر مي داشت، به همين سبب ازدهام بر سر قيچى بيشتر بود، با اينكه کسانيکه با قيچى موي سرهاي خود را کم مي کردند، همانند بدن گوسفندان در زماني که پشم تن شان را قيچي مي کردند، شيار شيارمي شد و يک ديزاين خاص به سر ها مي داد، با اين حال همه ترجيح مي دادند که با آن ماشينهاى دستى سرهاي شان تراشيده شود!
    پس از اصلاح سرها وارد قرنطينه يك مى‏شويم - سالن بزرگى مى‏باشد كه طولش حدود 36متر مى‏باشد ودر عرض 12متر و اگر بخواهيم اين اعداد را محاسبه کنيم حتما عددي اين چنين به دست خواهد آمد؛ (36*12=432) متر
    اين سالن داراي ديوارهاى با ارتفاع بلند مي باشد که سقف آن را با ايرانيت پوشانيده‏اند و در زير سقف تعدادى هم پنجره وجود دارد كه از آن آسمان آبى و برگهاى درختان بيرون از قرنطينه پيداست . و دو عدد هواكش وجود دارد، كه به جز صداهاي ناهنجارش هيچ سودى براى تعويض هواندارد . در انتهاى اين سالن بزرگ راه روى وجود دارد در عرض يك متر و طول تقريبا سه متر كه در آن 4توالت موجود است و از ميان اين چهار توالت؛ فقط دو عدد آن قابل استفاده مى‏باشد و دو عدد ديگر آن تبديل به زباله دانى شده است، زيرا سنگ توالت ندارد و فقط از اين دو توالت هم يكى از آنها آفتابه دارد و ديگرى فقط براى تخليه سر پائى قابل استفاده مى‏باشد و بس!
    در همين راه رو تنگ، يک دستشوئي طولي با سيمان ساخته اند، يك لوله از روى كار آمده است و يك عدد شير آب دارد و در انتهاى لوله هم شير ندارد و از خود لوله به مقدار بسيار كمى به طور هميشه گى آب جريان دارد. ولى به يقين مي توان گفت، هرگز اين مقدار آب که مي آيد براى تعداد کثيري از انسانها که در اين دهليز کلان محبوس و محصورند،کفايت نمي کند. زيرا از همين دو شير آب بايد آفتابه توالت را آب كنند، (زيرا اكثر مواقع از شير توالت آب نمى‏آيد) و براى خوردن نيز بايد از ان استفاده ‏كنند.
    هر روز وقتي نز ديك ظهر مي شود، درب هواخورى باز مى‏شود، همه مىيروند در داخل‏ محوطه هوا خورى، مكانى محدود كه دور تا دورش را ديوارى از جنس سيمهاى تورى كشيده است و بالاى آن را با چند رديف سيم خاردار زينت داده اند! كه حائلى محسوب مى‏شود ميان هواخورى قرنطينه و ساير محوطه اردوگاه!
    در داخل محوطه هواخورى، يك شير آب نصب شده است كه در زير آن يك حوضچه سيمانى ساخته‏اند، اين حوضچه؛ آب ضايعات را به سوى زير درختان محوطه اردوگاه هدايت مى‏نمايد!
    كسانيكه در مسير راه توانسته‏اند براي مامورين پول بدهند تا براى شان نوشابه خانواده از بازار خريداري کنند، چه روز خوبي دارند، زيرا بوتل هاي شان حالا همانند لنگ کفش در بيابان و قطره آبي در کوير براي شان نقش آفرين است. و آن بوتل ها را مي روند، در زير شير آب هواخورى، پر از آب مى‏كنند، (اگر نوبت برايشان بيايد!!) آبي که همه احساس مي کنند، به تناسب آب داخل سالن بسيار خنك‏تر مى‏باشد.
    وقتي به اطراف خود نگاه مي کني، و قادر مي شوي نگاه خود را از ميان جمعيت متراکم، اما محصور در پشت ديوارهاي سيمي به بيرون مي رساني مي بيني، آن سوى سيمهاى خاردار جاده‏اى مى‏باشد كه دو طرفش را درختهاى سر سبز پوشانده است وتا واحد ادارى اردوگاه ادامه مى‏يابد!
    اتومبيل پاترول سفيد رنگى از درب برقى وارد محوطه اردوگاه مى‏شود و از کنار جمعيت بي توجه عبور مي کند، کسانيکه سابقا هم شرف حضور در اين اردوگاه را داشته اند، مي گويند؛ آقاى امينى رئيس اردوگاه بود. ماشين به سرعت از ميان جاده اي که دو طرف آن را درختهاي سپيدار پوشانيده است عبور مي کند و در برابر ساختمان ادارى در ميان درختان زيبا پارك مى‏كند و از اتومبيل پياده مي شود، در حاليكه در دستش تعدادي روزنامه و مجله قرار دارد و آدم به راحتي مي تواند، نام روزنامه كيهان که بر روي ساير روزنامه ها قرار دارد را بخواند!
    كم‏كمک شب از راه مى‏رسد همه گرسنه‏اند از روز گذشته كه به ما مهاجرين مقيم "قم " هر نفر يك نان لواش داده‏اند، تا اين لحظه هيچ چيز ديگرى کسي براي خوردن نيافته اند. سنت حسنه اي هست که مي گويند، هميشه در اردوگاهها شبها نان را تقسيم مي فرمايند، بر همين اساس مقامات اردوگاه اسلامي سفيد سنگ، هم از اين سنت لا يتغير پيروي نموده و نان را ميان‏مهاجرين شب هنگام تقسيم ميكنند و جيره هر نفر در اين اردوگاه 3عدد نان مى‏باشد؛ که هرنان 180تا 210 گرم وزن دارد. يك گارى پر از نان از راه مى‏رسد، همه را از داخل قرنطينه بيرون مى‏كنند، در داخل هواخورى، داخل هوا خوري هوا تاريک است، تک ستاره هايي بر فراز اردوگاه چشمک مي زند، عسکري در کنار دروازه مي ايستد، يکي يکي مهاجرين محصور را از دم درب ورودى فرا مي خواند و هر نفر سه عدد نان به دست شان ميدهد، و به داخل قرنطينه مى‏فرستد.
    بچه‏ها دو عدد نان خودشان را ميان پلاستييك و يا پارچه‏اى‏پنهان مى‏كنند، و يك نان ديگر خود را كه جيره شب شان هست دو لقمه نموده و مى خورند، و ازبوتل هاي کساني که در نزديكشان قرار دارند، يك قورت آب هم مى‏نوشند و درازمى‏كشند ؛ اين شام شب اول شان هست!
    درب قرنطينه را مى‏بندد، در حاليكه امروز بيش از ده اتوبوس مهاجردستگير شده آورده‏اند، اين تعداد وقتي به افرادي که از روزها قبل در اين قرنطينه بوده اند، افزوده شود، نشان مي دهد که چه تراکم جمعيتي مي تواند باشد. بچه‏ها پتوهاى را كه در داخل قرنطينه مى‏باشد را پهن ميكنند و كفشهاى خودشان را در زير سرهاى شان به شکل بالشت مى‏گذارند، و دراز مى‏كشند، بعضي ديگر با همان خاكهاى كف سيمانها و پتوها تيمم مى‏كنند و شروع مى‏كنند به اقامه نماز مغرب و عشاء.
    صداي باز شدن قفل کلان درب آهني توجه همه را به سوي خود جلب مي کند، ساعت قريب 10شب مى‏باشد، با باز شدن درب آهني سه نفر عسکر وارد مي شود، دو نفر شلاق بر دست، يک نفر کتابچه در دست و اعلام مي کند، جهت آمار گرفتن آماده باشيد. پس از اعلام چند نفر ديگر هم وارد مي شود و بچه‏ها راپشت به پشت هم روي دو زانو به صف مى‏كنند و يكى با شلاق ميان بچه ها مى‏گردد، وكسانى كه خسته ميشوند و زانواهايشان درد مى‏گيرد و احيانا مى‏نشينند با شلاق بر پشت شان مى‏كوبد. عمليه شمارش يا آمار گيري چند مرتبه صورت مي گيرد، و گويا تعداد آمار از 400نفر هم عبور کرده است.



    جمعه 1378/6/5اردو گاه سفيد سنگ قرنطينه يك
    آفتاب از پشت پنجره به سوى سالن بزرگى كه بيشتر شباهت به سالان‏هاى مرغدارى دارد؛ مى‏تابد و آدمها كه فشرده‏ تر از مرغها در مرغداريها بر روى هم ريخته شده‏اند؛ در هم مي لولند و بعضى ها دايره‏هاى چند نفرى اي را تشکيل داده اند که باهم صحبت مى‏كنند و بعضى ديگر براى خود شان سر گرميهاى آفريده‏اند از قبيل گل يا پوچ و...
    بعضي ديگر در داخل دهليز از ميان راهى نيم‏ مترى كه تا پيش توالت امتداديافته است، مشغول راه رفتن مى‏باشد و در اين راه‏ تنگ هر قدمى كه بر ميدارد بايد خود را يك طرفه كند تا جانب مقابل بتواند از کنارش عبور نمايد، در حاليکه هر آن ممکن است، پاي آدم بر روي پاي يکي از آدمهايي که در هر طرف نشسته است، برود و فرياد و آه و ناله او را بلند نمايد، و بعض ديگر در نوبت توالت ايستاده‏اند، كه قطار نوبت هاي شان از كنار ديوار امتداد يافته است و تقريبا تا وسط سالن ادامه پيدا كرده است!
    هواى نا مطبوع، فضاى سالن را فرا گرفته است، درب و رودى را از پشت با يك قفل بزرگ بسته‏اند، پنجره‏ها هم هيچ كدام باز نيستند و هيچ راه ورودى و خروجي هوا وجود ندارد، وفقط دو هواكش پر سر و صدا كار مى‏كنند، که بيشتر از کارائي آنها براي شکنجه کردن رواني آدم مي تواند نقش ايفا کند.
    در ميان انبوه جمعيت حلقه اي کلاني به وجود آمده است که، جمعيتى زيادى را دور خود جمع نموده است، مردم دور مردى با سيماى چروكيده جمع شده است، و او يك سره شعر مى‏خواند و شعر هائى با مضامين غم و اندوه و دورى و جدائى كه بر دل يك يك مهاجرين مى‏نشيند كسانيكه چهره اورا نديده است، در آغاز هنگاميكه صدايش را مى‏شنوند احساس مى‏كنند :
    يكى از قلب تهرون اومده ؛ واسه شون جوك ميگه تا بخندونه و شعر مى‏خونه تا ابراز همدردى كنه ...
    ولى وقتى نزديك تر شوى و به سيماى زيبايش بنگرى ؛ پيداست كه از هزاره‏هاى ناب و اصيل مى‏باشد!
    وقتي از او راز اين را مي پرسي که چرا اين چنين با لهجه بيگانه شعر ميخواند و صحبت مى‏كند؟
    او آهي جگر سوز مي کشد و مي گويد؛
    - من هديه آقاى آيت الله العظمي خلخالى به افغانستان هستم!
    همه در حيرت فرو مي روند، که او چه مي خواهد بگويد، ذهن مرا نيز اين کلمه که هديه خلخالي به افغانستان است به خود جلب مي کند، بيشتر و دقيق تر مي شوم، او ادامه ميدهد؛ - بگذاريد قصه را از اولش برايتان بگويم تا وقت بگذرد، همه ما و شما اينجا اسير هستيم، هيچ كداممان به غير از صف توالت رفتن كار ديگرى اينجا نداريم، من در كابل بودم، برادرم دانشجوي پل تخنيک کابل بود، پدرم نيمه آخوند بود؛ خانه و زندگى خوبى داشتيم، روزگارمان بسيار خوب بود، ولى زمانيكه انقلاب ثور شد؛ همه چيز به هم ريخته شد، انقلاب شده بود، تا ميان انسانها برابري ايجاد کنند، اما شعار برابري آمد و خيلي حوادث ديگر هم رخ داد و سر انجام پدر و برادرم را گرفتند، بردند وبردند وديگر هيچ اطلاعى از آنها تا امروز نيافتم؛ مردم ميگفتند كه کودتا چيان همه كسانى را كه گرفته‏ اند؛ كشته‏ اند و "جنازه "هاى شان را در شوروى برده‏اند تا داكترهاى روس بر سرشان داكترى ياد بگيرند و... ما چند ماهى صبر كرديم هيچ خبرى نشد، به همين خاطر بود که ديديم اوضاع هر روز خراب تر مي شود، آدم كشى وخيم‏ تر شده روان است؛ خانه و كاشانه را به اجاره داديم و ديگر وسايل و امکانات خود را فروختيم و راهى ايران شديم - ايران تهران - وقتى من و مادرم به ايران آمديم من سيزده سال يا چهارده سال داشتم در تهران در مغازه‏اى مشغول كار شدم، همانجا كار مى‏كردم، خوب بود، روزگارم مى‏چليد، نان خود و مادرم را در مى‏آوردم، يك روز كه مغازه را بسته كردم و مى‏خواستم بروم خانه، كيف صاحب مغازه در دست من بود، ناگهان مأمورها ريختند، و اوستايم را گرفتند، اورا بازرسى كردند، هيچ چيز نيافتند، وقتى کيف را بازرسى كردند، داخل کيف مقدارى هروئين پيدا كردند، او را دستگير کردند، و مرا هم به خاطر اينکه کيف در پيشم بود، گرفتند، بعد بردند زندان، اوستايم را اعدام كردند، و مرا چون سن و سالم به بلوغ نرسيده بود زنده نگه داشتند و حكم ابد را برايم صادر کردند. پس از 17سال فرستاده‏اند تا در اينجا در خدمت شما با هم سفيد سنگ را به عنوان آخرين ارمغان ايران زيارت کنيم و بعد برويم به افغانستان، تا آنجا از نو لهجه وطنى را ياد بگيرم و...
    قصه زندگى او بيش‏ تر از شعرهاى حزن انگيزش، اطرافيان را تحت تأثير قرارداد، از آن روز به بعد بود که همه بچه‏ ها او را مى‏شناختند، خبر مثل باد در ميان همه جماعت ‏پيچيد كه آن مرد، هماني كه هميشه دستمال ابريشمى بر دست دارد، شلوار كردى مشكى بر تن و دمپائى‏هاى دست ساخته زيبا بر پاى دارد؛ نامش هست آقارضا! هفده سال در زندان تهران بوده است و...
    ♦♦♦
    روز از نيمه خود گذشته است، همه آخرين جيره نانهاى سوخته و خمير خودشان را خورده‏اند، ولى همه به شدت احساس گرسنگي و ضعف مي کنند، آنچه که براي من جالب بود اين بود که همه حتى سوختگى هاي نان را هم خورده‏اند، و خميرهايش را نيز ولى هيچكس دلدردهم نشده است. با اين حال اكثر بچه ها رفته ‏اند در هوا خورى، و همين چند لحظه را هم غنيمت مى شمارند در هواى باز! هرچند كه در
    هوا خورى افتاب به طور مستقيم مى‏ تابد و هيچ اثري از سايه و سايه باني وجود ندارد، چند عدد درختي که وجود دارد آنها هم متاسفانه دور از حريم حواخوري هستند، تا همه با ديدن سايه درخت و شرشر برگ درختان هميشه احساس حسرت آن را داشته باشند و...
    تعدادي از مامورين اردوگاه مى‏آيند، اعلام مى‏كنند؛
    - کسانيکه با ماشينهاى شماره‏هاى - 8-7-6 ورامين و يك قم آمده اند، جهت تكميل پرونده آماده شوند تا به دفتر انتقال دهند.
    کسانيکه هنوز موفق نشده اند تا فرم ها و پرونده هاي خودشان را تکميل کنند همه آماده مى‏شويم، در جلو نگهبانى قرنطينه مى‏ايستيم، بر اساس نمره ماشينها خارج مى‏ کنند، و به همان ترتيب همه را در بيرون به صف مى‏کنند، سپس همه را مى‏برند در برابر واحد اطلاعات و پذيرش‏ كه در كنار درب برقى قرار دارد، در آنجا يكى يكى براي هرکس دوسيه اي تشکيل مي دهند، و در اين دوسيه ها اکثرا فقط اسامى را مى‏پرسند، و مابقى پرسشها يي را که در آن وجود دارد، خودشان طبق خواست و ميل خود علامت گزارى مى‏كنند، در فرصتى كه او علامت گزارى مى‏كرد، من بخشى از پرسشها را به سرعت مرور مي کنم و مى‏خوانم، اكثرا از دو جنبه آمارى و امنيتى تنظيم شده است، ولى همه شانرا خود سربازها پرميكنند، بدون اينكه چيزى از مهاجرين پرسيده شود ، پس از تكميل دوسيه، همه را در كنار همان درخت روز گذشته جهت بازرسى بازهم در صفهاي طولاني ايستاده مي کنند. تا پس از تلاشي به درون قرنطينه بازگردانند .

    شنبه 1378/6/6قرنطينه يك
    حال بازهم يک هفته ديگر گذشت، باز هم شنبه آمده است، يعني يک آغاز نو، در اين آغاز نو همه اميدوارند كه کساني را که قبل از ما به قرنطيه آورده اند، را به داخل كمپ انتقال دهند، و قرنطينه شايد اندكى خلوت شود؛ همه در همين انتظار به سر مي برند و ساعت نيز حوالي 9 صبح را به نمايش مي نهد، مردان نگهبان درب کوچک آهني را باز مي کند و بعد هم درب هواخورى را! تا بچه‏ها بروند داخل صحن هواخورى! همه از داخل قرنطيه خارج مي شوند، آفتاب نيمروز منطقه سخت سوزاننده است، بعضي داخل هوا خوري اقدام به راه رفتن مي کنند و بعض ديگر بر مي گردند داخل قرنطينه تا حد اقل از شر آفتاب در امان باشند، در همين هنگام بود که از طرف انتظامات اعلام شد، وروديهاى روز پنج شنبه و جمعه جهت عكس گرفتن در داخل هواخورى جمع شوند، همه وروديهاى روزهاى فوق در داخل هواخورى جمع ميشوند.
    طبق معمول حالا در اينجا شماره هاي اتوبوسهاي که از شهرستان ها آمده است، براي همه شده است نوعي هويت، جديد به همين خاطر است که همه بر اساس اتوبوس شماره فلان از فلان شهر شناخته مي شوند.
    عكاس در حاليکه دوربينى برگردنش آويزان است وارد مي شود و بعد مى‏گويد:
    - هرنفر 150 تومان جمع كنيد بابت عكسهايتان، تا پرونده تكميل شود و خود صحنه را ترک مي کند.
    يك مامور با شلاق دم درب ايستاده است، يكى از مهاجرين بلند ميشود و مى‏گويد من را از سر كار بنائى آورده‏اند و هيچ پولى هم همراه ندارم مقدارى كه در جيبم بود، در اردوگاه ورامين خرج شد و حتى نفر پنج هزار تومانى را كه بابت كرايه اتوبوس از ما جمع كردند، را نداشتم و مهاجرين نفرى صد تومان كمك كردند و به مقامات اردوگاه تحويل دادند.
    مامور در حالي که شلاق خودش را در دست خودش چرخ مي دهد، ميگويد:
    -خوب زبان صاف دارى افغاني کثيف! حالا هم برو از هموطنات بگير، اونا که نمردند و......
    با شلاق چند ضربه محكم بر او ميكوبد و ادامه مي دهد:
    - هر كس پول دارد، بايد به آنهايى كه ندارند بدهند، و گرنه اين شلاق همه تان را زيارت مى‏كند و ...
    بر همين اساس است که حالا هر اتوبوس به علاوه يک هويت، يک هويت آماري هم پيدا کرده است و فرمان صادر مي شود که هر کس از اتوبوس خودش پولهايش را جمع آوري نمايد، به همين خاطر هست که مشخصا ليست اتوبوس ها را مي خواند و بعد آمار هر يک از آنها را نيز اعلام مي نمايد که هر آمار چه مبغل پول بايد بياورند و تحويل بدهند.
    اين يک فرمان عمومي صادر مي شود و ما مهاجريني که از قم گرفتار شده ايم، تعداد مان 31 نفر مي باشد، که مبلغ قابل پرداخت 4650 تومان مي شود، که الزاما همه را جمع آوري مي کنند، و هرکس ندارد ديگران به جايشان انداز مي کنند، و يکي از دوستان همه آنها را برده تحويل مي دهند و مامور صاحب، زير ليست علامت مى‏زند که اينها پول خودشان را رسانده اند.
    پس از اينکه پولها را دقيق شمردند و تحويل گرفتند، بار ديگر در سالن بزرگي که چند روز پيش سرهاي مان را در انجا تراشيده بودند، بردند و بعد همه را به صف ايستاده کردند به ترتيب، پرونده‏هايى كه تشكيل داده‏ بودند، را با برگه هايى تحويل بچه ها دادند، تا از روي آن، شماره سريال زده شده را، بر روي سينه بچه ها آويزان نمايد و بعد از آنها عکس بگيرند. در اينجا باز بر اساس همان شماره سرلاي بود که صف ها را منظم نمود و بعد به ترتيب همه را عکاس باشي به پيش خود فرا مي خواند و پلاکي را با نمره هاي خاص دوسيه تنظيم مي نمود و بر گردن آدمها آويزان مي نمود تا عکس بگيرد.
    عکاس يک پلاک دارد که هر بار هرکس که مي رود فقط همان دو عدد آخر را تعويض مي کند و بعد بر گردن آدم آويزان مي کند، و بعد بر روى صندلى مى‏نشاند و عكس ميگيرد، آن روز نوبت به ما نرسيد، تعداد زيادي آن روز از عکس گرفتن بازماندند و عکاس باشي همه را براي يک روز بعد وعده داد تا بيايد عکس هاي شان را بگيرد.و در پايان او اعلام مي کند که من در دفتر ياد داشت خود ياد داشت کرده ام، که چه كسانى پول داده اند!!

    يكشنبه 1378/6/7
    صبح که همه از خواب برخواستند و بسياري ها با شپشهاي سفيد سنگي سر و صورت خود را متبرک کردند، نگهبانها آمدند و گفتند؛ كسانيكه از وروديهاى روز 5 شنبه و جمعه پول داده اند و روز گذشته عکاس موفق نگرديد تا عکس آنها را بگيرد، جهت گرفتن عکس، در داخل سالن بزرگ كنار قرنطينه‏ يك، به نوبت رديف شوند، ونوبت بر اساس همان فرمهاى پرونده شان تنظيم خواهد گرديد. و من هم با همان دست شكسته‏ام که به شدت دردش افزايش يافته بود، رفتم و در نوبت قرار گرفتم.
    دستم بر گردنم آويزان است، چوبهائى را كه بر گرد دستم‏ شکسته بند بسته است، دستم را آزار مى‏دهد و سخت احساس نا خوش آيندى مى‏كنم، ولى هيچكس در اين قرنطينه از شكسته بندى چيزى نمى‏فهمد و روز گذشته با اينكه درد سختى مى‏نمود وچند مرتبه اقدام به رفتن به بهدارى نمودم، ولى من را نبردند؛ ولي چيزي که حالا سخت ذهنم را مشغول کرده است اين است که راستي چگونه اين پلاك را بر گردن خود آويزان نگه دارم. زيرا همه آن را با دو دست خويش نگه مي دارند، اما من که دستم به جاي پلاک بر گردنم آويزان هست!!
    بالاخره انتظار به پايان ‏رسيد و نوبت به من هم رسيد؛ به درون خيمه كوچكى كه، در آن يك صندلى كوچك و گرد گذاشته شده بود،رفتم ؛ عكاس دوربينش را تنظيم کرد و بعد آمد به سراغ من ، عكاس نگاهى به طرف دست شکسته و آويزان بر گردنم نمود و گفت؛
    - مى‏تونى اين دستد را بالا بيارى؟
    - يك مقدارى
    - همان كافى هست!
    نمره هاي پلاك را تنظيم ‏كرد و بر گردنم آويزان نمود، يك طرف آن را بر روى پارچه سفيدى كه با آن دستم را بسته‏اند تكيه داد، و سمت چپ پلاك را با دست چپم گرفتم، و عكاس يك عكس از سرکچلم گرفت، درحاليكه پلاك همانند جنايت کاران بر روي دست شكسته‏ام ايستاده بود!!
    از سالن دراز و بي قواره بيرون مي آيم و به داخل هوا خورى مى‏روم، بيرون از هواخورى درامتداد خيابانى كه از پيش واحد ادارى مى‏گذرد يكي از مامورين را مشاهده مي کنم، كه با شلاقى بر پشت کسي مي کوبد، که در حال کلاق پر رفتن است!
    به شدت متاثر مي شوم، يک بار ديگر سخنان فريبنده رهبر فقيد ايران از برابر ديدگانم عبور مي کند، "اسلام مرز ندارد" ما خواهان وحدت همه مسلمين جهان عليه استکبار جهاني هستيم و..." اما حال با چشمان خود شاهد مجازات يک مسلمان هستم و مهم تر از آن يک مسلمان! در حاليكه دستهايش بر پشت گردنش كلاف شده است و كلاغ پر مى‏رود و هر چند قدمى را كه او بر ميدارد، افسر هم يك شلاق بر پشت او مى‏كوبد.و او همچنان راه مى‏پيمايد، وقتى عميق‏تر نگاه مى‏كنم، مي بينم او همان مرد ريزه ميزه دستمال ابريشمي هست که روزهاي اول با سرودهاي زيبايش در قرنطينه حال و هواي ديگري بخشيده بود، رضا زنداني و...
    باورم نمي شود، از کساني که در آنجا ايستاده اند سوال مي کنم؛
    - آن مرد كيست؟
    - آقا رضا هست!
    - چرا كلاغ مى‏برند؟
    آخر او رفته به نگه بانها گفته است كه اين چه وضعى هست كه شما در اينجا ايجاد كرده‏ايد ؛ نه آب هست، كه بخوريم و نه هم وضعيت نظافت و توالت اينجا درست است چرا؟ آخر شما كه مسلمانيد! اين انسان‏ها هم مسلمان مى‏باشند؛ اينها هم نمازمى‏خوانند و خداوند را عبادت مى‏كنند وحتا اگر هم مسلمان نباشند لا اقل انسان كه هستند... چرا اين مردم به خاطر فقدان آب، بر خاكهاى پر از ميكروب و چرك روى بتونها و پتوها تيمم كنند، تا خدايشان را عبادت نمايند، آيا اين صحيح مى‏باشد كه يک نفر براى نوشيدن يك جرعه آب حد اقل نيم ساعت در نوبت باشند و...
    حال او را برده‏اند وشكنجه مى‏كنند، آقا رضا از انتهاي خيابان در حال بر گشت مى باشد و در مسير برگشت او را مجبور مى‏كند تا پاى مرغى راه برود، يعنى دستهاى خود را از مچ پا هايش بگيرد و با نوك پنجه راه برود واو هر باري كه كف پايش بر زمين اثابت مى‏كند يك ضربه شلاق بر پشتش اثابت مى‏كند.

    سه شنبه1378/6/9
    ورود به كمپ
    بالاخره مرحله دوم تحويل دهي بر گه‏هاى شناسائى آغاز شد، اسامى را مى‏خوانند، من هم مى‏روم برگه‏هاى شناسائى خود را كه برروى آن عكس با پلاك چسپانده شده است را مى‏گيرم و بر مي گردم، در داخل هواخورى تا مرحله دوم انتقال به داخل كمپ آغاز شود، پس از انتقال مرحله نخست انتقال به داخل کمپ ها اندكى وضعيت قرنطينه بهتر شده است، زيرا چند شب پيش آمار حتا از سقف 500 نفر هم گذشته بود، ولى روز گذشته بخشى از وروديهاى پنجشنبه را به داخل قرنطينه انتقال دادند، و امروز هم برگه‏هاى ورود به اردوگاه را براي ما هم تحويل داده‏اند، انتظار مي رود، تا ساعت ديگر،اعلام خروج از قرنطينه و دخول در کمپ را صادر فرمايند.
    همه بچه ها در حالتي از انتظار قرار دارند، خسته و سرگردان، مأيوس و نا اميد قدم مي زنند، در همين حال يكى از ماموران مى‏آيد و مى گويد:
    - وروديهاى پنج شنبه و جمعه كه برگه‏هاى شان را تحويل گرفته‏اند، جهت انتقال به كمپ آماده شوند، همه مى‏روند حاضر ميشوند و با دوستاني که تازه در داخل قرنطينه آشنا شده اند، و در داخل قرنطينه مى‏مانند؛ خدا حافظى مى‏كنند و قرنطينه را براي آنهائي که در آنجا هستند و سر انجام براي ايراني هايي که ستمگرانه آن را با دستان افغانهاي اسير ساخته اند، ترک مي کنند.
    همه بچه ها را در صف هاي 15نفرى منظم مي کنند، و سپس برگه هاى شان كنترل مى‏گردد و بعد همه به سوى كمپ رهسپار مي شوند، در مسير راه از جلو واحد ادارى عبور مى‏كنند، خيابان به سوى دشتى سر سبز ادامه پيدا مى‏كند، كه بخشى از زمينهاى وسيع محوطه اردوگاه را زراعت كرده‏اند، ومامور همراه ما به سمت راست مى‏ پيچد از مقابل تابلو بهدارى اردوگاه عبور مى‏كنيم و در برابر عمارتى که نسبتا لوکس ساخته شده است، همه را وادار مي کنند تا بر سر پاي خودشان بنشينند، و بر فراز ساختمان لوحه اي کوچک نوشته شده است "انبار، در مقابل "انبار"؛ عمارت ديگرى وجود دارد كه بر روى آن نوشته شده است؛ واحد فرهنگى، كه ازاين سالن واحد فرهنگي پيداست که به حيث سالن غذاخورى مامورين استفاده مى‏كنن، و ما بقى خاك گرفته است و گويا اگر بازرسى به آن طرفها عبور ننمايد خاكروبى هم نمى‏شود! در برابر "انبار" مردى هيكل‏مند وناموزون وبا دماغى نا متناسب از بچه ها پزيرائى مى‏كند، اين مرد كه مسئول "انبار" مى‏باشد در قبال مهاجرين موظف استتا موارد ذيل را انجام دهد:
    1. تفكيك نوجوآنها از ميان ديگر مهاجرين
    2. صدور كارت آذوقه
    3. ارائه ظروف
    4. ارائه پتو و ...
    اين مرد چاق و با اندام نا متناسب، در هنگام تفكيك و دسته بندى مهاجرين وصدور كارت و... كه مجخز به يك كابل سياه برقي بود، به دست مشغول انجام وظيفه بود از جملاتى از قبيل:
    1. مادر سگها - مادر سگ
    2. پدر سگ - پدر سگها
    3. حروم زاده
    4. آشغال
    5. انگار دنبال مال باباشون اومده
    و... استفاده مي کرد.
    "انبار" دار پس از تفكيك نوجوآنها اقدام به تنظيم صفهاى جديد مى‏كند كه هر صف 15نفر در خود جاي مي دهد وسپس اقدام به صدور كارت آذوقه مى‏كند، كه هرچند در آن کارت ليست بلند و بالائي از مواد خوراکه وجود دارد، اما به گفته آنهائي که بارها در اينجا گرفتار شده اند، تا ده روز قبل از آمدن کدام هيئت خارجي هميشه فقط ميتوان جيره نان دريافت نمود وبس! اين کارتها را از ميان 15 نفر به يکي از مهاجرين به عنوان نماينده آمار آنها تحويل مى‏دهد، ونام آن فرد را بر پيشانى كارت مى‏نويسد. بعد از عمليات صدور كارت آذوقه اعلام مى‏كند كه تمام نمايندگان آمارها به علاوه يك نفر ديگر بيايند، در كنار ديوار صف بگيرند.
    وقتي نمايندگان هر آمار به علاوه يک نفر کمکي مي روند، در صف جديد قرار مي گيرند، به ترتيب هر نفر:
    1. يک عدد كترى‏سياه (تمام ظروف سياه مى‏باشد) وكج و معوج
    2. يك عدد ديگ بى سر
    3. ده عدد ليوان روى
    4. يك يا دو عدد قاشق دسته شكسته
    پنج عدد كاسه وپيش دستى ويك چراغ بالر تحويل ميدهد، كه همه آنها را بر روى كارت آذوقه يادداشت مى‏نمايد تا روز آخر باز بر همان اساس تحويل بگيرند، و بعد اعلام مى‏كند كه جهت دريافت پتو متعاقبا از طريق بلند گوهاي بند اعلام مي شود و بيائيد.
    همه بچه ها به ترتيب آمارها، به سوى كمپ فرستاده مي شوند؛ نو جوانان را به سوى كمپ يك (كه در مقابل كمپ دو قرار دارد) مى‏فرستند و ديگران را به سوى كمپ 2 راهنمائي مى‏كنند.
    وقتي آدم از کنار کمپ يک عبور مي کند، درآنجا فقط تعدادى معدود چادر به چشم مى‏خورد و انبوهي از آدمهاي افغاني که از سطح کشور ايران دستگير شده اند، و تنها ويژگي شان خرد سال بودن همه آنهاست، که توجه آدم را به خود جلب مي کند، و اين سوال در ذهن آدم نقش مي بندد، که راستي خانواده هاي اين اطفال اينک در کجا به دنبال آنها مي گردند؟ و آنها پس از اخراج از ايران به دام چه کساني در آنسوي مرز خواهد افتاد؟ پرسشهايي که هيچ پاسخي را آدم برايش نمي يابد!
    ما به داخل كمپ دو وارد مى‏شويم، مهاجرين براى استقبال ازما و شناسائى دوستان و آشنآيان احتمالى خود، ديوار انسانى‏اى را ايجاد كرده‏اند كه ما ناچار هستيم از ميان آنها عبور كنيم. ما از ميان اين ديوار انساني عبور مي کنيم و از پس ديوار انسانى، عمارتي به چشم مي خورد که چشم انسان را به خود مجذوب مي نمايد، اما لحظاتي دوام نمي کند که اين تنها عمارت لوکس سرويس توالت مى‏باشد!! وقتي همچنان از ميان اين ديوار انسانى پيش مي رويم، تعدادى خانه‏هاى به چشم مى‏خورد كه سقف آن دايره مانند ساخته شده است اول تصور مي کنم که ما را در يکي از اين اتاقها جاي خواهند داد، اما اين تصور ديري دوام نمي کند، که ما وقتي از ميان اين ديوار انساني خارج مي شويم، تازه بر روي سکوهايي مي رسيم که همه وسايل خود را بر روي آن قرار مي دهند و به همان شکل آمار 15 نفري در کنار هم جاي مي گيرند، زيرا اين آمار است که در اينجا سرنوشت مشترک دارند، رزق و روزي مشترک، زندگي مشترک، و آزادي مشترک!!
    در کمپ 2 اردوگاه وکيل آباد تعداد120عدد آلونک وجود دارد كه نه درب دارد و نه پنجره‏اى که بتواند محافظ گرما و سرما باشد، صرفا دو عدد ديوار که سقفي گنبدي در خود دارد، و يک سوراخ يک متري که به آن درب مي گويند، و نام آن را اطاق ياد مى‏كنند در عصرتجدد و مدرنيته!! و همچنين تعداد 19عدد سكوي سيماني ساخته شده است از بتون كه بايد بر روى آنها خيمه زده شود، اما هيچ اثري از خيمه نيست.
    همچنين؛ تعداد آمارهاى موجود به 147آمار ميرسد (قابل ياد آوري است که اين آمار صرفا تا تاريخ فوق بود، در حاليکه خروجي هاي اردوگاه مدتها بود که متوقف بود، و همچنان ورودي رو به افزايش!!)

    جمع كل آمارها
    147*15=2205
    2205=15*147
    ظرفيت كل‏اطاقها 120*15=1800
    كسانيكه بر روى سكومى‏مانند 27*15=405
    عقربه‏هاى ساعت از 4 بعد از ظهر هم گذشته است، من به دنبال فروشگاه مى‏گردم تا دفترى تهيه كنم و کار باز نويسى خاطراتم را از روى كاغذهاى سيگار که در داخل قرنطينه نوشته بودم، را آغاز نمايم، ولى هرچقدر مي گردم، اثري از فروشگاه پيدا نمي کنم، اما در کنار جدول مى‏بينم تعدادى از مهاجرين دست فروشى مى‏كنند؛ چاى خشك دارند، خربزه‏هاى كال و گنديده دارند - كشك دارند و بعضى‏هاى شان قلم و دفتر هم دارند، به سرعت پول خود را آماده مي کنم، و مى‏روم يك عدد خودكار و يك عدد دفتر 40برگ خريداري مي کنم، تا بتوانم به طور روزانه هم خاطراتم را بنويسم، و هم آن مجموعه کاغذ پاره هاي که در داخل قرنطينه تنظيم نموده بودم را باز نويسي کنم، در همين زمان است که صداى بلند گوها بلند مى‏شود و از مسئولين آمارهاى كه امروز وارد كمپ‏ها شده‏اند مى‏خواهد جهت در يافت پتو به "انبار" مراجعه كنند!
    همه مسئولين آمارها باكارت آذوقه مى‏روند جلو درب کمپ منظم در صف قرار مي گيرند تا درب کمپ را باز کنند و آنها را تا "انبار" ببرند، و براي شان بدهند، اما براي کسانيکه در صدر صف بودند، تعدادى پتوى كهنه دادند، و بعد اعلام مي شود، تمام پتوها تمام شد؛ مسئول امار ما با لجاجت مى‏رود تمام "انبار" را مى‏گردد فقط 5 عدد پتوى سوراخ، سوراخ پيدا مى‏كند و به همراه خود مى‏آورد براى 15نفر!
    در جمع 15 نفره ما 2 نفر از برادران "هراتى "هستند كه تازه از "زندان وكيل‏آباد" آزاد شده‏اند و آوردنشان اينجا، آنهاهركدام 5 و 7 سال به جرم قاچاق مواد مخدر در زندان بوده اند، اين در حالي است که به گفته خودشان بدون اينكه جنسى از آنها گرفته باشند آنها را به چنين مجازاتهايي محکوم کرده اند. و در اينجا امتيازى كه دارند اين هست كه از نظر كمپل شخصى و لباس هيچگونه کمبودي ندارند.
    هوا کم کم در حال تاريک شدن است، که باز هم صداي لاسپيکرها بلند مي شود و اعلام مى‏كند وروديهاى امروز جهت دريافت نفت به "انبار" مراجعه‏كنند؛ هر آمار در هفته يك گالن20ليترى نفت سهميه دارند، يكى از برادران مى‏رود، گالن نفت را مى‏گيرد، و مي آيد و سپس ازهمه مقدارى پول جمع مى‏كند و مى رود يك پاكت چاى هم مى‏خرد و مقدارى هم آب را در قابلمه بار مى‏گذارد تا جوش بيايد،پس از جوش آمدن آب در ديگ، اولين چاى را در اردوگاه خورده باشيم!!
    آب در داخل ديگ مى‏جوشد و مقدارى هم چاى خشك در داخل ديگ مى‏ريزند تا دم بكشد و بعد از چند دقيقه‏اى چاى دم مى‏كشد و شروع مى‏كنيم به ريختن چاي در داخل گيلاسهاي رويي و گيلاسها چنان داغ مي شود، که نمي شود دست خود را به آن نزديک کنيم، هنوز يک قورت چاي نخورده ايم که رگبار باران شروع به باريدن مى‏كند اين بارش تا حدود10 دقيقه‏اى ادامه پيدا مي کند، که در نتيجه همه منطقه را خيس ومرطوب مى‏ نمايد.
    محوطه كمپ ساكت و آرام مى‏شود زيرا همه كسانيكه داراى آلونك بودند پناه بردند به داخل آلونكهايشان و بقيه نيز در كنار و گوشه‏اى پناه گرفته اند تا باران پايان پذيرد، پس از باران باد شديدى وزيدن مى‏گيرد، که همين باد شديد باعث مي شود تا حدود ساعت 11شب همه سكوها خشك ‏گردد،( سكوها از سطح زمين تقريبا 50سانت بلندتر مى‏باشند) ولى شب به قول مهدي اخوان ثالث "بسي ناجوانمردانه سرد است"، دوستان لطف مى‏كنند به خاطر دست شكسسته‏ام يك عدد از آن 5 پتو را به من مى‏دهند، به خاطر دست شكسته‏ام كه سرما نخورم و تعدادى از هم اتاقي ها هم توانسته‏اند از دوستانى كه در آلونك ها يافته‏اند، يك يا دو عدد پتو قرض تهيه كنند، و دو پير مرد آمار ما را هم دونفر از وطن پرستان گفته‏اند كه شب بيايد دراطاق آنها سر كنند، تا از گزند سرما در امان بمانند.
    پاسي از شب گذشته است، اطاقها چراغ‏هاى موشى خودشان را خاموش كرده‏اند، بعضى ها هم روشن گذاشته‏اند ولى همه خوابيده‏اند هيچكس بيدارنيست، انسانهائى كه بر روى سكوها هستند و هيچ خيمه و پناهگاهى ندارند؛ بعضى‏ها چند نفر بر زير يك يا دو پتو چفت خوابيده‏اند، و همديگر را بغل كرده‏اند تا سرما نخورند، ولى سرما همچنان مقتدرانه ‏تر از ميان سوراخهاى پتو نفوذ مى‏كند و گرماى بدنشان را به تحليل مي برد!!
    هوا ناجوانمردانه سرد است، باد سردي هم مي وزد، بعضيها ناچار ميشود بگريزند،اما در کجا؟ ناچار هستند، در ميان فا صله سكوها شروع مي کنند به راه رفتن، ميان سکوها براي خود شكل كوچه‏هاى چند متري را دارد، و بعضا شروع به دويدن و نرمش ‏ميكنند.
    من هم با آن دست شکسته ام ديگر تاب سرما را ندارم از جايم حرکت مي کنم، به طرف دستشوئي ها مي روم، داخل سرويس توالت پر از آدم هست، آدمهائى كه از هجوم سرما گريخته‏اند و كسانيكه واقعا توالت نياز دارند هم در آنجا براي رفع ضرورت آمده اند، اما تو گوئي همه اردوگاهيان در انجا جمع هستند!!
    باز مي گردم، در کنار ساير دوستاني که باقي مانده اند، پتوهاى زندانيان را باز مى‏كنيم، و برروى خود مى‏اندازيم و هرنفر از گوشه‏اى پاهاى خود را در زير پتوها دراز مى‏كنيم و به يکديگر مى‏چسپيم تا گرم بيائيم ولى باد از بالا و سرماى بتون مرتوب از پائين يكى يكى بچه‏ها را فرارى ميدهد، من هم پتوى خودم را مى‏گيرم و مى‏روم با يكى از هم آماريها كه ازقم باهم تا اينجا رسيده ايم، هردو در زير يك پتو مى‏رويم در برابر درب ورودى يكى از اطاقها اتراق مى‏كنيم.
    آنجا باد نمى‏ايد، همانجا مى‏نشينيم و بعد رفيقم مى‏رود و من همانجا پتو را بر گرد خود مى‏پيچم، و در پناه ديوار دراز مى‏كشم و خوابم مى‏برد! پس از ساعتى از خواب بيدار مى‏شوم، احساس مى‏كنم تمام اندامم را سرما فرا گرفته است، دست و پايم كرخت شده است، بى احساس شده، و گويا ديگر اسير سرما شده ام، احساس مى‏كنم سرما تا اعماق وجودم نفوذ نموده، بر خود مى‏لرزم، سعى مى‏كنم از جايم بر خيزم؛ اما نمى توانم از جايم بر خيزم، سرما همه وجودم را فرا گرفته است، پاهايم ديگر از خودم نيست، در وجودم احساس زيادي مي کنمش، دستهايم که هميشه وسيله اي براي همه کارهايم بوده است، ديگر به دردم نمي خورد، تلاش مي کنم تا اندك اندك بدنم را با ‏ماليدن به حرکت در آورم، حركتهاى آرام را شروع مى‏كنم و بدنم كم كم گرم مى‏شود، از جايم بر مى‏خيزم، آرام و آهسته، از ميان کوچه هاي ساکت و آرام کمپ به سوي دوستان مى‏روم و دوستان بر روي همان سکو تنها دو نفر مانده اند و تمام پتوها را به گرد خودشان پيچانده اند و ديگر هيچ اثري از ديگران وجود ندارد.
    شايد بد نباشد که ياد آوري کنم اين سرما بار ديگر در تاريخ يكشنبه 1378/6/14نيز تكرار شد.

    اردوگاه سفيد سنگ ، كمپ يك 16/6/1378
    تشييع جنازه بامياني
    غروب افسرده و غمگين همه جا را فرا گرفته است، روزهاي قبل، بعد از ظهر که مي شد، بسياري از بچه ها مي رفتند، فوتبال بازي مي کردند، ولى امروز براي هيچ کس ديگر حال فوتبال‏بازى کردن نيست، در سطح کمپ ديگر از آن هياهو و داد و غال، هيچ خبري نيست، از سپيده دم صبح که خبر مرگ بامياني در سطح کمپ پيچيد، و همان زمان من و تعدادي از بچه ها رفتيم جنازه اش را از اطاق 107كه گويا از آمار 107هم بود، برداشتيم ودر داخل يک کمپل سوراخ سوراخ پر از شپش تا دروازه کمپ تشييع کرديم، و از دروازه کمپ ما را اجازه خروج ندادند، فقط به چهار نفر اجازه داد تا جنازه را تا نزديکي اداره ببرند و آنها هم با چهره هاي گرفته و غم دار جنازه را تا پيش دروازه يکي از بخشهاي اداري برده بودند. بعد از آن ديگر هيچ حال و حوصله اي براي هيچ يک از بچه ها نمانده بود، تا بازي کند، يا با کسي سخن بگويد، سرنوشت بامياني مي توانست سرنوشت هريک از بچه هايي افغانيي اي باشد که اينک در اردوگاه سفيد سنگ اسلامي حضور داشتند!!
    بعد از تحويل دهي جنازه به مقامات اردوگاه ديگر هيچ کس از او هيچ خبرى نداشتند و همه در برابر خود با اين پرسش مواجه بودند که؛ براستى با اين "جنازه "ها چه مى‏كنند؟
    همه مى‏دانستند، آنهائيكه فاقد مدرك بودند، واحيانا خانواده‏شان در ايران بودند؛ از ترس اينكه مبادا خانواده هايشان را به اردوگاه انتقال دهند حتى آدرس خانه هايشان را هم دروغ گفته بودند! هرچند که همه مي دانند، مقامات نظام جمهوري اسلامي ايران آنقدر از جوانمردي و مسلماني بر خوردار هستند که هرگز به دنبال يک جنازه انسان فقير افغاني نگردند، يا اورا در بهترين حالت در همان کنار و گوشه هاي اردوگاه چال مي کنند و يا در پيش حيوانات گرسنه مي اندازند، تا استفاده بهينه از همه چيز شده باشد!!
    اما با اين حال همه خوشباورانه، به نظام اسلامي ايران باور دارند که آنها حتما جنازه هاي شان را همانند تشيع جنازه خميني در يک مراسم با شکوه به عنوان سند جنايت بعضي از افراطيون شان با حضور خانواده هايشان به خاک خواهند سپرد، اما براستي براي پيدا کردن خانواده هاي اين اسيران چه خواهند کرد؟
    براستي اگر هر يک از ما همانند بامياني در اين قفس بميريم، آياخانواده هايمان خواهند فهميد كه ما مرده‏ايم! يا مثل بسيارى از مهاجرين كه بستگان و فرزندانشان ناپديد شده‏اند و هر روز وقتي صبح سپيده خورشيد بيرون مي آيد آنها در انتظار بازگشت آنان ميباشند!
    شايد بسيارى از آنانيكه مفقود شده‏اند و امروز خانواده هايشان در انتظار بازگشت آنان هستند، در همين اردوگاه‏ها مرده‏اند و هيچکس از او خبرى نيافتند و تا آخر نيز خبري نخواهند يافت!
    در ميان ساکنان اردوگاه يکي از کساني که مدتهاي زيادي هست در داخل اردوگاه مي باشد، و هنوز من نفهميده ام که او چرا اين همه مدت مانده است و در بخشي از اردوگاه مشغول چراغ سازي مي باشد و همه او را بنام چراغ ساز مي شناسند و بسيار آدم مرموزمي باشد و برايم در داخل اردوگاه هميشه يک عنصر قابل تأمل و مشکوک جلوه کرده است، هرچند که ريش سياه دراز، لباسهايي هميشه چتل، و به شدت با لهجه هراتي هم صحبت مي کند، و به قول خودش كه زد و بندهاى فراوانى با نگهبانى و شخص آقاى امينى (رياست اردوگاه) دارد، كه بيش از 6ماه مى‏باشد، در اين اردوگاه قرار دارد،
    گاهي در داخل كمپ زيست ميكند و گاهى در "انبار" مشغول چراغ سازى هست، شبها را هم در آنجا مى‏ماند و به گفته خودش "تاجيك " تبار مى‏باشد، با اين حال گاهي که مي آيد و از هر دري سخن مي گويد، شايد در آخرين صحبت که داشتيم مي گفت:
    - همه كسانيكه در اردوگاه مى‏ميرند در انتهاى اين اردوگاه در گوشه آن ديوار بلند 6مترى، يك راه پله آهنى وجود دارد، كه "جنازه "ها را از آنجا در پشت ديوار كه عمقى بسيار دارد پرتاب مى‏كنند و شب هنگام سگها و ديگر جانوران از كوهها و بيابانها سرازير ميشوند و همه را مى‏خورند!
    من خود يك شب كه در "انبار" بودم با چشم خود ديدم که آنها مشغول اين كار بودند، آنها را تعقيب نمودم و خود را در داخل جوى آبى پنهان نمودم و آنها كه "جنازه " را پرتاب كردند و برگشتند من رفتم از پله‏هاى آهنى بالا و ديدم كه چقدر حيوان مشغول خوردن "جنازه " آن انسان هست و...
    چراغ ساز سرشار از خاطرات تلخى هست، که به شدت مدعي هست همه آنها را خود ديده است و اگر روزي کسي قلم بگيرد و همه آنها را به تبديل به کلماتي کنند که براي همگان قابل دسترس باشد، يقينا يک تراژدى وحشت ناکي خواهد بود، که بايد روزي اگر در افغانستان حکومتي مبتني بر اراده مردم بر سر کار بيايد، و استقلاليت کافي داشته باشد، بايد نسبت به همه روابط ديپلماتيک خويش با اين کشور تجديد نظر نمايد! و اگر همه اين ادعا هاي که او مي کند اثبات گردد يقينا يك فاجعه انسانى از رخ داده است که متاسفانه همچنان سرپوشيده مانده است!
    او مى‏گويد:
    - بسيارى از مريضهائى كه از داخل كمپ به بهدارى انتقال داده مى‏شود؛ مى‏ميرند و همين عمل را با آنها انجام ميدهند!
    او از وجود ارواح سخن مى‏گويد كه در داخل اردوگاه مى‏باشد و در قالب گربه‏هاى وحشى و مارها و... ظاهر ميشوند؛ او مي افزايد:
    يك شب وقتى در "انبار" نفت استراحت نموده بودم، تنهاي تنها بودم، ابتداء چند عدد گربه را در اطراف خودم ديدم بعد وقتى آن گربه ها را فرارى دادم خود را با انبوهى از گربه‏ها مواجه ديدم كه در اطرافم جمع شده بودند، و بر روى طاقچه‏ها و ديگر وسايل ايستاده بودند، گوئى بگونه‏اى مسخره آميز با هم مى‏خنديدند! و به من مى‏نگريستند و هر چقدر پيشت پيشت كردم محل نگذاشتند و در يك اقدام هماهنگ به سويم حمله ور شدند و من وقتى فرياد كشيدم و از "انبار" نفت گريختم ديگر هيچ چيز را نديدم!
    او مى‏گويد؛ اين ارواح بعضى شبها در قالب مارها نيز ظاهرميشود و خود با دو چشم خويش ديده است. دليل وجود اين ارواح را گورهاى دسته جمعى‏اى ميداند كه در سال شورش‏اهالى اردوگاه در چند سال پيش ايجاد شده است. اين شورش بزرگ و تاريخي در تاريخ 1378/4/31در "اردوگاه سفيد سنگ "بر اثر ضربه شديد يك افسر سپاهي اردوگاه به تخمكهاى يك مهاجر افغانى، رخ داد که اوبه همين دليل در جاي جان داد و از اين دنيا رخت بر بست؛ مقتول كه خود يك افغان وپشتون زبان بوده است به همين علت ساير پشتون زبانها به دنبال آن افسر مى‏گردند كه انتقام مقتول را از او بگيرند گويا آن افسر را از اردوگاه هم فراري مي دهند، وقتى او را نمى‏يابند شروع مى‏كنند به لت وكوب هزاره‏ها! به دليل اينكه شما هزاره‏ها شيعه هستيد واين حكومت شيعى تان اينچنين انسان مى‏كشد و جنايت مي کند.
    زمانيكه درگيرى اوج مى‏گيرد نيروى انتظامى وارد عمل ميشود، ابتداء با گاز اشك آور اقدام به متفرق نمودن مردم مي کنند، اما وقتى يكى از نزديكان مقتول، يكى از مأموران را هم مى‏زند آنان اقدام به تير اندازى مى‏كنند و درگيرى بين مهاجرين افغانى ونيروى انتظامى شدت مى‏گيرد، كه در ان زمان در4 كمپ بيش از 10 هزار انسان زيست مى‏کردند، اين درگيرى تبديل به يك شورش عمومى مى‏شود، كه سر انجام همه از اردوگاه موفق به فرار مي شوند، و فراريان در كوههاى اطراف اردوگاه پراكنده مى‏گردند؛ پس از پراكندگى مهاجرين نيروى انتظامى از طريق هلى كوپتر وارد عمل ميشود، از هوا بسيارى از مهاجرين را مورد اثابت گلوله قرار ميدهند و بقيه را هم از فرار متوقف مى‏كنند واين گشت هوائى به مدت سه روز در بيابانها وكوههاى اطراف ادامه پيدا مى‏كند، كه پس از سه روز بيش از 80 فى صد فراريان دستگير و به اردوگاه بازگردانده مي شود كه در ان زمان گويا مدير كل اردوگاه نيز شخصي بنام آقاى برومند بوده است.
    از آمار تلفات ومجروحين اين حادثه هيچ اطلاع دقيقى وجود ندارد، هرچند روايت‏هاى متعددى وجود دارد كه از بيان آن در اين نوشتار خود دارى مى‏نمايم!
    چراغ ساز مشخصا از دو گور دسته جمعى نام مى‏برد، كه يكى در پشت "انبار" نفت مى‏باشد جايي که او خود در کنار آن اکثرا اقامت دارد و ديگرى در زير يكى از سكوهاى بزرگ كمپ دو مى‏باشد كه برادران مؤمن بر روى آن اقامه نماز مى‏كنند و...
    ♦♦♦
    بالاخره روز به پايان خود نزديک مي شود و هنگامه اذان فرا مي رسد، بر خلاف همه شبها صفهاى نماز طولانى‏تر ميشود، جماعت همه به سوى نماز مى‏شتابد. در هردو نماز جماعت برادران شيعه و سنى‏، بر خلاف شبهاي پيش که به جز تعدادي اندک کسي ديگر اشتراک نمي کدند آن شب انبوهى از انسانها به اقامه نماز با جماعت پرداختند. نماز گزاران با چشمهاى اشك آلود و قلبهاى شكسته به سوى خدا دست نياز دراز کردند!
    وقتي نمازبه پايان ‏رسيد هر دو جماعت مشغول ختم فاتحه شدند، اولين شام نبود يک هموطن خويش را همه گرامي داشتند و هديه به روان او ختم سوره‏هاى كوچك قران نمودند، چون هيچ قران در اردوگاه پيدا نمى‏شود که مردم بتوانند بخوانند، ناگزير هر كس هر چقدر سوره‏هاى كوچك از حفظ داشتند، به ياد آن مرحوم ختم کردند، به ياد آن عزيز از دست رفته در "اردوگاه سفيدسنگ "!
    در ادامه همين مراسم بود که هر دو ملا امام به وعظ ‏پرداختند، جناب مولوى از انسان مى‏گويد و از حيات بعد ازمرگ مى‏گويد و...
    و در محفل ديگر آقاى اخلاقى يكى از روحانيون مهاجر و اسير در اردوگاه به ياد آن عزيز از دست رفته سخن مى‏گويد و ياد آور ميشود كه: وقتى يك جوان با سن و سال کمتر از 30 سال، در اينجا مريض ميشود و بهدارى او را نمى‏پذيرد، و هيچگونه دارو و درمان برايش يافت نمى‏شود و او اين چنين مظلومانه به دور از وطن جان را به جانان مى‏سپارد، من يقين دارم كه او "مهاجراالى‏لله" بوده و آيا كسيكه براى‏رضاى خدا خانه و كاشانه خود را ترك كرده است؛ شهيد نيست؟

    "اردوگاه سفيد سنگ" 1378/6/31
    روزها با همه مشقات و سختي اش باز مي گذرند، حال من در سوگ بيست و هفتمين روز خود در اين دخمه، در اين زندان و در اين اردوگاه است كه به سر مى‏برم؛ هنوز هم از رفتن و از آزادى و از رسيدن به سرزمين خودم هيچ خبرى نيست؛ هنوز بايد شاهد شلاق خوردن هموطنانم باشم و هنوز هم بايد مرگ و بيمارى ديگر عزيزان هم وطن خودرا نظاره گرباشم!
    اين سرنوشتى هست كه براى من و صدها انسان ديگر چون من كه دراين بيابان و دراين صحرا و در اين دل سوزناك گرماى روزانه و سرماى شبانه‏اش اسير هستيم، مي باشد!
    آرى برادر و خواهري که شايد روزي اين دست نوشته ها به دست تو هم برسد، شايد روزي تو هم بيايي و اين ياد داشت ها را مرور کني، تا بداني وقتي تو با برادر خودت در سرزمينت تحمل يک ديگر را نداشته باشي! در سرزمين بيگانه توهم بيگانه اي و با بيگانگان مي داني چگونه رفتار مي شود!
    باتوام!
    باتو كه در عافيت هستى و باتو كه موهاى سرت را هرصبح در پيشگاه آئينه شانه ميكنى وادكلن بربدن مى‏زنى و در كوچه‏ها، پاركها و سينماها و پيش مغازه‏هاى شيك به وقت گذرانى مشغول هستى!
    آرى تو برادر! و خواهر!
    آيا مى‏دانى كه ديگربرادرانت در همين زمين خدا چه مى‏كشند؟ و چگونه هر روز صبح که از خواب بيدار مي شوند، جنازه متحرکي را در وجود خويش مشاهده مي کنند، اين جنازه متحرک را با همه وجود لمسش مي کنند، و شامگاه که شد اين جنازه متحرک باز در اتاقکي، يا بر روي سکويي بدون آب و غذا مي ميرد، باز صبحي ديگر به حرکت مي افتد؟
    باورت نمى‏شود چون حق دارى!
    هنوز شاهد نبوده‏اى كه انسانى گرسنه باشد؛ اما با چشمان خود در مسير حمام ببيند که برنج پخته شده را در پيش گوسفندان بريزد!
    باورت نمي شود، اما اين رسم ساليان متمادي سربازاني هست که بنام اسلام، همواره جهان اسلام را به وحدت فرا خوانده است، اما مسلمانان پناه جويي که آنجا به پناه آمده اند را به ضرب گرسنگي شکنجه مي کنند.
    در آستانه هزاره سوم ميلادى آغوش گشوده‏اى كه عصر، عصر ارتباطات هست، عصر تكنولوژى و فن آورى و...
    امادر همين زمان و در همين زمين و در همين عصر! در گوشه‏اى از زمين پهناور خدا نقطه‏اى هست، نامش بر پيشانه‏اش حك شده است -"اردوگاه سفيد سنگ "- نقطه‏اى كه من و تو را از هر كوچه و برزن اين سرزمين بيگانه جمع کرده اند و در آن بر روى هم ريخته اند، تا همه حقارت و کوچکي و پستي خويش را براي من و توي افغان در قالب فحش هاي رکيک و بر خورد هاي غير انساني به نمايش بگذارند!!

    "اردوگاه سفيد سنگ" خراسان
    1378-7-1
    حال در پايان يک هفته ديگر قرار گرفته ايم، يعني پنجشنبه است، يعنى پايان يك هفته، اينك يك هفته ديگر از عمر انسان سپرى شد و تو در اين يك هفته چه ‏كرده‏اى؟ اين پرسشي هست که لااقل من از خودم ميکنم! اما من هفته ديگر را در اردوگاه سپرى کردم و اينك در پايان يك روز پر از باد و غبار و وزش نرمه‏هاى ‏شن و خاك است كه قرار دارم و درسكوهاى بى چادر و بى خيمه هموطنانم را مى‏بينم كه پتوهاى پاره پاره را به گرد خويش پيچانده‏اند و در برابر اين باد سرد و وزش خاكهاى روآن داخل اردوگاه ازخود مقاومت نشان ميدهند!
    و من در سوگ مرگ انسانيت در اندوه چندباره مى‏سوزم! و از ميان باد و سرما پناه ميبرم به آلونك گنبدى‏اى كه در آن 15انسان ساکن هستند و اينك در همين تاريخ است كه دو انسان بيماراست، يكى از آنها قريب هفته‏اى مى‏شود كه در ميان سوز درد مى‏سوزد؛ او ديگر از پاى مانده‏است، پير مرد كه سن‏اش از کوچه60سال هم عبور كرده است، يك هفته است كه اسهال خونى دارد و آنچه كه در اين اردوگاه قرون وسطائى ازآن خبرى نيست پزشك - دارو- و درمان است !!
    و يکي ديگر از اين هم اتاقي هايم بيش ازدو روز است كه اسهال خونى دارد! اما بى تآب است، رنگ خود را بدتر از آن پير مرد باخته است و او هم در ميان درد مى‏سوزد! اما آنچه كه شگفت انگيز است در اين ميان سيماى شادمان و مسرور يکي از هم اتاقي هاي ديگرم هست که روزگارى از قوماندانهاى شيخ آصف كندهارى بوده است، او هنوز در حسرت آنروز هاست، همانروزها كه ميرفت چور مى‏كرد، گردنه مى‏گرفت، و به نواميس مردم تجاوز مى‏كرد بنام جهادگر!!
    او هنوز كسى را به جز خود انسان نمى‏داند، و هنوز باورش نشده‏است كه او هم همچون ديگران يك انسان است و همچون ديگران در روز فقط سه عدد نان خام و سوخته جيره دارد حتى اگر نامش هم سيد نجف باشد!!!




    "اردوگاه سفيد سنگ" خراسان 1378 -7-2
    جمعه است و سيد عباس درميان درد مى‏سوزد و تا صبح فقط توالت رفته است و بازگشته به اتاق، ولى همچنان اسهال خونى‏اش دوام دارد و سيد نجف حسينى مست سرور و خوشهالى است و به ريش همه ريشخند مى‏زند!
    سيد عباس از زندگى نا اميد شده‏است و چهره مرگ را در برابر ديدگان خود مشاهده مى‏كند و به همين دليل است كه كسى را به دنبال آقاى اخلاقى مى‏فرستد تا بيايدبرايش وصيت نامه شرعى تنظيم نمايد!
    سيد نجف هنوز اميد وار است كه طالبان درهم کوبيده شود، او بار ديگر قومندان شيخ كندهارى شود درهرات تا بازهم گردنه بگيرد و چوركند و مشغول عيش و نوش شود تا باشد خود پادشه خويش باشد!
    و من در اين ميان در اندوهى جانكاه فرو مى‏روم و با خود مى‏گويم؛ خدايا! تا ديروز اين سيد فلانها بود كه در جامعه هزاره رخنه كرده بودند و بعد خيانت نمودند، به نفع ديگران ! و امروز همانها را چون خود بنام افغانى در اينجا اسير مى‏بينم، من كه هيچگاه زير علم بيگانگان نبوده‏ام و آنهاكه سينه چاكشان بوده‏است، هردو بنام افغاني اينجا اسيريم و صرف هر نفر سه عدد نان جيره داريم واينك يكى از آنها در حال مردن است ولى بادارشان حتى يك داروى اسهال برايشان نمى‏دهد!
    خدايا!
    اين چه حكمتى است؟ و اين چه نمايشي از قدرت و عظمت توست که مي خواهي به همه بفهماني که تو اگر پشتوني، تاجيکي، هزاره اي، ازبکي و... در اينجا همه يک افغاني و به قول ايرانيها يک آشغال!!
    + + +
    جمعه در اسارت بسيار خسته کننده است، به خصوص براي آنهائي که هنوز اطاقك هم نصيب شان نشده است، سوز آفتاب، نبود هيچ سايه‏اى در نيم روز هر روز، سخت دشوار و طاقت فرساست ولى ساير روزها هفته، به باور بسيارى از کسانيکه در اردوگاه هستند، روزهايش زود تر مي گذرد، چون با همه سختي هايش نوعي شور و هيجان وجود دارد و با همه نا اميدي هايش، روزنه هاي اميد و انتظار وجود دارد که شايد امروز کسي و شايد آن کس هم او باشد برايش گشايشي ديده شود، بسياري كسانى که پول دارند و پارتى نيز به کرات مشاهده شده است، برايشان نامه آزادى بخرند و فكس آزاديشان يا از دفاتر اتباع خارجى و يا قرارگاه انصار سپاه پاسداران رسيده است به مديريت اردوگاه، و آنها را از طريق بلندگوهاى كه در سه طرف كمپ نصب شده است احضار و آن را انگشت كرده‏اند و اينك در انتظار رسيدن نامه آزادى است تا بلا فاصله آزاد شوند.
    و كسان ديگر هستند كه هم فكس‏شان رسيده است و هم نامه آزادى شان ولى همچنان بلا تكليف باقي مانده اند، بعضا از 10 و 15روز هم تجاوز كرده‏اند و هر لحظه كه صوت بلند گوها بلند ميشود، با تمام اميد و وجود قيام مى‏كنند و به جايگاههاى صوتى نزديك‏تر ميشود كه شايد همينک نام او را اعلام كنند فلانيها ترخيص!!
    ولى بعد از پايان اعلانات بلند گوها نااميد برجاى خود مى‏نشيند و سرغم بر زانوآن مى‏گزارند و شكم گرسنه خودرا مى‏فشارند كه بازهم از آزادى خبرى نبود!!
    با اين حال ساير اهالي اردوگاه در انتظار هستند، گوشهايشان به بلندگوها شايد اعلان كنند وروديهاى تاريخ... جهت تنظيم شماره ماشينهاى "طرد مرز" برگه‏هاى شناسائى خودرا به انتظامات تحويل دهند تا براى طرد مرز مشخص شوند.
    اين اميدى هست كه بسيارى از هموطنانم بيش از 30 تا 50 روز است كه درانتظار آن هستند...
    اما در روز جمعه هيچ يك ازاين اميدواريها جاي ندارد چون جمعه مى‏باشد و روز جمعه روز تعطيل هفته است، در روز تعطيل حتا اميد و ا انتظار هم تعطيل است، و زمانيکه "اميد" و "انتظار" نباشد، معلوم است که بر انسان چه مي گذرد؟ انسان در يک محوطه بسته، در يک دايره تنگ سرگردان است، اما هر چقدر که مي چرخد باز هم در همان نقطه نخست خويش قرار دارد، جايي که در آنجا ديگر هيچ چيز وجود ندارد! در چنين حالتي انسان وامانده اي هست که بايد صرفاً در اندرون خويش فرو رود، شايد اين همه شکنجه براي همين فرو رفتن در خود و دور ماندن از خويشتن خويش است که از سوي مقامات جمهوري اسلامي ايران، اين همسايه کشورم طرح ريزي شده است، تا اين کشور براي هميشه داراي انسانهايي معلول و وامانده بماند!!
    اين است كه در همه جا جمعه كه مى‏رسد مسرت و شادابى از راه مى‏رسد ولى در اردوگاه؛ جمعه با بارى از غم واندوه فرامى‏رسد و همه مى‏گويند:
    - باز هم مانديم!!.....
    در جمعه افسرده وقتى در ميان فاصله سكوهاى ساخته شده براى خيمه ولى بدون خيمه قدم مى‏زنى احساس خاصى به انسان دست مى‏دهد، احساسى كه انسافن توصيفش باقلم متصور نيست!... هرگامى كه در انبوه انسانهاى افسرده برميدارى چشم انسان به ديده كسى مى‏ نشيند، كه از خود مى‏پرسى ترحم‏ انساني كجاست؟!
    وقتي هر قدم بر مي داري مي بيني كسى را، و وقتي دقيق به او مي نگري مي بيني يكى از پاهاى خودرا در سالهاى جنگ از دست داده است و آن ديگرى را مى‏بيني كه تازه از بيمارستان مرخص شده است و گوشش را عمل جراهى كرده است و هنوز هم باندهاى گوشش راكسى پيدا نشده‏است تا بازكند و در ديگر سوى كامل مردى را مى‏بينى كه شكمش را جراحى كرده و هنوز تارهاى بخيه بر روى شكمش نمآيان است، با خود مي ‏گوئى:
    - خدايا!
    - اينجاكجاست؟!
    در همين روياها غرق هستم که چشمم به پير مرد بيمار مي افتد كه دو نفر از زير بازوانش گرفته‏ و به سوى كناراب ( توالت) مى‏برند و آنسوى در ميان خاكها دو كودك (اين دو كودك كه باهم نبايد تفاوت سنى بيش از يك سال داشته باشند به همراه پدر شان از مشهد آورده شده ‏اند كه نمى‏دانم به چه دليل براى آنهاپرونده تنظيم نموده بودند و كسانى كه دركمپ فاقد پرونده باشند از جيره نان هم بهره‏مند نمى‏شوند و به همين خاطر ايشان موضوع را به اطلاع معاونت اردوگاه رسانيدند و ايشان گفته بود كه : من شفاها به نانوائى مى‏گويم كه جيره اين دو كودك را بدهند و شما هم در وقت نان تحويل گرفتن ياد آورى نمائيد و بعد از آن مرتبا هر روز جيره نانشان را مى‏دادند) پنج و شش ساله را مى‏يابم كه يكى موى سر هم ندارد و ديگرى با چهره زرد اما هردو ميان خاكها نشسته‏اند و مشغول خاك بازى هستند! و لباسهاى پر چركشان به رنگ خاك شده است؛ رنگ خدا!
    تو گوئى كه جامه رنگين بر تن كرده‏است، دل انسان به درد مى‏آيد و انسان درنخستين نگاه با اين پرسش مواجه مى‏شودكه چرا؟!
    روز به پايان خود نزديك ميشود و خورشيد كم كم غزل خدا حافظى را مى‏خواند و غروب جمعه چه سنگين است، برادرآن اهل سنت براى نماز آماده مى‏شوند وديگران كه اهل نماز و بندگى خدا نيستند، با بار سخت غروب در حاله‏اى از اندوه فرو رفته‏اند، و در سكوتى تامل برانگيز جاده بن بست ميان دو سيم خاردار را مى‏پيمايند. غروب از راه مى‏رسد، ستاره‏ها هم غم‏انگيز بر اين حصارى از ديوارهاى قامت كشيده و سيم‏هاى خاردار نور مى‏افكنند. در اين محله تاريك، در دل تاريكى در انتهاى اتاقكها چراغهاى موشى است كه سوسو مى‏زند!!
    چراغهاى موشى كه ساخت دست بچه‏هاى مهاجر است که با شيشه‏هاى كشك و با پتوهاى دولتى براي شان فتيله ساخته‏اند، تا همچون خود مهاجران در دل اين تاريكى تا دل شب بسوزند!!
    در شبهاى تاريك اردوگاه، فقط دو عدد لا مپ در دو راه رو سرويس‏توالت و دستشوئى روشن است ولى امشب كه مى‏روم تا وضو بگيرم در سالن اول چيزى بنام روشنائى نمى‏بينم و ناچار به سالن ديگر مى‏روم كه لامپش روشن است و انبوهى از آدميان در آن به انتظار نشسته‏اند، جائى‏كه فقط هشت عدد توالت و دو عدد شيرآب (البته جاى شيرهاى آب بيشترى هم وجود دارد ولى شيرهايشان را بر داشته‏اند و به جايش در پوش گذاشته‏اند) وجود دارد و ناچار به خاطر نرسيدن نوبت به آلونك 40بر ميگردم و مى‏بينم كه هنوز سيدعباس در آتش درد مى‏سوزد؛ و سيد نجف بر سر ديگ اشكنه نشسته و چه چه ميزند!! من جيره نان خودرا مى‏گيرم و مى روم تا بر سر سكوئى بنشينم و در زير نور ستاره‏ها بدون آب نوشجان كنم!!

    شنبه 1378-7-3كمپ 2
    از خواب بعد از نماز صبح بر مى‏خيزم و در اولين نگاه باز چشمم به سيد عباس مى‏ماند كه هنوز مى‏نالد و به بچه هاي اتاق مى‏گويد كه شب گذشته بيش از 12مرتبه به توالت رفته‏است ولى هنوز هم شكمش پيچ مى‏دهد و هنوز هم بر سر سنگ توالت خون مى‏نشيند!
    از جاى خود بر مى‏خيزم و دو عدد پتوى دولتى پر - خسك - و - شپش را جمع ميكنم، قاط ميكنم و مى‏روم تا داخل كمپ گشتى بزنم...

    بچه‏ها در همه اتاقها شور و هيجان خاصى دارند؛ آنهائيكه نمره‏هاى اول ماشينهاى طرد مرز هستند، عجله دارند تا چاى هايشان را بخورند و آنهائيكه پول نداشته‏اند چاى خشك بخرند نان و آب را ميل ميكنند كه مبادا گرسنه رهسپار سفر شوند، و آنهائيكه بر سر سكوها نشسته اند در انتظاراند تاكه طرد مرزيها اعلام شوند تا آنها به اطاق دست يابند (کساني را كه تازه از بيرون مى‏اورند، ابتداء به قر نطينه برده و پس از تشكيل پرونده که يك هفته طول مى‏كشد، داخل كمپها مى‏فرستند، در داخل کمپ ها بايد همان طور بى‏پناه بدون هيچ خيمه و سر پناهى باشند تا طرد مرزى‏ها شروع شوند و خيمه‏ها و يا آلونكها خالى شوند). تا از اين گرماى روزانه و سرماى شبانه نجات‏يابند!!
    عقربه ساعت 7/5صبح را نشان ميدهد، تضاد يأس و اميد چهره خاص به آدميان داده‏است، بعضى‏ها هنوز اميد وار هستندكه طرد مرزيها اعلام ميشوند چون نمى‏توانند باور كنند كه بازهم آقاى شيخ "تقوى نيا" نماينده رهبر ايران (به گفته خودشان نماينده ولي امر مسلمين جهان!!!!!!!!) دروغ گفته باشد، چون ايشان در هر دو روز پنجشنبه و جمعه تأكيد داشتند كه روز شنبه حتما برنامه طرد مرزيها از نو آغاز مي گردد!!
    ولى بسيارى از مهاجرين بر اين باور هستند كه ايشان همچون گذشته دروغ مى‏فرمايند!
    چون اولين روزى كه ايشان وارد كمپ گرديد و همه را به صف كردند تا به صحبت‏هاى ايشان گوش فرا دهند ايشان اعلام نمود كه:
    ("هر كسيكه داراى مدارك معتبر هستند، آزاد خواهند شد، وى حتى تصريح نموده بود که؛ كسانيكه داراى كارت سبز موقت و غير موقت و حتى كارت احزاب جبهه متحد ضد طالبان باشند، نيز آزاد خواهند شد، به همين خاطر از همه خواسته بود که بيايند کارتهاي خود را به مقامات تحويل دهند" بسيارى از مهاجرين كه همراه خودشان كارت سبز و يا موقت و احزاب ضد طالبان داشتند، تحويل دادند، كه بعدا معلوم شد همه مدارك از دم قيچى گذشته و به داخل سطل زباله داني در واحد ادارى اردوگاه شرفياب شده‏اند! )
    عقربه‏هاى ساعت از مرز 8 صبح تجاوز كرده‏است و همه در كنار و گوشه سكوها و لبه جدولها نااميد و مايوس ‏نشسته‏اند!!
    صداى خش خش بلند گوها شور و هيجان در بين همه بچه ها ايجاد مي کند و بعضيها از شدت شادى صوت مى‏كشند و بعض ديگر فرياد ميكشد كه زنده باد "تقوى نيا " و...
    اما صدائى كه از ميان بلند گو خارج مي شود، به همه شاديها خاتمه ميدهد و مى‏گويد:
    - آمارهاى... تا... جهت رفتن به حمام با كارت نان و برگه‏هاى ورودى در پيش كمپ مراجعه كنند!!! در ليست اتاقهايي که بايد حمام بروند مجموعه اتاق ما نيز شامل است، من هم به همراه ديگر هم اتاقي ها به حمام مي رويم، در داخل اردوگاه فقط يک حمام وجود دارد، اين حمام عمومى مي باشد، و همه بايد محرمات خود را از ديد ديگران بايد محفوظ نگاه کنند، و بسيارى مردم فقط يك شلوار دارند و بعضي ها يک زيرشلواري هم به تن دارند، به همين دليل بسياري آدمها با شلوار به داخل حمام مي روند! داخل حمام که مي شوي بير و بار زياد مي باشد، بعضى‏ها با شلوار و بعض ديگر با شورت آمده اند، و جمعيت آنقدر زياد است، كه سالن حمام به هيچوجه قادر به جواب گوئى آن نمي باشد، به همين دليل هست كه گاه بر سر نوبت (دوش ) جدال صورت مي گيرد، كسانيكه در زير دوش، انهم دوش آب سرد بيش از چند دقيقه طول مي دهند) مي بينيم که دعوا و جدل لفظى صورت مى‏گيرد و بعضيها كه بسيار عصبى هستند، كارشان به جدال فيزيكى هم كشيده مي شود!!
    در حمام آب در اول صبح تقريبا در حدود نيم ساعت به گفته کسانيکه اول صبح نوبت شان بوده اند، گرم مي باشد اما پس از ان به تدريج آنقدر سرد مى‏شود كه بسيارى از مردم مى‏ترسند، زير دوش بروند، چراكه احتمال سرايت سرما خوردگى زياد است و اگر کسي مبتلا به مرض سرما خوردگي شود، ديگر چيزي به نام داکتر و دارو اينجا مفهوم ندارد، و همه مي دانند که بسياري از بيماري هاي لا علاج نيز ريشه در همين سرماخوردگي ابتدائي دارد!
    چيزي که به شدت براي من جالب است، اين است وقتيکه داخل حمام مى‏شوى با اينكه همه برهنه هستند اما تضاد طبقاتى همچنان مشهود مى‏باشد، تضاد طبقاتي در قالب صابون داشتند و نداشتن، شامپو داشتن و نداشتن، رخ نمايي مي کند، زيرا آنهائيكه مرفه و ثروت‏مند هستند، مى‏توانند صابون دانه صدتومان و شامپو هردانه 400تومان از داخل اردوگاه بخرند، در حاليکه همانها در داخل شهرهاي ايران 20 تا 90 تومان مي باشد، ولى آنهائيكه پول ندارند، آنهائيکه پولهايشان بر سر کارفرمايان ايراني مانده اند، خلاصه آنهائيکه اينجا به هر حال فقيرند، فقط زير آب ميروند و اندکي هم دست بر سر و جان خود مى‏مالند تا شايد چرکهاي ايران کنده شود، اما كسانيكه بدنهايشان پر از شيارهاى شلاق مامورين مى‏باشد، ديگر طاقت دستکشيدن خالي را هم بر بدن ندارند، و دست خود را هم بر بخش اعظم بدنشان نمى‏توانند بكشند و فقط به زير دوش مى‏روند و خود را آبكش ميكنند و برميگردند، با همان وضعيت، بدني پر شيار و در حاليکه آب از تمام اندامشان مي چکد، بدون هيچ خشك كننده‏اى، لباسهاي چركين خودرا دوباره به تن ميكنند!! و در انتظار مى‏مانند تا درب حمام را بگشايند و از داخل حمام به بيرون بيايند، و تا رسيدن به كمپ در زير آفتاب با لباسهاى خيس خود، اندكى گرم شوند.
    همه حمام رفته گان وقتي به داخل کمپ باز مي گردند، همه شان به دنبال سكوئى مي گردند، تا بلکه سيمانهايش در زير آفتاب داغ امده باشد، و خودرا بر روى ان دراز كنند تا در دل افتاب، خشك شوند، خودشان به همراه لباسهاى شان!!
    وقتي وارد کمپ شدم، همان زير شلوارى‏اى كه به زير دوش رفته بودم و از آن هنوز آب مي چکيد، بر روى دستم آويزان بود، و به دنبال جائي مي گشتم که آن را پهن کنم تا خشک شود، متوجه شدم که در وسط کمپ تعدادى ازبچه ها تجمع كرده‏اند، و حلقه زده‏اند، جلوتر مى‏روم جناب آقاى "تقوى نيا " را مى‏بينم كه بسيار عصبى مى‏باشند و با عصبانيت شديد در حاليكه رنگ چهره‏اش از هميشه سياه‏تر شده است مى‏گويد!:
    اين چه حرفهائى هست كه شما مى‏زنيد، هر بار كه من مى‏آيم اينجا مرتب مى‏بينم عده‏اى اينجا كنايه مى‏گويند، و بسيارى چيزهاى ديگر را بر زبان مي آورند، آيا مي دانيد شما که اين حرفها به ضرر شما تمام مي شود؟ چنانكه تا حالا هم به ضرر شما تمام شده است، آيا مى‏دانيد در اينجا همه تان تر و خشك باهم خواهيد سوخت...!!
    در حيرت مى‏مانم؛ خدايا باز چه شده است، در جستجو ميشوم خود را از ميان انبوه مهاجرين بيرون ميكشم واز بچه ها سوال مي کنم که چي شده است؟ دوستان توضيح مي دهند كه، يكى از بچه ها از آقا پرسيده است كه حاج آقا! مارا كى از اين طويله بيرون ميكنيد؟ و اين کلمه حضرت آقا را عصباني کرده است، و آن را توهين به ولايت پنداشته است!!
    ♦♦♦
    مثل همه شبها بازهم شب از راه رسيده است، من به شدت احساس خستگي مي کنم، حالا ديگر احساس گرسنگي نمي کنم، چون به شدت با همان يک لقمه نان و آب اينجا عادت کرده ام، شايد معده ام به شدت جمع شده باشد و احتمالا هم کوچک! به همين خاطر از اتاق بيرون مي زنم، در ميان کوچه هاي کمپ قدم مي زنم، از بعضى از اطاقها بوى ترياك به مشام آدم ميرسد و در بعض ديگر از اطاقها قمار بازان مشغول بازى هستند، البته چيزي که بايد براي تان بگويم در اينجا همه چيز با اجازه نماينده مقام معظم رهبري مجاز و مشروع مي باشد، کشيدن مواد مخدر که از سوي مقامات در بدل پول توضيع مي شود، قماربازي کردن و... که همه شان با اجازه مقامات مسئول صورت مي گيرد و از قمار خانه ها شبانه مبلغ هنگفتي را به عنوان مشروعيت بخشي از بچه ها مي گيرند و اين يک روندي کاملا حساب شده است، تا از اين طريق جيب همه بچه ها را خالي کنند. تنها قمار خانه هايي مي توانند در آنجا قمار صورت بگيرد که قبلا مبلغ منظوره را پيشاپيش تقديم کرده باشد. و به همين دليل است که هر قمار خانه اي که پيش پرداخت نکرده باشد، به سرعت از سوي نگهباني اردوگاه جمع آوري شده و به شدت مورد ضرب و شتم قرار مي گيرند!! همچنان که قدم مي زنم از ميان اتاقها خارج مي شوم و به نزديکي سکوها مي رسم، جائي که شبهايي سخت و سردي را در آن سپري نموديم و امروز بازهم تعدادي بيش از 300 نفر را بازهم آورده اند، بر همان سر سکوها مثل شبي که ما را آورده بودند و همه شان در انديشه آن هستند كه شب را چگونه بااين هواى سرد و پتوهاى سوراخ سوراخ مانده از جنگ جهانى ، صبح كنند!!
    و لطيف در گوشه يكى از اين سكوها نشسته است، و با اينکه پاسي از شب گذشته است، هنوز قلوه سنگ سياه خود را بر گوشه يکي از سکوها مى‏ساياند تا يك لوزى زيبا براى گردن و يا سر تسبيح در بياورد. و من همچنان قدم زنان به سوي دستشوئي ها نزديک مي شوم و مي بينم که يكى از سالن‏هاى دستشوئى براى چندمين شب بازهم لامپ ندارد، و تاريك تاريك است مثل ظلمات!
    از راه رفتن در شب هم خسته مي شوم، به اطاقم باز مى‏گردم، در آغوش خسكها، که شب هنگام از سوراخهاى ديوارهاي اتاق، سرازير ميشود، و من باز مي گردم، تا هر چند که من گرسنه ام، ولي براي او غذاى لذيذى باشم! و بازهم مى بينم كه هنوز سيد عباس در چمبره درد فرو رفته است، مى سوزد و هركس به نوبه خود برايش طبابتى ياد داده است، يكى گفته است كه نو شابه سياه تهيه كند و بخورد، اسهالش بند مي شود و کس ديگر گفته است چاى خشك را كپه كند و بخورد خوب ميشود، نماينده رهبر ايران آقاى "تقوى نيا " فرموده‏اند: - » از بيرون كمپ برايش برگ درخت كنجد بياوريد اسهالش بند مياد!!«
    و بعضيها هم گفته است كه كشك بخورد و... همه اين ها را او با همه مشقاتي که دارد تهيه کردنش، انجام داده است، و حتى از راه حمام يك شاخه برگ درخت كنجد به سفارش نماينده مقام معظم رهبري ايران! هم بچه‏ها آوردند، و او با تمام ميكربهايش خورد، ولى آنچه كه از پاى در نيامده‏است درد است و هنوز هم بر سر سنگ توالت خون مى‏نشيند!
    و در گوشه اي از اتاق سيد نجف و رفقايش از شبهاى پاكستان ميگويد، شبهايي که ده كيلو گوشت خريد مي کرده اند و با رفقايش ميله داشته است و...!!

    "اردوگاه سفيد سنگ " يك شنبه 1378-7-4 كمپ2
    بازهم يكشنبه است مثل همه يكشنبه‏هاى ديگر كه روز ملاقات نام دارد، در اين روز آنهائيكه آرزوى رسيدن به وطن را دارند، راحت مى‏خوابند، و يا مشغول ورزش ميشوند، چون از طرد مرز خبرى نيست! ولى آنهائيكه در انتظار ملاقات خانواده شان هستند و آنهائيكه فكس و نامه آزادى شان رسيده است و فقط منتظر اعلام هستند، گوش به لا سپيكرها مى‏دهند!!
    در اطاقى كه من هستم اينك 14نفر آمار دارد واز اين 14نفر دو نفر آنها را فقط در وقت آمار گرفتن بر سر صف مى‏بينم كه از ترس شلاقهاى ماموران ولايت فقيه، هميشه سر وقت حاضر مى‏شوند، و تا زمانيکه زمان توزيع نان فرا نرسيده است چشم آدم از ديدار جمال شان محروم است! يکي از آنها را که اهل نماز است و عبادت هميشه مي توان بر روي سکويي سيماني يافت و يک ديگر‏اش را در قمارخانه‏هاى مجاز كه هماهنگ با مديريت اردوگاه مى‏باشد، مي توان ديد.
    در اين ميان دو چهره غمزده را مى‏بينم كه يكى آقاى عبدالله كابلى هست كه او از باشندگان دهمزنگ كابل مى‏باشد و به گفته خودش از جانب پدر"تاجيك" واز جانب مادر پشتون مى‏باشد، در تهران كار مى‏كرده است و عازم بازگشت به کابل بوده و به همراه چهار نفر از دوستانش كه همه وسائل سفر را براي بازگشت آماده کرده بودند، و راهى مشهد بوده اند، در حاليكه نامه خروج از مرز را هم چهارنفرى باهم از دفتر اتباع خارجى وزارت كشور دريافت كرده بودند، ولى مهلت نامه وى را يك روز كمتر داده اند و بقيه را يك روز بيشتر، به همين دليل آنها را از مسير راه دستگير مي کنند، با اينکه نامه شان سه روز وقت داشته است، و تمام وسائلش هم در داخل ماشين جامى ماند! او به شدت افسرده و غمگين است، هميشه در سکوتي درد آميزي فرو رفته است. او نگران است كه اگر اثاثيه‏اش را رفقايش به افغانستان برده باشد بسيار خوب مى‏باشد، ولى اگر نبر ده باشد بسيار سخت خواهد بود، او بيشتر از همه دلش براى مقدارى طلا مى‏سوزد كه براى نامزدش خريد کرده بود؛ تا در پايان اين سفر و رسيدن به كابل جشن عروسى را برگزار نمايد، و به همين دليل ساكت‏ترين، آرام‏ترين و گوشه گيرترين چهره اطاق محسوب مى‏شود!
    بلند گوها اسامى ملاقات كنندگان را مي خواند ولى كمپ يك كه‏ متاسفانه از آن به عنوان كمپ "كره‏"ها ياد مي کنند،اجازه ندارند به ملا قات بروند، چون همه شان در حال شكنجه مى‏باشد، همه را به صف كرده‏اند تا كلاغ پر ببرند، و هركس كه عقب مى‏ماند، آنچه مى‏بيند شلاق است، كه بربدن شان فرود مى‏آيد و شيارى سرخ از خود بر جاي مي گذارد، و سيلى‏هاى آبداركه به صورت هر کدامشان فرود مى‏ آيد، اين روزها سيلى زدن مثل آب خوردن يک امر طبيعى شده است و از اين سيلى ها بيشتر به عنوان نوازش ياد مى‏كنند و اگر احيانا به گوش كسى اصابت نمايد و گوشش كر شود فقط خواهند گفت نوازش بود اما اندكى خشن!
    پشت سيم خاردار انبوه آدميان است كه هم گوش به بلند گوها دارند و هم صحنه رقت‏انگيز سينه خيز بردن و كلاغ پر بردن جوانان خودشانرا با چشمانى اشک آلود و دلهائى خونين به تماشا نشسته اند و غلام حيدر كه شاهد اين وضعيت مى‏باشد، در حاليكه فرزند برادرش درآن كمپ نوجوانان مى‏باشد و برايش ملا قات آمده‏است ناگزير خودرا به جاى برادر زاده‏اش معرفى ميكند و به ملاقات ميرود!
    دومين چهره غمزده اطاقمان همين غلام حيدراست، كه هزاره مى‏باشد و از ساكنان كهن هرات زمين؛ او را از مشهد گرفته‏ اند و خود و خانواده‏اش كارت و چند هفته اول را خانمش با كارت سبز خواهر غلام حيدر به عنوان خواهرش به ملاقات مى‏آمد ولى در يكى از همين روزهاى ملاقات او دچار يك اشتباه مى‏شود و به جاى نام كارت نام خود رابه انتظامات ميگويد و به همين دليل كارت را ديگه پس نمى‏دهند و اورا هم به ملاقات راه نمى‏دهند و از آن روز ديگر غلام حيدر به ملاقات راه داده نشد و هفته ديكر توسط برادر زاده‏اش كه دركمپ 1مى‏باشد به بچه هاي هم اطاق اطلاع داد كه نيروى انتظامى به خانه ايشان هجوم برده و خانواده ايشان را به اردوگاه تربت جام انتقال داده‏اند و امروز وقتى غلام حيدر به جاى برادرزاده‏اش به ملاقات رفته بود خانم برادرش به وى گفته بود كه خانواده‏اش را به اردوگاه تربت جام موسوم به اردوگاه محمدرسول الله برده‏اند!
    عقربه هاي ساعت همچنان مي چرخد، يعني با همه مشکلات اين زندگي است که جريان دارد، عقربه هاي ساعت حدود 3 بعد از ظهر را نشان ميدهد، بازهم ماموران مي آيد و همه را به صف مي نشانند، محمدزاده كه يكى از بدترين چهره‏هاى نگهبانى است با سوت هميشه همراه خود اعلام آمار مى‏كند، ولى آمارگيري نيست، فقط براى كتك زدن بچه هاست و عده‏اى را جدا ميكند و با شلاق مى‏زند و دادخواه فرا مى‏رسد بعضى ها را بر روى زمين مى‏خواباند و با پوتين‏پاسدارى اش بر پشت شان راه مى‏رود!!
    فقير احمد كه شكمش عمل جراحى شده است، در کنارم به شدت ترسيده است، که اگر اين داد خواه بيايد در صف ما و با پوتين هاي خودش بر پشت او بر روي زمين بکوبد حتما بخيه هايش پاره خواهد شد و...


    اين مطلب آخرين بار توسط admin در الخميس 21 فبراير 2013 - 7:00 ، و در مجموع 2 بار ويرايش شده است.
    مُشاطرة هذه المقالة على: redditgoogle

    avatar

    پست في الإثنين 18 فبراير 2013 - 4:41  admin

    "اردوگاه سفيد سنگ "5/7/1378
    سپيده دم صبح است و همه در ميان محوطه مشغول راه رفتن مى‏باشند ولى درانتظار!
    انتظار پس از مدتها بالاخره مى‏شكند عقربه‏هاى ساعت از 8 صبح عبور مى‏كند ياس واميد دو نيرويي که در وجود همه بچه ها در جدال است، اميدواران مى‏گويند، امروز طرد مرزيها "آغاز" مى‏شود ولى ديگران كه نااميد و مايوس هستند مى‏گويند بازهم دروغ ميگويند!!
    صداى بلند گوها بلند ميشود : مهاجرين توجه داشته باشند ماشينهاى رده بندى امروز 36 و 37 و 38 و 39 و 40 و 1كارگرى....صداى هل هله بچه‏ها دل اسمان را مى‏شكافد و ديگر مجال آن را نمى‏دهد كه به ادامه صحبت‏هاى انتظامات گوش دهيم و...
    به گوشه‏اى ميروم بر سر سكوئى مى‏نشينم و مشغول تماشاى شور و هيجان آنهائى مى‏شوم كه آماده مى‏شوند براى بازگشت به وطن و به قول ايرانيها امروز طرد مرز ميشويد!
    همه خوشهال هستند، آنهائيكه مى‏روند خوشهال هستند، از اين جهت كه به آزادى اين وديعه بزرگ الهى بازهم دست مى‏يابند و از اسارت آنانيکه خود را نماينده گان خدا بر روي زمين مي دانند، و از اسارت آنانيکه کشور خود را امل القراء جهان اسلام مي پندارند، و رهبر خود را به حيث ولي امر مسلمين عالم تصور مي کنند، آسوده مي شوند، آزاد مي شوند و ديگران هم خوشهال هستند كه بالاخره رد مرزيها شروع شد و تا چند هفته ديگر نوبت آنها نيز فرا خواهد رسيد.
    به گذشته مى‏انديشم و به آينده و به مظلوميت انسان! انسان وقتى وجدان انسانى خود را از دست داد، ديگر با يك موجود درنده هيچ تفاوتى ندارد، مگر تفاوت انسان با يك‏ موجود درنده در چيست؟ بسيارى ازاين مردانى كه امروز با تكيه بر همنوع خويش كمپ راترك مى‏كنند، روزى كه آمده بودند، يعنى حدود چهل يا پنجاه روز قبل، با پاهاى خودشان وارد اين اردوگاه شده بودند، ولى امروز پس از تحمل شكنجه‏ها و تحمل بيماريها؛ توان بازگشت را ندارند، توان راه رفتن را ندارند درحال مردن هستند ولى نمرده‏اند، شايد از جناب عزرائيل اجازه گرفته باشند كه لااقل در آزادى بميرند!!
    خروج و آزادي اسيران مهاجر را انبوه ديگري از اسيران با شادى بدرقه ميكنند، و اين صحنه اي بس تماشايي مي باشد، و من در گوشه اي مى‏نشينم و همچنانکه رفتن آنها را تماشا مي کنم، يك بار ديگر از ورود تا خروج از اردوگاه در برابر ديدگانم مجسم‏مى‏شود! و با خود ميگويم خدايا اين دنيا چقدر كوچك است گويا همين ديروز بود كه وارد اردوگاه شديم و در قرنطينه بوديم، در قرنطينه براى بيش از 300 تا 500 نفر فقط يك عدد توالت سالم و يك عدد شير آب كه آنهم با فشار بسيار كم مى‏آمد را گذرانديم، و شاهد بودم كه بسيارى از عزيزان به جاى خاك با همان چركهاى روى سيمانها براى عبادت خدايشان تيمم نمودند، چون آب كفاف تشنگى بچه ها را هم نمى‏كرد، تا چه رسد به وضوگرفتن! از قرنطينه خارج شدند پرونده‏هاى شان تكميل گرديد، و به سوى كمپها رهسپار شدند، پيش از رسيدن به كمپ كه آن مرد چاق هيكل‏مند، مانند ديو با آن دماغ بد نمادش هر آنچه كه اهانت شايسته خود و تبارش بود، را به همراه چند عدد پتو و كاسه و بشقاب نثارمان كرد، كه خداوند نثارش كند، گذشت! و در داخل كمپ هرچند كه جناب آقاى دادخواه با پوتين بر پشت بچه‏ها راه رفت و هرچند که آقاى محمدزاده هميشه با كبل بلند خودش بر پشت، پير و جوان كوبيد و گفت "گاوميش" گذشت! و با اين همه خوبى آقا "رضا" بردلها ماند چراك ه اورا نمى‏توان صرفا يك مسلمان دانست ؛ كه در اينجا همه خودرامسلمان ميدانند حتى" ميش مست"!! بلكه اورا انسان بايد گفت! نماد بيدارى، وجدان انسانى!
    باشد تا "ميش مست" همه را كتك بزند و به قول خودش بدون استثناء، و باشد تا آقاى عسكرى معاون آقاى امينى‏ رئيس‏اردوگاه هميشه با بدزبانى حكومت كند ولى آنچه كه اينك من شاهد آن هستم اين هست كه زمان مى‏گذرد و اين مهاجرين مى‏روند حتى اگر تكيه بر دوش هموطن خود زند؛ اينجا را ترك خواهند كرد، اما انچه که مى‏ماند، تصوير يك تمدن هست؛ بنام تمدن ايرانى!!

    فصل دوم
    اذان ظهر از لا سپيكرها پخش مى‏شود، مى‏روم وضو ميگيرم و بر سر سکوئي مشغول اداء فريضه نماز مي شوم، در کنارم كامل مردى را مى‏يابم، كه با لباسهاى چروك و چركينش به نماز ايستاده است، و راز و نياز با خدايش دارد، وقتي از نماز فارغ مى‏شود با هم بيشتر آشنا مى‏شويم و از او سوال مي کنم که چه مدت هست که در اين اردوگاه مي باشد؟
    او مي گويد: بيش از 75 روز است در اين اردوگاه مانده‏است، و حداقل يك ماه از تعيين نمره ماشينهاى طرد مرزي اش گذشته است، و به قول خودش حالا از شانس بدش پروگرام طرد مرز هم تعطيل شده‏است، و او اينجا بلاتكليف مانده است، در حاليكه خانواده‏اش بدون سر پرست در مشهد!
    او در خانه كه فقط سه دختر قد و نيم قد دارد، به همراه خانمش، ديگرهيچ گونه كسى را براى سر پرستى خانواده‏اش ندارد!
    در سكوى مقابل ما شيخ "تقوى نيا " نماينده مقام رهبريت مذهبي ايران، آمده است با پنج تن از برادران سادات نماز جماعت را برپا داشته است، از دوست تازه آشنايم سوال مى‏كنم كه چرا شما در نماز جماعت به امامت نماينده رهبر ايران اشتراك نمى‏ورزيد؟ در حاليكه سن و سالى از شما گذشته‏است؟ او عصبى ميشود اما خود را كنترل ميكند ولى با اين حال ميگويد:
    - ملائى كه ظلم را برايش يزار (شلوار) اسلامى جور كنه او ملا نيست!!
    صدايي از پشت سرم مرا به سوي خود جلب مي کند، گوش مي گيرم که صداي سه پير مرد هست که از آقاي تقوي نيا مى‏گويند:
    - روز اول كه آمد گفتم حاجى آغا تكليف نماز ما چه مى‏شود او گفت خوب معلوم هست، شما اينجا مسافر گفته مى‏شويد و نمازتان شكسته مى‏باشد ولى روز پيش آمده مى‏گويد، نه نه حكم شما شامل حكم سربازها مى‏شود و چون در اختيار خود نمى‏باشيد بايد نمازتان را كامل بخوانيد!
    پير مرد ديگر مى‏گويد:
    من ازو فلان مسئله را سوال كردم او گفت به فتواى فلان مراجع چنين است
    وديگرى مى‏گويد:
    - خو ازو سؤال مى‏كردى كه آيا فتواى آية الله‏العظمى‏محقق كابلى هم همين هست؟ ازى خاطر كه كل هزاره‏ها مقلد امى‏مرجع تقليداس!!
    و ديگرى مى‏گويد:
    -اى پدر! چقه ساده هستى؟ او براى تو آمده فتواى كابلى ره مى‏گه! او از رنگ ما و شما بدش مى‏يايه!
    او تاب داره كه بشنوه غير ايرانى هم مجتهد شده و اى‏همه مخلوق مريد و مقلدش هست!
    بهترانيمى هست كه بلا دپسشى، دپس همى‏تر آدما نگرديد، همى‏تورى كه اونه مينگريد فقط چند سيد دپس شى رافته نماز مى‏خوانه بس بس شى هسته و...
    از جايم بر مى‏خيزم، در انسوى بچه‏ها محفل چكك زدن به راه انداخته‏اند و خوش صداها اواز مى‏خوانند و ديگران چك چك مى‏زنند،
    ما در ره عشق تو اسيران بلائيم / كس نيست چنين عاشق بيچاره كه مائيم
    بر ما نظرى كن كه دراين شهر غريبيم / بر ما كرمى كن كه در اين شهر گدائيم
    تر سيدن ما چونكه هم از بيم بلا بود / اكنون زچه ترسيم كه در عين بلائيم
    ما را به تو سرى هست كه كس محرم آن نيست / گر سر برود سر تو با كس نگشائيم
    ما را نه غم دوزخ نه حرص بهشت است / بر دار زرخ پرده كه مشتاق‏لقائيم .
    و ديگرى يكى از زيباترين اجراهاى داوود سر خوش را مى‏خواند كه به دل همه مى‏چسپد:
    د اى مولكاى مردم تبسم بى تبسم
    اى دستاى خالى ؛ خيالى بى خيالى
    نه قولى، نه قرارى
    نه پارك زرنگارى
    نه باغ و نه كوچه باغى
    نه ميلى و نه دماغى
    د اى مولكاى مردم، تبسم بى تبسم
    با اى دستاى خالى؛ خيالى بى خيالى
    اگر يك دانه و دور دانه هستى
    اگر چشم و چراغ خانه هستى
    د ملك ديگران بيگانه هستى
    كسى مهر تو را در دل ندارد
    كسى نام تورا بر لب نيارد
    كسى دست تو را نمى‏فشارد
    به شهر بى محبت رفاقت بى رفاقت
    به‏اى مولكاى مردم تبسم بى تبسم
    با اى دستاى خالى خيالى بى خيالى
    نه‏يار با وفا و مهربانى
    نه از يارى و عيارى نشانى
    به ياد گل صورى صبورى بى صبورى
    به‏اى ملكاى مردم تبسم بى تبسم
    وديگرى نوبت را مى‏گيرد ومى خواند :
    يا مولاعلى ميهنم ديگه طاقت جفا ندارد
    درد اين وطن از بيگانگان است اين چون وچرا ندارد
    يا مولاعلى خسته، خسته‏ام
    صورتم نگر دل شكسته‏ام
    يا مولا على مردا را نشرمان
    رخ از جانب مردا بر مگردان
    جمعيت چنان متراكم شده است كه صدا به آن آدمهايي که در انتهاي جمعيت ايستاده شده اند، نمى‏رسد و جوان ديگر ميدان دار بلند آواز مى‏شود كه همه را به شور و هيجان مى‏اورد:
    بى آشيانه گشتم
    خانه به خانه گشتم
    بى تو هميشه با غم
    شانه به شانه گشتم
    عشق يگانه من
    از تو نشانه من
    بى تو نمك نداره
    شعر و ترانه من
    پير مردي با آوازي محزون شروع به خواندن سرزمين من مي کند و مي خواند؛
    سرزمين من!
    خسته خسته از جفائى
    سرزمين من!
    بى سرود و بى صدائى
    سرزمين من !
    دردمند و بى دوائى
    سرزمين من
    كى غم تو را سروده
    سرزمين من
    كى به تو وفا نموده و...
    و ديگرى شروع مى‏كند و مى گويد
    دلهاى مردم آزار بسوزد بسوزد،
    ♦♦♦
    هنوز بيت اول خودشرا تمام نكرده كه صداى بلند گوها محفل را تعطيل مى‏كند، و اعلام مى‏كند؛ همه توجه داشته باشند، كه جهت گرفتن آمار در جايهاى خود در صف هاي منظم استقرار يافته تا مامورين به و ظائف خود عمل نمايند!
    همه ميدانند كه هنوز بسيار زودتر از آن مى‏باشد كه وقت آمار گيري فرا رسيده باشد، زيرا هميشه آمارها را زمانى مى‏گيرند كه به غروب افتاب نزديك مى‏شود، ولى حالا كو تا غروب آفتاب! همين چند دقيقه پيش بود كه شيخ "تقوى نيا "با تعداد محدودى مشغول اقامه نماز بودند و به همين سبب همگان احساس بدى كرده‏اند، با اين حال همه خيلى سريع صفهاى خود را منظم کردند، وقتي در صفهاي منظم خويش قرار گرفتند، تعدادى از ماموران در اطراف مهاجرين با شلنگ و كابلهاي برق بر دست، مستقر شدند و اقاى عسكرى معاون رياست اردوگاه هم با بيسيم خودش آمده بود !
    سكوت بر همه جا سايه افکنده بود، و اين سكوت را اقاى عسكرى با صحبت‏هاى نا منظم خودش شکست و گفت:
    - همه تان ميدانيد كه شب گذشته چه اتفاقي افتاده است؟ گرفته‏ايد همه آفتابه ها را خورد و خمير نموده‏ايد!! من آمده‏ام تا امروز بگويم اين كارها به نفع شما نيست و من آمده‏ام به خاطر اينكه خسارت اين عمل شما را از خودتان بگيرم تا ديگه به خود جرأت چنين اعمال گستاخانه و جسورانه را ندهيد، و ما مى‏توانيم همان طوريكه صدام بر روى اسراى ما آب را مى‏بستند، ما هم ‏بر روى شما آب را ببنديم!!
    و بعد اعلام کرد که حالا همه تان بايد خسارت اين عمل خود را بپردازيد.
    شور و ول وله همه جارا فرا مى‏گيرد هيچ كس حاضر نيست كه بابت اين ادعاي معاونت اردوگاه پولى بدهند، زيرا همه ميدانند كه چه مقدار امكانات از سازمان ملل به خاطر مهاجرين، و اردوگاهها مى‏گيرند و به همين خاطر هركس چيزى مى‏گويد:
    -ما كه آفتابه هارا ميده نكديم
    - از چى خاطر ما پيسه بيتيم!
    - همو كس كه خورد كده پيسه بيته
    -همو ديوانه‏اى را كه آورده‏ايد ازش خسارت بگيريد
    -امكانات سازمان ملل كه دپيش شمااس از چى خاطر ما خسارت بتيم
    - حاجى آغا كل مفتوه ها خو ميده بود از قديم!
    هر كس چيزى مى‏گويد، ولى هيچكس حاضر نيست كه پولى بابت آفتابه‏هاي شکسته شده، بدهند ولى مامورين اين عمل مهاجرين را تحمل نکرده و تعدادى از كسانى را كه صحبت كردند را از ميان جمعيت جدا نموده و در برابر چشم سايرين مى‏اورد و در برابر ديدگان مهاجرين، هر كدام را چند ضربه شلاق مى‏زنند، و تعدادى را هم سينه خيز ميبرند و بعد همه شان در صف با فاصله تقريبا 30 سانتيمتر بر روي زمين مي خواباند و اقاى دادخواه با پوتينهاى پاسدارى خودش بر پشت بچه‏ها راه مى‏رود و بعد همان افراد را مامور مى‏كند كه از هموطنانش پولها را جمع كنند!!
    بچه‏ها نا چار مى‏شوند هر كدام مبلغى را بپر دازند و همه پولهاى در يافتى را محترمانه خدمت اقاى عسكرى تقديم مى‏نمايند!!
    بدينسان برنامه آمار گيري تمام مى‏شود، و من تازه فهميدم که کلمه " آمار" در فرهنگ لغات ولايت فقيه به معناي جمع آوري "پول" مي باشد!
    در حاليكه ديوانه‏اى را كه شب گذشته اقدام به خورد کردن افتاوه ها نموده بود، صبح برده است در مکاني نا معلوم، ولي بعضى ها مى‏گويند در باز داشتگاهى كه كنارساختمان حمام در زير زمين مى‏باشد برده‏اند و تا زانو داخل ان آب مى‏باشد، به خاطر شكنجه آنجا مى‏برند و بعض ديگر هم مى‏گويند در قرنطينه 2 برده است.
    (قرنطينه 2را اولين بار از زبان اميدى شنيدم كه اورا در پيش بهدارى ديدم؛ اميدي را اولين بار در زندان با سر و صورت زخمي در سال 1372ديدم؛ ايشان از كاسبان كوچه عباسقلى خان بود، كه به علت شركت در معاملات ارزى به زندان افتاد و در انجا از وى به زور مجبور به اعتراف جرائم منكراتى گرديد كه از سوى دادگاه ويژه روحانيت محكوم به سنگسار شد و اين حكم را در بهشت رضا اجرا کردند، ولى ايشان كه در حال خواندن دعا بوده‏است، وبه قول خودش در مسير راه هم سوره يس مى‏خوانده‏است، پس از اثابت سنگ چهارم ‏يا پنجم به طور معجزه آسائى از زير خاك بيرون پرتاب گرديده و از مراسم رجم او جان به سلامت برده است، او مي مى‏گفت كه دوباره مشغول زندگى شده بودم، كه از سوى دفتر اتباع اعلام شد كه كسانيكه سابقه زندان دارند بايد طرد مرز شوند، و به همين خاطر من را بدون هيچ فرصتى طرد مرز كردند و من در هرات خانواده را بردم و خانه و زندگى را سر و سامان دادم، و بازگشتم به ايران تا مبلغ چند ميليون تومانى را كه از مردم و كاسبها مى‏خواستم، را جمع آوري کنم، و همچنين كسانى كه از من پول مى خواستند، با آنها نيز تصفيه حساب نمايم، و شب اول را در هتل ماندم و به چند نفر زنگ زدم كه از آنها پول مى‏خواستم و تقاضاى پولهايم را نمودم و فردايش تعدادى از مامورها به هتل سراغم آمدند، و مرا آوردند يك راست در قر نطينه 2 والان بيش از 2 ماه مى‏باشد كه اينجا هستم بدون اينكه بتوانم به خا نواده‏ام اطلاع بدهم و يا كسى برايم پولى بياورد، در حاليكه مقدارى لباس وامكاناتم در هتل مانده است وپس از 2 ماه امروز به خاطر شدت مريضى تا بهدارى اجازه‏داده‏اند كه بيايم.)

    اردوگاه سفيد سنگ " 5شنبه 1378/7/8خروج از اردوگاه
    گوش شيطان كر، تا به گوش آقاى امينى رئيس اردوگاه نرسد، امروز قرار هست انشاءالله مارا طرد مرز كنند، بااينكه در اينجا تا زمانيكه اتوبوس از درب برقى خارج نشده ‏است، هيچ چيز اعتبار ندارد، و هر آن ممكن است، كه آقاى امينى به مسافرت تشريف ببرند و برگه خروجى اتوبوس امضاء نشود، و يا ممكن هست پشيمان شود، و شايد هم بخواهد كه هنوز هم مهاجرين؛ اين بيگاران خوب و زحمت كش همچنان مشغول كار در شهركهاى صنعتى در داخل اردوگاه باقي بمانند.
    در داخل اردوگاه يک پروگرام، اصلا يک قانون داشتند که كسانيكه مايل بودند تا زودتر از روال معمولي از اردوگاه طرد مرز شوند بايد 7 روز كامل در كارهاى گوناگونى كه در اطراف اردوگاه وجود داشت، به حيث بيگار اشتراك ورزد، بدون هيچگونه حق العملى ودست مزدى؛ پس از انجام کار با نخستين‏ طرد مرزيها طرد مرز خواهند شد، و ثانيا اينكه روز سه قرص نان براي شان اضافه مى‏دهند بابت كار كردن!!
    ولى بازهم در نااميدى بسي اميد هست ؛ نمى‏توان چنين زود نااميد شد از آمار ما فقط غلام حيدر ماندنى مى‏باشد، گرچه كه تاريخ ورود همه ما در داخل اردوگاه يک روز مي باشد، هرچند که در برگه‏هاى شناسائى‏اش نمره ماشين خورده‏است، ولى از آنجائيكه خانواده‏اش را مهاجمان نيروى انتظامى از مشهد به اردوگاه موسوم به "اردوگاه محمد رسولله" تربت جام انتقال داده‏اند، لذا اميد وار است تا بتواند نظر موافقت رياست اردوگاه را بگيرد و خود را به اردوگاه خانواده گي "محمد رسول الله" انتقال دهد. گرچه تا كنون چندين نامه عنوانى رئيس اردوگاه نوشته است و خواستار انتقالش به اردوگاه خانوادگى شده‏است و هم چنين كارى را خانواده‏شان در اردوگاه خانوادگى نموده ولى تا كنون هيچ گونه پاسخى در يافت نكرده‏اند!
    ساير بچه ها همه آماده خروج از اردوگاه مي باشند، هر باركه طرد مرز ميكنند، معمولا قريب 300 نفرطرد مرز مي شود. طبق معمول قبل از ترک اردوگاه بايد همه وسايلي که در روز اول دخول در کمپ بنام آمار ثبت کرده اند، بايد به انبار تحويل داد، يعني يک بار ديگر آن مرد بد زبان را بايد ديد، و بايد همه خاطرات تلخ آمدن به داخل کمپ از برابر ديده گان آدم همانند تصويري زندگي عبور نمايد، بايد کارت به اصطلاح ارتزاقي را براي آنها پس داد.
    لذا همه چيز بايد آماده باشد، هرکس چيزي را به همراه گرفته است تا ببرد در انبار تحويل دهد، يکي از بچه ها مي گويد،: دقت کنيد که شپش هاي همراه با کمپل هاي جمهوري اسلامي کم نشده باشد، که از همه تان طبق نظر فقه ولايت فقيه؛ ديه يک جاندار را خواهد گرفت!!
    كاسه‏هاى كج و كهنه و چراغهاى كه نمى‏سوختند، و خلاصه همه وسايل را بر اساس كارت آمار كه بر رويش نوشته شده است.:
    يك عدد چراغ
    يك عدد قابلمه
    ويكعدد گالن 20 ليترى نفت و... همه را مي برند تحويل انبار مي دهند.
    دقايقي نمي گذرد، که همه وسايل را بچه ها تحويل داده اند، حالا همه شده اند فاقد وسايل کهنه و از رده خارج شده، گرچند از روز ناچاري از آنها مي شد استفاده کرد، ولي چيزي که مقداري بچه ها را نگران کرده است، اين است که اگر طرد مرز كنسل شود، چي خواهد شد؟ پس از اين همه مدت باز اين ما خواهيم بود كه بدتر از تازه واردين بدون كمپل ، اتاق و...سرگردان در داخل کمپ در ميان بيش از دو هزار نفر !
    بچه ها در همين سرگرداني فکري قرار داشتند که صداى بلند گوها بلند شد و اعلام نمود که؛ شماره ماشين هاي طرد مرزي امروز از اين قرار است ... آمادگي خروج را داشته باشيد!!
    سرور و خوشحالي همه بچه‏ها را فرا مي گيرد، آنهائيكه در اين مدت توانسته‏اند لباسهاى تميزتر و خوب‏تر براي خود تهيه کنند، مي روند و آنها را از داخل کيف و پلاستيک خويش خارج مي کنند و مى‏پوشند تا از اين زندان قرون وسطايي بنام اردوگاه نجات يابند.
    درب كمپ گشوده مى‏شود، بچه‏ها هجوم مى‏اورند، هجوم به سوى آزادى! هجوم به سوى وطن!
    حالا زمان آن فرا رسيده است که يك بار ديگر، بايد چهره مردى را ديد كه مثل روز اول ورود به كمپ ديده بودند؛ دماغ نا موزون و بلند؛ قيافه‏اى بد تركيب و شكمى بر آمده با قامتى دراز و زبانى ركيك كه نثار تبارش باد، يعني مسئول "انبار"!! مردي که حالا بايد تمام پتوهاى پر شپش را از هر نفر تحويل بگيرد! پس از مراسم تحويل دهي پتوها همه در قسمت كنار پاسگاه داخل محوطه‏اى كه اطراف‏آن را سيمهاى طورى گرفته است مستقر ميشوند، مأمورين نيروى انتظامى به همه اعلام مى‏كنند كه ماشينهاى طرد مرزي، شماره‏هاى... در اين صفوف مجزا بنشينند.
    و ادامه مي دهد؛ آدمهاى متعلق به هر شماره ماشين خاص در يك مكان خاص، مى‏نشيند و بعد از هر مجموعه يك نفر تقاضا مى‏كند كه كرايه‏هاى ماشين را به مبلغ هرنفر 3500ريال جمع آورى كنند، و كسانيكه هيچگونه پولى به همراه خودشان ندارد، بايد كرايه ماشينهاى خود را از هموطنانشان بگيرند! چنانچه اين همكارى صورت نگيرد همه تان همين جا خواهيد ماند.
    چيزى بيش از يك سوم جمعيت پول ندارد ديگران هم حاضر نيستند كه کمک نمايند، ولى يكى از ما مورين با شلاق مى‏ايد به سراغ همه آنانيكه پول نداده‏اند و بر پشت و صورت آنها مى‏كوبد، بايد از هموطنان خود كرايه ماشين خويش را جمع كنند.
    کتک زدن بچه ها را هيچ کس تحمل نمى‏تواند و هركس به قدر توان مالى خودش كمك مى‏كند تا كرايه ماشين ديگر هموطنانش كامل شود. تا بيش از اين شلاقهاى اسلام ناب را تحمل نكنند، به جرم نداشتن پول!! مامورين پولهاي جمع آوري شده را، چند مرتبه مى‏شمارند، تعداد مهاجريني که در ليست هست معلوم مي باشد، و كرايه را محاسبه مى‏كنند، و مقدارى از آن پولها را به يكى از رانندگان مى‏دهد، كه گويا طرف حساب ساير رانندگان نيز مى‏باشد! الباقى را خود مامور لباس شخصى بى سيم به دست كه گويا از بسيجيان مى‏باشد به جيب محترم و مبارك خود مى‏گذارد !
    مامورها در اطراف مهاجرين مستقر شده‏اند و همه را ورانداز ميكنند ؛ از ميان مهاجرين يكى را بلند مى‏كند او لباسهايش از همه تميزتر هست، پيراهن و شلوار نوافغانى را بر تن كرده است "اوركت ناب آمريكائى" بر تن ولنگى پهلوى بر سر دارد، او مى‏ايستد، مامورين يكى يكى به او نگاه مى‏كنند، و هيچ نمى‏گويند بين مامورين تبسم هائى رد و بدل مى‏شود، تبسم هائى كه حكايت از يك جنايت دارد!
    حراس در دل مرد جوان از نگاه‏هاى سربازان مي افتد، لنگى خودرا از سر بر ميدارد، و بر روى ساك دستى خود مى‏گذارد!
    سربازهاي اردوگاه به طور سيستماتيک هجوم مى‏آورند به سوي مرد جوان و از مي پرسند که چرا برداشتى؟ زود بگذار سرت!
    او دوباره لنگى خودرا بر سر مى‏گذارد، او را از ميان مهاجرين فرا مى‏خواند، هموطنم به سوى آنها در كنار اتوبوس مى‏رود، تعدادى از مامورين جمع هستند و دو نفر از ابلق پوشها كه به او نگاه مى‏كردند به طور سيستماتيك به جان او مى‏ريزند، لنگى اش از سرش بر زمين مى‏غلطد، و خود مثل مار دور خود مى‏پيچد.
    "اوركت‏آمريكائى" بر روي زمين پر خاك مى‏شود، و جوان مهاجر حتى نفسش هم بند آمده است و فقط دهانش باز است، پيداست که مي خواهد فرياد بزند، اما هيچ صدائى از دهانش خارج نمي شود، و مثل مار به دور خود مى‏پيچد، دو تن از ماموران او را كشان كشان به پشت اتوبوس انتقال مي دهند، در هنگام کشال کردن از روي زمين اوركت آمريكائى خاكهاى زمين را با خود تا پشت ماشين مي برد و...
    گويا نفسش به جريان افتاده‏است و صداى اثابت پوتينهاى ‏سربازان اسلام ناب محمدى كه بر بدن مهاجر مى‏كوبند به گوش مى‏رسد!
    و او يك ريز وپى در پى فرياد مى‏زند
    يا ح ح ح سين
    يآ يا يا يا
    ا ا اخ
    و...
    ×=×
    اتوبوسها قطار ايستاده شده اند، مامورين اسامى رامى‏خوانند، بچه‏ها يكى‏يكى مى‏روند دم دروازه اتوبوس و برگه ورود به اردوگاه خود را تحويل ميدهد و يكى از مامورين‏ كه در جلو درب اتوبوس ايستاده است هنگام سوار شدن در اتوبوس بعضى ها را با پوتين سربازى‏اش مى‏زند و بعض ديگر را با كبل!
    دو عدد از ما موران، يکي از بچه ها را از پشت اتوبوس مي آورند و اورا به سوى بچه ها همانند کهنه پارچه اي فرسوده و دور انداختني مى‏اندازد، مرد نعش زمين مى‏شود، دو نفر از هم رديفهايش بر مى‏خيزد و اورا به داخل بچه‏ها در رديف مى‏آورد، سرباز نام او را مى‏خواند، و همان دو نفر اورا تا پيش درب اتوبوس مى‏برد، مرد با ضعف تمام، دستان بي احساس و خسته خود را در جيبش مي کند، از جيبش برگه ورد به اردوگاه خود را در مى‏اورد و تحويل مامورين مى‏دهد، و مامورين كابل به دست يك كابل محكم بر پشت او ميزند و از وركت آمريكائى اش غبارى تيره بلند ميشود، که فضا کاملا خاکي مي شود، خود سرباز ناگزير به فرار مى‏شود تا غبارهاي بر خاسته از کت او به گلويش نزند! مرد همراه با خاکباد با تکيه بر جداره هاي ماشين سوار ماشين مي شود.
    از ميان درختان پيداست که درب برقى باز باز شده‏است؛ با باز شدن درب برقي صداى طپش قلبها به گوش مى‏رسد، صداى زمزمه صلوات بچه‏ها در داخل ماشين قابل فهم است- اميد ونگرانى در فاصله‏اى بسيار كم قرار گرفته اند، و احتمال بسته شدن درب برقي هر لحظه بر وجود بچه ها سايه شوم خودش را بيشتر مي گستراند، و اين احتمال که اگر درب برقي بازهم بسته شود، مثل چند روز پيش كه تعدادى سوار ماشين شده بودند ولى از جلو درب برقى برگردانيده شدند،چرا که آقاى امينى تماس گرفته بود، فعلا طرد مرزيها را متوقف نمائيد!!
    ميان دلهره و اميد آدمها به خود قواره خاصي مي گيرد، حرکت آرام اتوبوسها به سوي دروازه برقي، هر لحظه فاصله بچه ها را از نا اميدي کمتر مي نمود، اتوبوس به آرامي به سوي درب برقي در حرکت بود، اما نفسها در سينه ها حبس مانده بودند، همه منتظر شايد يک اتفاق بود، شايد هم آزادي ولي...
    چند متري تا درب برقي فاصله نمانده است، شايد بسياري از بچه در اين فکر بودند که براستي اين ماشين از اين درب برقي امروز عبور خواهد کرد، حرکت آرام ماشين بر اين طرديد به شدت مي افزايد، هر چه فاصله كمتر ميشود ؛ دلهره ها فشرده تر ميگردد نفسها بند آمده‏است! رنگه شايد پريده بود، شايد هم ساکن شده بود و ...
    مامورين اتوبوس رابازرسى مينمايد؛ سر نشينها را يک بار ديگر شمار مي کنند، تعداد كامل هست صندوقهاى ماشين کنترل مي شود و زيرشکم ماشين هم کاملا کنترل مي شود، بازهم حركت آرام اتوبوس به سوى درب برقى ادامه پيدا مي کند، فاصله‏ها اكنون به كمتر از 5 متر رسيده‏است!
    ولى نفسها بند مانده‏است نه بالا مى‏رود و نه پائين! چرخهاى پيش روي اتوبوس از درب برقى عبور مى‏كند و راننده‏پاى خود را بر پلان گاز محكم مى‏فشارد، و با عبور چرخهاي عقب ماشين از درب برقي، مسافران نفسهاى خودرا با ذكر صلواتى بيرون ميدهند و گلواژه هاى لبخند بر روى لبان بچه ها نقش مى‏بندد، جلوه هاي آزادي کم کم در چهره ها رخ نما مي گردند.

    فصل سوم
    "اردوگاه سفيد سنگ "در يک نگاه

    "اردوگاه سفيد سنگ" يكى از چندين اردوگاه مهم جمهورى اسلامى ايران در امور آوارگان افغانستان مى‏باشد، که از زواياي گوناگون و به دلايل مختلف از اهميت و ويژگي هاي خاصي بر خوردار مي باشد، اما اين به آن معنا نيست که ديگر اردوگاه ها از جايگاه خاص برخوردار نيست، هرچند در اين نوشتار صرفا از اردوگاه سفيد سنگ بحث شده است، دليل اش آن بوده است که نگارنده خود شاهد حوادث آن بوده است، و انتظار مي رود که روزي ساير مهاجرين نيز اقدام به نشر چشم ديد هاي خويش در ساير اردوگاهها نمايند. اما تصور مي کنم که خالي از فايده نخواهد بود که در همين نوشتار لا اقل فهرستي از اردوگاههاي موجود در اين کشور را ارائه بدهيم.
    1. " اردوگاه سفيد سنگ" فريمان
    2. اردوگاه خانوادگى محمد رسول الله تربت جام
    3. اردوگاه نياتك زابل
    4. اردوگاه‏تل سياه زاهدان
    5. اردوگاه ورامين

    هرچند که در کنار و گوشه ايران اسلامي ديگر اردوگاههاي کاملا اسلامي، اما با مساحت کوچک تر نيز وجود داشته و دارد که در اين فهرست به دلايل متعدد جاي نگرفته است. اما در اين ميان " اردوگاه سفيد سنگ " در ميان همه اردوگاهها به تصور نگارنده، از جايگاه و موقعيت خاصي بر خوردار مي باشد، زيرا مي توان ادعا نمود که اين اردوگاه يکي از محوري ترين اردوگاههاي است که در طول ساليان دراز در آن طرحها و برنامه هاي خاص خويش را عملي نموده است، در اين اردوگاه حداقل يک بار انسان هاي افغاني قتل عام شده است! حداقل در آن ده ها هزار آواره افغاني آمده و بعضا جنازه هايشان نيز از دست رفته است. و هيچ کس از مرگ و زندگي آنها تا اين لحظه اطلاعي ندارد. و...
    با اين حال در اين نوشتار تلاش مي شود که اين اردوگاه از زواياي زير حد اقل مورد بررسي و سنجش قرار گيرد.
    1. وضعيت بهداشت و درمان
    2. بررسى وضعيت معيشتى
    گرچه که فاكتورهاى ديگرى هم قابل بررسى مى‏باشد، از قبيل تأثير دراز مدت اين گونه برخوردها بر روى جامعه افغانستانى، بيان اهداف و انگيزه هاي دولت مردان ايراني از چنين برخوردهايي با مهاجرين افغاني، ريشه يابي برخوردهاي اهانت بار ايرانيها در طول تاريخ با ملت و دولت افغانستان، ضعف دولتمردان افغاني در دفاع از حقوق شهروندان افغاني، بررسي تأثيرات سياسى مثبت يا منفى آن در روابط دو ملت افغانستان و ايران و... از جمله موضوعاتي هست که مي توان گفت بايد روزي روي همه آنها قلم به دستان مطالب عميق را نوشته و پخش نمايد.
    اما فعلا ما به بررسي همين موضوعات مي پردازيم:
    1 ـ بهداشت و درمان
    همه مي دانند که انسان امروز بر خلاف آدميان قرون گذشته، از نظر جسمى يك موجودى ضعيف و آسيب پذير بار آمده‏است زيرا درمحيط هائى كه امروز آدميان رشد و نمو و تكامل جسمانى مى‏يابند با پنجاه و يا صد سال پيش به دلايل مختلف متفاوت مى‏باشد!
    به همان ميزانى كه تكنولوژى و علم پيشرفت و تكامل نموده‏است، به همان نسبت و جود آدمى در برابر انواع ميكربها و امراض آسيب پذيرتر شده‏است و...
    اما آنچه كه براى ما اهميت دارد تذكار اين مطلب است كه انسان امروز اگر بهداشت و محيط سالم بهداشتى نداشته باشد، اگر دارو و درمان در دسترسش نباشد، سخت آسيب پذير خواهد بود!
    اين در حالي است که در سطح شعار، نظام جمهوري اسلامي ايران، گوش فلک را کر کرده است که طي ساليان متمادي آنها چقدر اقدامات بشر دوستانه و اسلامي!! در حق مهاجرين افغاني نموده اند، اين در حالي است که اگر يک هيئت عالي رتبه بين الملل روزي بتواند به طور نامترقبه و بدون برنامه ريزي و تعيين زماني از قبل وارد همين اردوگاه سفيد سنگ شود خواهد ديد که چه وضعيت نامناسب و تأسف برانگيز از نگاه بهداشت و درمان در "اردوگاه سفيدسنگ " موجود مي باشد!
    اين اهميت زماني مضاعف و چند برابر مي گردد، که آدمي به ياد فتاواي روح الله خميني مي افتد، که مي گفت، اسلام مرز ندارد، او با شعار فقدان مرز اسلامي ميان مسلمين، مي خواست تا خود يک منادي وحدت بخش ميان مسلمين باشد، اين در حالي است که در زمان حيات همين رهبر به اصطلاح خودشان مسلمين جهان!!، از رفتن فرزندان افغاني به مکاتب به شدت جلوگيري به عمل مي آمد. که نگارنده خود يکي از اين قربانيان اخراج از مکتب با نمرات 20 و معدل 20 مي باشد!!
    همين نظام اسلامي که به شدت شعار مي دهد، حقوق اسلامي از منظر آنها بالاتر از حقوق قرار دادي ميان انساني در قالب "حقوق بشر" مي باشد، مي بينيم که ؛ انسانهاى مهاجر را از سر كارها و خيابانها؛ شهرها و مسيرهاى راه دستگير مي کنند و مى‏آورند در داخل محلى بنام اردوگاه و در آغاز آنها را جهت تشكيل پرونده در يك محيط سر بسته بنام قرنطينه جاي مي دهند،که در اين محيط سر بسته که 300 تا 350متر مربع وسعت دارد و در اين مكان به طور متوسط 300 تا500 نفر انسان را جاى ميدهد، كه نگارنده اين سطور درحدود يك هفته درآنجا بوده و خود شاهد اين وضعيت و رفتار غير انساني مسئولين آن با مهاجرين بوده است. و آنچه كه قابل بيان مى‏باشد اين است كه براى اين تعداد انسان فقط براي رفع ضرورت خويش يك توالت سالم داشتند، و با يك آفتابه شكسته!! و در کنار آن يك توالت ناقص كه فقط براى تخليه سر پائى ممكن بوده و بس! که شرح آن در صفحات قبلي به صورت تفصيلي بيان شده است.
    من نمى‏خواهم اينجا محاسبه كنم كه اگر يك انسان در شبانه روز متوسط سه مرتبه توالت برود و هر نفر 3دقيقه طول بكشد كه بعضا مريض هستند وبيش از اين زمان براي رفع ضرورت زمان نياز دارند،و اگر 3 دقيقه را ضرب 500 کنيم، معلوم خواهد شد که براي اين تعداد چند عدد توالت نياز هست، اما آيا يک توالت جوابگوى اين همه انسان هست؟ پاسخ اين سوال را بايد مجامع حقوق بشر بدهد، و آنها از مقامات ايران بخواهند که بر اساس کدام معاهده، کدام قانون بشري و به قوال دولت مردان ايران کدام قانون اسلامي چنين برخوردي با انسانها صورت مي گيرد؟
    گذشته از آن، چنين مكان سر پوشيده با يك و يا دو عدد هواكش متوسط براى يک چنين کثرت انساني اي آيا از منظر بهداشتي، از سوي نهادهاي زيستي و بهداشتي مورد تأييد قرار مي گيرد؟
    زمانيکه شب هنگام تا صبح حتى درب ورودى را قفل مى‏اندازد، براى تهويه هواء هيچ منفذى باقى مى‏ماند؟
    و آيا در اين مدت همه تنفسها باهم مخلوط مى‏شود ياخير؟ و آيا در چنين وضعيتى صدها ويروس بيمارى زا از سوي انسانهاي مريض به ديگران منتقل نمي گردند؟ و آيا براى درمان انسانهاى بيمار اكمالات تداوى وجود دارد؟ و...


    2ـ معيشت
    دنياى مدرن بر پايه احترام انسان بنا نهاده شده است و اسلام نيز براى انسان حرمت و جايگاه ويژه قائل مى باشد، حتى اگر اين انسان يك موجود جانى بوده باشد، مرتکب جنايت هم شده باشد، براى جنايتش به ميزان جرمش حدود الهى مشخص شده است! هرچند که تعيين اين مجازات در مذاهب مختلفه اسلامي و از منظر علماء دين، مورد مناقشه قرار مي گيرد، اما در هر صورت تا ميزان بالايي از شفافيت کامل بر خوردار است. گرچه که روي تعيين مصاديق و مراجع تعيين و تثبيت آن از سوي علماء مختلفه اسلامي مباحث و مناقشات متعددي وجود دارد.
    اما در دنياى مدرن مجازات هر نوع جنايت را قانون تعيين مى‏نمايد واصولا قانون را انسانها براى حفظ حقوق ديگر آدميان بر مبناى يك تفاهم مشترك تدوين نموده اند! كه اجراى چنين قوانينى از سوى هيچ يك از آدميان مورد تعرض قرارنمى‏گيرد. چرا که اين قواني خود عامل نظم مندي جامعه، و آسايش همه انسانها مي باشد. و به همين دليل است که همه انسانهاي جوامع مترقي تلاش مي ورزند که ميزان پاي بندي خويش را به آن افزايش دهند و چنانچه از آن چهارچوبه مقرارت خارج شوند با جان و دل مجازاتهاى تنبيهى را مى‏پزيرند.
    مى‏خواهم اين موضوع را اينجا بيان كرده باشم كه در مجازاتهاى اسلامى و چه درمجازاتهاى قانونى‏اى كه توسط آدميان در سر تاسر دنيا تنظيم شده‏است، در هيچ جاى‏گرسنگى و شكنجه از طريق غذا ندادن و آب ندادن و ايجاد محيط آلوده براى آدميان مجرم پيش بينى نشده‏است که هيچ و حتا اگر چنين رفتارهايي از سوي هر حکومت و هر نظام و جمع و جمعيتي صورت بگيرد، آنان مرتکب جرم شده اند!!
    اينجا صحبت از جرم است و مجازات؛ كه براى انسانهاى مجرم در نظر گرفته ميشود توسط قانون يا شرع و در بعض از كشورها تلفيقى از قانون و شرع ! اما در قبال مهاجرين افغانى موضوع ماهيتا فرق مى‏كند بر خلاف شيخ "تقوى نيا " نماينده مقام رهبري ايران در اردوگاه سفيد سنگ اسلامي ، اينجانب معتقد هستم كه افغانستانيها هيچ تجاوزى در حريم اسلام وايران نكرده اند!!
    اين سخن را از آن جهت اينجا بيان کردم که خود شاهد روزي بودم که ازوى يكى از مهاجرين سوال کرد؛ تا كى مارا دراين طويله نگه مى‏داريد؟ وچرا بيرون نمى‏كنيد او در پاسخ‏فرمودند كه بيخود كرديد كه به
    اسلام و ايران تجاوز كرديد!
    و بايد باز هم در جواب اين نماينده رهبري ايران بگويم که جناب آقاي تقوي نيا! فکر نمي کنم که با اين سن و سالي که داريد از ياد برده باشيد زمانيکه شوروى در افغانستان تجاوز کردند؛ رهبر فقيد شما آقاي خميني اعلام فرمودند كه اسلام مرز ندارد! و عملا تمام مرزهاى كشورشان را به روى افغانستانيها باز گذاشتند!
    گرچه اين عمل را به مراتب پاكستانيها با سعه صدر و متانت و نوع دوستانه تر انجام دادند! در صورتيکه رهبريت زمان شما اذن دخول به ايران داده است؟ بر اساس کدام يک از قوانين شما خطاب به مهاجرين مي گوئيد که به ايران تجاوز کرده ايد؟!
    ثانيا در تمام اين سالها دولت ايران به عنوان يك جانب ذينفع در افغانستان همانند ساير كشورهاى ذى دخل در اين کشور، دخالت نموده‏اند و از يك جناح خاص جانب منازعه حمايت سياسى و اكمالاتى نموده است، بناء مبرهن است كه يكى ازعوامل تداوم بحران در افغانستان خود جمهورى اسلامى ايران بوده و مي باشد!
    و بايد در نظر داشت كه تداوم هرگونه بحران وايجاد هرنوع بحران جديد، مهاجرتهاى جديد را نيز در پى خواهد داشت، كه بايد بار اين مهاجرت رابه عنوان كمترين هزينه تداوم مداخله خويش پزيراباشيد!
    مبرهن و آشكار مى‏باشد كه براى افغانستانيهاى مهاجر در ايران چه انهائيكه در زمان اشغال افغانستان به اذن رهبر فقيد انقلاب ايران وارد ايران شده اند و چه كسانيكه در زمان دولت ربانى وامارت اسلامى طالبان وارد ايران شده‏اند به هيچ عنوان نمى‏توان به ديده عناصر تجاوز مرز نگريست، زيرا درهر دو مرحله‏اى كه مهاجرت از افغانستان به كشورهاى همسايه اوج گرفته است، هر دو قانونى بوده، زيرا در مرحله نخست رهبر وقت کشورتان اجازه داده بودند مبنى بر اينكه اسلام مرز ندارد، و در عمل تمامي مرزهاي کشور را براي ورود افغانها باز گذاشته بوديد، و در مرحله دوم تداوم بحران ازسوى كشورهاى منطقه من جمله جمهورى اسلامى ايران كه ازپان تاجيكسم حمايت مى‏نمود، خود دليل ديگر بر مشروعيت ورود مهاجرين بوده مي تواند.
    با نفى هرگونه جرمى، اينك، اين سوال پديد مى‏ايد كه چرا مقامات جمهورى اسلامى ايران مهاجرين را از سطح شهرها جمع آورى كرده و مى برند در اردوگاهها و با دهها نوع شكنجه جسمى و روانى و حتى با ندادن غذا - به غير ازنان و آب، آنهم به مقدارى ناكافى- جسم اين انسانها را دچار اختلال مى‏نمايند!
    بيان اين امر بسى دشوار مى‏باشد كه يك انسان حداقل در مدت 60يا 70روز فقط در روز با سه قرص نان 210گرامى و آنهم يا سوخته و يا خمير و با آب بسيار محدود زندگى كند! من نمى‏دانم اين رفتارها را با كداميك از استانداردهاى حقوق انسانى و بشرى و اسلامى مي توان تطبيق نمود؟!!!
    مى‏خواهم اين موضوع را ياد آور شده باشم که گيريم؛ همه اين عزيزان مهاجر تجاوز مرز باشند و به قول شيخ "تقوى نيا " به اسلام و ايران تجاوز كرده‏باشند؛ يعنى مرتكب يك عمل نا بهنجار شده‏اند كه با هنجارهاى مدنى جامعه ايران تطابق ندارد آيا نبايد آنها در يك محكمه صالح محاكمه شوند؟ و از آنها پرسيده شود كه چرا شمامرتكب چنين عمل شنيع تجاوز مرز شده‏ايد؟
    و آيا نبايد آنهابيان كنند دلائل اين عمل شنيع خود را!! واينكه چرا آنان به ديار ديگر به پناه آمده‏اند و ديگران چگونه كشورشانرا به ميدان تاخت و تازتبديل كرده‏اند؟ و حق حيات را از آنان گرفته‏اند؛ چنانكه امروز در مهاجرت نيزازآنان گرفته‏اند!!
    تا در صورت مجرم شناخته شدن آن افراد توسط قاضى عادل محكوم شوند به هر نوع مجازات شرعى و ياقانونى‏اى كه در نزد اسلام و جامعه انسانى پسنديده مى‏باشد!
    و بر فرض محكوميت ؛ اين گونه بايد با يک انسان مجرم برخورد صورت بگيرد؟ كه به آنها آب و غذا ندهند؟ و در محيطهاى آلوده و غير بهداشتى كه سرشار از انواع جانورهاي خسك و شپش و كييك و...مى‏باشد نگهدارى كنند و يا از آنها بيگارى بكشند!
    موضوع ديگر كه بازهم ضرورت دارد مطرح شود اين است كه افرادى از مهاجرين افغانى در چهارچوب و ضوابط حاكم بر ايران دچار بزه شده‏اند و عمل بزه كارانه‏اى را مرتكب شده‏اند، كه توسط دستگاه قضائي محاكمه شده و به كيفر اعمال خويش هم رسيده‏اند؛ سوال اين است كه چرا چنين افراد خطاكارى پس از تحمل دوران محكوميت به اردوگاه تحويل‏داده مى‏شوند كه براى مدتى ديگربازهم روزگارى بدتر از دوران زندان را سپرى كنند!
    و پرسش اين است که اين هنجارها و رفتارهاى غير عقلانى و نا بخردانه با كجاى شريعت و قوانين انسانى و مدنيت امروزين سازگارى دارد؟!
    به هر حال اين وضعيتي هست که در اردوگاه هاي کشور ايران در قبال مهاجرين افغانستاني وجود دارد، اما آنچه که اينجا بيش از همه جاي شکوه و شکايت دارد اين است، که هنوز مردم افغانستان تبديل به يک ملت نشده اند، و در جايي که ما فاقد يک ملت واحد باشيم، و در جامعه اي که ما فاقد يک رهبريت سالم و و ملي باشيم و در اجتماعي که هنوز روح ملي براي خود شکل نگرفته باشد، بناء روح دفاع ملي، روح دفاع از هم نوع، و نوع گرايي وجود ندارد. و زمانيکه اين ويژگي ها در يک جامعه وجود نداشته باشد، هر کشوري دندان طمع براي هر نوع بهره برداري و توهين و تهيقر تيز مي کنند، اينجاست که بايد به همه افغانها اين نکته را گوش زد کرد که بر خيزيد!! تا کي خواب گران!! بر خيزيد و بسازيد و قوي شويد و روزي همه اين جنايات را در پي ميز محاکمه در سطح جهاني بکشيد!
    و بايد همه آنهائي که در اين سالها در کشور ايران دچار مشقت هاي متعدد شده اند، اسناد خود و چشم ديد هاي خويش را آماده کنند، تا روزي که حتما در راه است، در همين نزديکي ها رسيده است، در پاي ميز محاکمه بخوانند. و از مقام دادگاه بين المللي تقاضاي غرامت نمايند.
    ♦♦♦
    چو پيراهن در باد
    - گپ بزن چى شده؟
    از گپ زدن مانده است خنده و گريه در او گم شده؛ گوشه‏هاى چادرش از اشك ديدگانش ترگشته؛ گاه خوش ميشه گاهى گريان ميشه ؛ همه حيران مانده‏اند كه چى گپ شده‏اس ؛ ديوانه شده؛ يا جنى در او رخنه نموده ، همه را در غم خود گرفتار كرده ؛ با صداى بلند مى‏خندد و يكباره خنده‏ها تبديل به گريه مى‏شود و گريه‏ها تبديل به خنده و...
    گاهى خدا را شكر مى‏كند و گاهى از دربار خدا شكوه مى‏سازد و باز مى‏خندد و مى‏گريد و...
    رسول رو به سوى فرشته مى‏كند و مى‏گويد:
    - تو نمى‏دانى مادرت را چى شده‏اس؟
    فرشته در حاليكه مات و مبهوت دَ مادر سيل مى‏كنه مى‏گويد:
    - نمى‏دانم امى‏مادرم كه دَ خانه جافر زوار رفت جور و تيار بود، از اونجى كه پس آمد يك دفعه شروع كرد با كفش دَسر خود كوفتن و باز شروع كرد به وضو گرفتن و رو به قبله ايستاد شد؛ دعا كرد و گريست و خنده كرد و...
    رسول سراسيمه لباس خود را تبديل نمود و حركت كرد به سوى خانه جافر زوار
    - سلام عليكم!
    - عليك السلام بفرمائيد خانه !
    - جافر زوار خانه است ؟
    - بله بفرمائيد خانه!
    رسول به داخل خانه ميرود، پير مرد بر سر دسترخان نشسته است ؛ رسول سلام مى‏كند و پير مرد نيم خيز ميشود و رسول سوال ميكند:
    - مادر فرشته امروز دخانه شما آمده بود؟
    - بله آمده بود، چطور؛ خيريت اس؟
    - خو بريش چى گفتيد؟
    - هيچ گپى نگفتيم فقط پرسان كرد كه احوال از بچيم داريد؟ از او پيشترك هم يك نفر احوال آورده بود كه دخانه كربلائى زوار يك نفر احوال باچه رسول ره آورده ؛ از همى خاطر مه گفتم كه برو دخانه كربلائى زوار و...
    مگم خود شمو هيچ گپى نگفتيد؟
    - نى به خدا مو خبر نداشتيم هموقدر خبر داشتيم كه احوال آمده است از بچه شى!
    - حالا هم خبر نداريد كه چى خبر بوده؟ باچه دكجا مى‏باشه و...
    - نه به خدا هيچ خبر نداريم ؛ شمو هم بوريد دخانه كربلائى زوار!
    رسول سراسيمه بدون اينكه به يادش بيايد خدا حافظى كند منزل جافر زوار را ترك مى‏كند و به سوى خانه كربلائى زوار حركت مى‏كند. در تاريكى شب بدون هيچ ترس ازمأموران نيروى انتظامى كه در هر كوچه و پس كوچه‏اى يا افغانى‏ها را جمع مى‏كند و يا از آنها باج مى‏گيرند به خاطر نداشتن كارت سبز! راه خانه كربلائى زوار را مى‏پيمايد! كربلائى زوار را در پيش چشم خود مجسم مى‏كند كه خندان مى‏باشد نه نه كربلائى زوار را در برابر خود افسرده مى‏بيند كه سرش پائين است و ناراحت مى‏باشد نه نه اصلاًكربلائى زوار ازكجا مى‏تواند از يگانه فرزند پسر او خبر داشته باشد؟ آخرين پسرى راكه او با خون جگر از قربان گاهها نجات داده است تا عصاى پيرى‏اش باشد حالا در اين سرزمين بيگانه ؛ در اين غربت و تنهائى او را گم كرده‏است، در جستجوى او بايد اين زمين سخت و بى عاطفه انسانى را در اين دل شب بگردد تا بلكه از او خبرى بيابد و...
    حال بايد برود به خانه كربلائى زوار ؛ آيا كربلائى زوار از او خبرى خواهد داشت؟ آيا كربلائى زوار خبرهايش راست خواهد بود؟ از كجا معلوم كه افواهات نباشد! ذهن رسول در ميان همه بود و نبودها و راست و دروغها مى‏چرخد و به كلى مادر فرشته و فرشته از يادش رفته است و پيش‏تر از همه چشمش را نيمه ماه به خود جلب مى‏كند و در كنار سرک بر لب جدول مى‏نشيند يكى از سرنشينهاى موتر برايش اشپلاق مى‏زند و موتر به سرعت از پيش او عبور مى‏كند؛ صداى اشپلاق مثل‏اشپلاق جوانى‏هاى سخى بود!
    - آه بيخى خود سخى بود كه به سوى پدر خنده كنان اشپلاق مى‏زد!
    مگر ميشه مگر ممكن است كه سخى باشد؟ پس از 17سال او را ديده باشد؟ او باز گشته باشد او از درون قبر برآمده باشد و در اينجا رسيده باشد نى نى محال است!! پير مرد از پى موتر دوان دوان مى‏رود و موتر دور مى‏شود و يك موتر نظامى در پيش روى رسول مى‏ايستد موتر نيروى انتظامى است ،يكى از مأموران از موتر پياده مى‏شود و رو به رسول مى‏كند
    - اينوقت شب توى خيابون چه مى‏كنى؟
    - مه مه.... .
    - افغانى هم كه هستى يالاٌ كارتِ تو بده!
    - مه كارت ندروم !
    - پدر سوخته افغونى كارت هم نداره اونوقت اين وقت شب تو خيابون ول مى‏گرده!
    يكى از مأمورها از داخل موترمى‏گويد:
    - بازرسى كن!
    - چشم قربان!
    - همه جيبهاى رسول را مى‏گردد حتى جورابهاى او راهم مى‏گردد ولى چيزى پيدا نمى‏كند و رو مى‏كند به مأمور داخل ماشين:
    - قربان پول و مول همراش نيست!.
    - خوب خوبه اين يكى رو با خود مون ميبريم تحويل مى‏دهيم!
    درب عقب موتر را باز مى‏كند و رسول را داخل موتر با زور مى‏اندازند!
    - از براى خدا رحم كنيد،شما مسلمان هستيد اى از رويه ‏مسلمانى دور است كه يك طفل مه با زن بيمارمه در خانه بمانه بدون سر پرست و شما مرا به اردوگاه ببريد ؛ از براى خدا ترحم كنيد! واى خدا در اينجا يك مسلمان پيدانمى‏شه ؟
    رسول با تمام قدرت به درب سلول مى‏كوبد اماكسى درب را باز نمى‏كند و بازفرياد مى‏زند
    - آى خدا! اى چه بلا بود كه بر سرمه آمد؟؛ فرشته مه كجا ميشه او زن بيمار مه كجا ميشه و سرنوشت فرزندم چى شد و...؟
    مى‏گريد و مى‏گريد در حاليكه سر بر پشت درب سلول تكيه داده‏است به خواب مى‏رود يوسف و سخى و عبدالعلى هستند كه مى‏خندند و برلب جوى آب زلال در سايه درختان با نشاط نشسته‏اند و باهم مى‏خندند و مى‏خندند و قربان در حال دويدن تا در كنار برادران ديگرش جاى گيرد ولى عرق تمام اندامش را فرا گرفته است و نفس نفس زنان به جمع برادرانش ملحق مى شود ؛ آنها با ريختن چند كاسه آب زلال از او استقبال مى‏كنند و مى‏نشينند باهم به صحبت كردن‏مشغول‏ميشوند
    سخى روى مى‏كند به طرف قربان و مى‏پرسد:
    - چه دير آمدى ؟
    - قربان - گرفتار بودم!
    - ميدانى چند سال است كه در انتظارتو بودم؟
    راستى چرا پدرمان را نياوردى؟
    - او هم خواهد آمد و...
    درب سلول باز ميشود
    - افغونى كثيف پاشو بيا!
    رسول از جاى خودش در حاليكه چشمهاى خواب آلودش را مى‏مالد بلند ميشود و مامور دست او را مى‏گيرد و به اطاق افسر نگهبان مى‏برد.
    - نامت چيست؟
    - نامم رسول
    - افغانى هستى؟
    - بله صايب
    - كارت دارى؟
    - نه نداروم
    مشخصاتش را بر روى يك فرم مى نويسد جهت معرفى كردن به اردوگاه سفيد سنگ و رسول شروع مى‏كند به التماس كردن و خواهش كردن و مى‏گويد:
    - بيرادر جان! بچم گم شده ؛ دخانه يك طفل مه مانده با زنى كه نمى‏دانم دَ اين چند روز چى بلا زده، بيمار شده يا جنٌى شده است؛ رحم كن! لا اقل اگر در اردوگاه مى‏بريد؛ زن بيمار و طفلك مرا هم بياوريد و...!
    افسر نگهبان با خشم رو به طرف سرباز مى‏كند
    - اين افغونى رو وردار ببر با اين برگه به يگان ويژه پاسداران تا ترتيب انتقالش را به اردوگاه بدهند ،بلكه شهرمون تميزشه!
    سرباز دست رسول را مى‏گيرد مثل جنايت كارهاى بزرگ يك دست بند به دست او مى‏زند و يك حلقه دست بند را به دست خودش مى‏زند و به سوى اتومبيل حركت مى‏كند.
    درب كلان برقى گشوده ميشود اتومبيل داخل محوطه اردوگاه مى‏گردد و درب برقى بسته ميشود سربازى درب موتر را باز مى‏كند و افغانى‏ها پياده ميشوند. همه را به ترتيب بازرسى مى‏كنند و موتراز همان درب برقى محوطه اردوگاه را به سوى بيرون ترك مى‏كند و آخرين كپه نسوار رسول را هم در بازرسى مأمورها مى‏گيرند ؛ و همه را به سوى محوطه سرپوشيده‏اى بنام قرنطينه مى‏فرستند!
    در بدو ورود به قرنطينه اولين كابل مأمورها بر پشت رسول مى‏نشيند و شيارى سرخ و دراز از خود بر روى پوست بدنش بر جاى مى‏گزارد. رسول داخل سالن بزرگى ميشود كه از آن به نام قرنطينه ياد مى‏كنند؛ هواكشها سرو صداى فراوانى ايجاد كرده است و هم همه جمعيت متراكم؛يك فضاى خاص به سالن بزرگ و پر از انسان بخشيده است چند قدمى در ميان جمعيت پيش ميرود و مقدارى جاى خالى مى‏يابد و بدانسوى مى‏رود
    - سلام عليكم
    تعدادى از هموطنان كه باهم" شير و بز" بازى مى‏كنند سلام او را عليك مى‏كنند و كمى خودشان را جمع و جور مى‏كند تا رسول هم جائى بيابد و بنشيند! رسول در ميان دو پتو كه از هر دو طرف بر روى زمين گسترانده شده‏است و به هم نرسيده و در فاصله‏اى در امتداد هر دو پتو، بتون كف زمين پيداست؛ مى‏نشيند و بعد يكى از مهاجرين با او سر صحبت را باز مى‏كند
    - خو وطندار اينجا جاى خوش آمد و پيش آمد نيست ولى ازاينكه در جمع ما آمده‏ايد بازهم عرض ميكنم از سر نا چارى خوش آمديد!
    - اى برادر خوش باشى الهى! تا دنيا هست انمى ناخوشى‏هاهم است!
    - خو وطندار از كجاى وطن هستى!؟
    - مه از ارزگان هستم شما از كجا مى‏باشيد؟
    - اين برادر از شهرستان مى‏باشد آن برادر كه "شير و بز" بازى مى‏كند از باميان مى‏باشد و اين برادر ديگر از بادغيس مى‏باشد و او برادر كه خواب است از ميدان شهر مى‏باشه
    - شما را از كجا آورده‏اند؟
    - اين برادران را هر كدام رااز يك مكان خاصى از ايران گرفته است من را از سر فلكه (مكانى كه براى سر كار رفتن؛كارگرها ايستاد ميشوند) گرفتند و آن برادر ديگر را از سر نوبت نانوائى گرفته‏اند كه شايد خانواده‏اش هنوز هم منتظر باشند كه ،كى با نان وارد خانه ميشود و اين برادر را از مابين حرم حضرت معصومه در قم در حال زيارت كردن خواهر امام‏رضا گرفته‏اند و....
    - راستى خودت نگفتى از كجا هستى خيلى اشتياق دارى كه ديگران را معرفى كنى!
    - من نامم عباس رنجبر مى‏باشد و از ولسوالى سرجنگل مى‏باشم؛ مگم ‏به گمانم نامتان از يادتان رفت!
    - مه نامم رسول مى باشه
    رسول پس از مكثى و نگاهى به اطراف خودش كه انبوه هموطنهايش را مى‏بيند يكى دراز خوابيده است و ديگرى زانو بر بغل نهاده و چنان مصيبت زده نشسته است كه فقط خدا داغ هاى دلش را ميداند و بس و بعضى ديگر هم در صف طولانى كناراب (توالت) و شير آب ايستاده اند كه جرعه‏اى آب بنوشند.
    و رسول از خود سؤال مى‏كند چه مدت در اين سالن سر بسته خواهم ماند و در اين ميان فرشته و مادرش در ديار غربت درشهر غريب و در سرزمين عارى از عاطفه چه خواهند كرد؟ راستى مادر فرشته ديوانه شده بود؟
    آيا قربان بازگشته باشد؟ قربان پيدا شده است؟ اگر قربان پيدا شده باشه خو ديگه غم ندارم اگر پيدا نشده باشد و مادر فرشته هم مثل همه ديوانه‏ها ديوانه شده باشد و از خانه خارج شود و در كوچه و
    برزن ساكن شود مثل همه ديوانه‏ها آيا فرشته او هم طعمه....
    نه نه خدا نكند دَ دل خود راه بد نشان نده خدا مهربان است! رسول تمام كلمات آخر را بلند تكرار مى‏كند
    نه نه خدا مهربان اس و...
    رنجبر با تعجب مى‏پرسد با من بوديد؟
    نى نى مه با شما چيزى نگفتم!؟
    رسول از جاى خودش بر مى‏خيزد و در صف كناراب مى‏ايستد در آخر صف پشت مردى كه صورتش را ريش انبوهى پوشانيده است نوبت مى‏گيرد از لهجه‏اش پيداست كه از ساكنان هرات است و تاجيك تبار، رو به عقب بر مى‏گرداند و به رسول نگاهى مى‏افكند و مى‏گويد
    - اى بُرادر نام تو چيست؟
    - نام مه رسول !
    - كار و كاسبى ندارى اينجه آمده‏اى وقت خود طلف مى‏كنى؟
    رسول هيچ نمى‏گويد و مرد ريش و پشم دار ادامه ميدهد
    - مه خو بيكار هستم و ازى طرف هم سوزاك داروم و به همى دليل يك دفعه كه به كناراب مى‏روم و كارمه خلاص ميشه باز پس ميايوم ؛ آخر صف ،نوبت مى‏گيروم تا بازهم نوبت مه ميشه يك چند قطره پيشاب بازهم تيار ميشه و...
    مرد ريش وپشم دار ادامه ميدهد و حوصله رسول سر ميرود و خنده و گريه مادر فرشته باز در پيش چشمانش رژه ميرود و مادر فرشته در حاليكه فرشته را با چادر بر پشت خود محكم بسته است از پى يك كبوتر كه به سوى آسمان در پرواز مى‏باشد ميرود و هر گام كه بر ميدارد يك دفعه مى‏خندد و باز مى‏گريد و رسول فرياد مى‏زند
    - نِ-ى نِ-ى فرشته مه و و و و ....
    جماعت اطراف رسول را پركرده است يكى شانه هايش را مى‏مالد و ديگرى آب بر صورتش مى‏پاشد و ديگرى با سيلى به صورتش مى‏كوبد و يكى هم درب آهنى قرنطينه را با مشت مى‏كوبد و فرياد مى‏زند:
    - هاى مُرد هاى مُرد و...
    هيچ نگهبانى شايد صداى درب را نمى‏شنود و يا باز نمى‏كند ولى پير مردهاى فنى مشغول به هوش آوردن رسول مى‏شوند.

    كم‏كم غروب آفتاب نزديك ميشود، هواى مطلوبى هست نه گرم هست و نه هم سرد و به همين دليل همه آنهائيكه در تمام مدت روز در داخل آلونكهاى شان بوده‏اند يكى يكى از آلونكها بيرون مى‏شوند ودر ميان جاده هاى خاكى ميان سكوها در انبوه آدمها گم ميشوند و هركس در پى آشنائى مى‏گردد و يا خداى ناكرده فاميلى رسول بر سر سكوى سيمانى نشسته است و راه رفتن جماعت را تماشا مى‏كند و از اينكه امروز از آن سالن سرپوشيده به يك فضاى بازترى رسيده است خرسند مى‏باشد و احساس مى‏كند دست مردى بر شانه هايش مى‏خورد جانب راست خود را نگاه ميكند احساس خوش آيندى‏ در وجودش جان مى‏گيرد و از جاى خودش بر مى‏خيزد
    - واه بچه رمضان تو هم اينجى هستى !
    رمضان با چهره‏غم گرفته و اندوه بار مى‏گويد:
    - رسول تو ره هم....
    بغض گلويش را ميگيرد ولى سعى مى‏كند كه هيچ نگويد و خود را آرام مى‏كند
    كه رسول چيزى از اندوه دل او نفهمد !
    رسول خوشحال مى‏باشد كه لااقل يك آشنا و يك كسى كه از خودش بهتر مى‏باشد را در اينجا ديده است ؛ شايد كه در اين راه پر از خوف و خطر به دردش بخورد، شايد ديگر احساس تنهائى نكند ولى رمضان هر چقدر كه چشمش به چشم رسول مى‏خورد احساس مى‏كند كه بارش سنگين‏تر شده است و بار غمى جانكاه كمرش را خم مى‏كند و...
    رمضان همه آشنايان خودش را كه در داخل اردوگاه بود جمع كرده است و با آنها به مشورت مى‏پردازد يكى مى‏گويد بايد خبرش كنيم، بايد بداند آنچه اتفاق افتاده است! و ديگرى مى‏گويد نى نى غم بزرگى مى‏باشد تحملش در اين اردوگاه و در اين محيط نامساعد كه هيچگونه امكاناتى براى انسان نيست دشوار است و امكان خطر براى خود رسول هم به همراه دارد و... هركس چيزى مى‏گويد به همين دليل تصميم گرفتن دشوار است گفتن يك سرى خطر دارد و نگفتن يك سرى خطرهاى ديگر!
    و به همين دليل گفتگوها ادامه پيدا مى‏كند و آصف ديوانه از جاى خودش بر مى‏خيزد و بر روى سكوئى مى‏رود كه رسول در آنجا نشسته‏ است! رو در روى رسول مى‏نشيند و مى‏گويد
    - وطندار غم آخرتان باشه! خدا بيامرزه مگم خوب آدم بود!
    رسول هيچ نمى‏فهمد كه اين مرد ناشناس چى مى‏گويد ازاو پرسان مى‏كند كه برايش چى گفته است؟
    و آصف ديوانه در حاليكه ريش انبوه خودش را باانگشتانش مى‏تاباند، مى‏گويد:
    - آدمى را خداوند براى مردن آفريده است، هيچيك از ما و شما تا ابد زنده نخواهيم ماند، همانند همى بيرادرى كه چند روز پيش در اينجا دار فانى‏ره وداع گفت!
    رسول هيچ نمى‏فهمد مردى با ريشهاى انبوه با او چه مى‏گويد برايش از چه كسى سخن مى‏گويد؛ اما چيزى در دلش گواهى بد ميدهد، در دل احساس بدى پيدا كرده؛ اين احساس را چند بار تا كنون تجربه كرده است، خدا بخير بگذراند سراسيمه به سراغ رمضان مى‏رود در ميان انبوه آدمها پيدا كردن رمضان چه دشوار مى‏باشد! هميشه همينطور هست هر وقت هر چيز را كار ندارى در پيش تو هست و هر وقت هر كس را كار ندارى در پيش رويت هست همى كه با آن نفر نياز پيدا كردى ديگه پيدا نمى‏شه!
    - خدايا؟ اى رمضان د كجاست
    تمام كمپ را زير و رو مى‏كند تا بالاخره رمضان را بر سر سكوئى تنهإ مى‏يابد شتابان به سويش ميرود، سلام مى‏كند و بعد بدون هيچ مقدمه‏اى سوال مى‏كند!
    - رمضان! تو ره به خدا قسم كه راستشه بگوى؛ كى مرده؟ چى شده كدام گپه از مه پنهان كردى؟
    رمضان حيران شده است كه رسول چه مى‏گويد او از چى كسى سخن مى‏گويد، نكند همه چيز را فهميده باشد اما چطور ممكن است كه او خبر دار شده باشد همين چند دقيقه پيش بود كه با تمامى دوستان‏اش فيصله كردند كه در برابر رسول چه رفتارى داشته باشند و چگونه برايش اين غم بزرگ و جان كاه را بگويد ولى...
    رسول پيش پاى رمضان مى‏نشيند و خواهش مى‏كند كه بگويد چى گپ شده است و آن مرد ريش دراز خبر از مرگ كدام عزيزش در اين اردوگاه به او داده است. خم مى‏شود كه پاهاى رمضان را بوس كند و قول مى‏دهد كه هر غمى كه باشد همچون يك شير تحمل كند و...
    رمضان احساس مى‏كند در بدجايى گير افتاده است هر چقدر تلاش مى‏كند كه او را آرام كند و برايش بقبولاند كه آن مرد ريش و پشم دار ديوانه است تلاشش بى فايده مى‏ماند و رسول يك ريز و پى در پى تمنى مى‏كند كه بگويد و سر انجام رمضان ناچار مى‏شود كه بگويد:
    - مرد هيچ دوست نداشتم كه مه پيام آور غم برايت باشم بسيار دوست داشتم كه ده اينجى خبر نشوى ولى چى كنم كه همه چيز دَكنترل مه نيست !
    در حاليكه بغض گلوى رمضان را مى‏فشارد و اشك بر گرد چشمش حلقه مى‏زند مى‏گويد:
    - قربانت قربان تو!
    زبانش بند مى‏شود ولى چاره‏اى ندارد بايد بگويد رسول همه چيز را فهميده است ولى مى‏خواهد از زبان رمضان بشنود! رمضان گردن رسول را در آغوش مى‏گيرد و بر سر سكو مى‏نشيند و مى‏گويد
    قربانت به خدا رسيد! قربانت از همين اردوگاه تا خدا پرواز كرد و...
    جمعيت انبوهى گرد رسول و رمضان را فرا گرفته است رمضان در حاليكه مشغول مالش دادن بازوهاى رسول مى‏باشد و مرد ديگر پى در پى به صورت رسول آب مى‏زند و در ميان جمعيت هم همه عجيبى ايجاد شده است هر كس با ديگرى چيزى مى‏گويد يكى مى‏گويد:
    - ميدانى بيچاره دلش ضعف رفته از خاطر ازى كه در اين اردوگاه‏اسلامى هيچ
    چيز براى خوردن وجود ندارد به غير از سه قرص نان 210گرمى در تمام شبانه روز!
    - مى‏گويند اين پدر همان جوانى هست كه هفته پيش در اين اردوگاه مرد!
    - جوان خوبى بود ؛ بيچاره آنقدر درد كشيد تا مرد!
    - خدا ايته روزه بر سر هيچ يهودى نياورد!
    بر تعداد مردميكه بر گرد مرد از حال رفته اجتماع كرده‏اند؛ مرتبا افزوده مى‏گردد و به خاطر اطلاع پيدا كردن از جوانب قضيه به سوى نقطه‏اى كه انسان مصدوم قرار دارد فشار وارد مى‏كنند و اين اجتماع وسيع انسانى باعث مى‏شود كه هواى كافى به انسان مصدوم نرسد و به همين خاطر رمضان از جاى خود بر مى‏خيزد و مى‏گويد !
    - برادران اين پير مرد پدر قربان مى‏باشد ؛ قربانيكه در برابر ديده‏گان ما و شما آنقدر درد و رنج كشيد كه بالاخره اين دار فانى را مظلومانه ترك نمود! حال از همه شما تقاضامندم كه مقدارى اينجا را خلوت كنيد تا اين پير مرد هواى تازه برايش برسد ما و شما خوب ميدانيم بهدارى اردوگاه وقتى به قربان جوان ما و شما ترحم نكرد و هيچگونه تداوى ننمود اين پير مرد را هم هرگز تداوى نخواهد كرد چنانكه يكى از برادران مدتى هست كه رفته تا اجازه بگيرد به بهدارى ببريم هنوز اجازه نداده‏اند اين ما و شما هستيم كه بايد رعايت حال هم ديگر را بكنيم.
    جمعيت با اندوه و تأسف به عقب ميرود و رمضان ادامه ميدهد:
    - برادران اين برادر؛ رسول نام دارد داراى سه فرزند پسر بود كه اولين پسرش در همان سالهاى اول جنگ توسط نظام كمونيستى كشته شد و دومين پسرش را احمد شاه مسعود در افشار به جرم هزاره بودن كشت و قربان هم سومين پسرش بود كه در اردوگاه اسلامى ‏ايران جان باخت و در حالى كه او را به اينجا آورده‏اند يك دختر خردسال و زن بيمارش در يكى از شهرهاى ايران جا مانده است بدون هيچ....

    شور و هيجان همه اهالى اردوگاه را فرا گرفته است همه سعى دارند تا وسايل اردوگاه را تحويل دهند و به اتوبوسها سوار شوند براى طرد مرز شدن!
    رسول با كمرى خميده به سوى موتر حركت مى‏كند ؛ برگه شناسائى اردوگاه‏اش را مى‏گيرند و در صف يكى از ماشينها مى‏فرستد، آنجا از او كرايه موتر تا مرز دغارون را مى‏گيرند و بعد مى‏فرستند تا به نوبت سوار اتوبوس شوند. رسول اولين پاى خودرا كه از پله كان موتر بلند مى‏كند مأمور پيش دروازه‏موتر يك لگد به باسن رسول مى‏كوبد و پيرمرد با سر خود به درون موتر پرتاب مى‏شود و سرش به آهن صندلى كمك راننده اثابت مى‏كند و خون جريان مى‏يابد ؛
    رسول با كلاهش سرش را محكم مى‏فشارد تا خون بند بيايد و اتوبوس حركت مى‏كند و سر رسول همچنان در خون سرخ شده است؛ پس از چند ساعتى همه را در مرز دغارون پياده مى‏كنند، رسول به اتفاق چند مهاجر ديگر سوار كابين يك تويوتا ميشوند به مقصد هرات !
    موتر از گمرگ حركت مى‏كند و در برابر اولين مقر طالبان مى‏ايستد يك طالب مى‏آيد سر نشينان تويوتا را نگاه مى‏كند و بعد مى‏پرسد؟
    - از كجا مى‏آئيد؟
    - از ايران - از اردوگاه!
    - نامتان چيست؟
    - قيوم!
    - شما!
    - عبدالطيف
    - شما!؟
    - رسول
    و....
    وپس از اينكه همه سر نشينهاى موتر را نامهاى شان را پرسان كرد؛ يك فرم را از جيب واسكت خود بيرون مى‏كشد و بررسى‏مى كند و باز به چهره‏ها نگاهى مى‏كند و مى‏گويد:
    - كل تان پياده شويد!
    همه سر نشينان تويوتا پياده مى‏شوند چند نفر طالب دور آنها را حلقه مى‏كند و به سوى يك امارت قديمى هدايت شان ‏مى نمايد و بعد چند تن از طالبها مى‏آيند نامهاى كل افراد را نوشته مى‏كنند و دستهاى شان را بسته كرده و دو عدد داتسن با شيشه‏هاى دودى مى‏آورند همه آنها را سوار مى‏كنند و در ميان گردو غبار باقى مانده از جاده خاكى گم مى‏شوند به مقصد هرات!
    همه را در مقر طالبان در كميته امنيت از موترها پياده مى‏كنند و مى‏برند بر سر چوكيها مى‏نشانند!
    پس از چند دقيقه‏اى يك طالب با ريشهاى انبوه خود وارد مى‏شود يك نگاهى به همه افراد مى‏كند و خود مى‏رود در پشت ميز خود مى‏نشيند و مى‏گويد:
    - به ما راپور داده‏اند كه شما براى خراب كارى وارد شهر هرات شده‏ايد. تعدادى ديگر از شما را گرفته‏ايم و آنها هم به گناه خودشان اقرار كرده‏اند! و همالى در بندى خانه مركزى هرات انتقالشان داده‏ايم و لازم‏اس كه بريتان بگويم كه اگر خودتان اقرار كنيد و با ما همكارى كنيد مه ميتانوم اى قولَ بَريتان بتم كه در مجازات شما كاهش بته و هر كدامتان كه همكارى نكنيد جزايتان مرگ است!
    رو مى‏كند به سوى اولين نفر كه در جانب مقابلش نشسته است!
    - خودته معرفى كن و بگو كه براى چى كارى به هرات آمده‏ايد؟
    - مه قيوم هستم ملا صاحب! مگم اگر مه راست خوده بگويم شما مره آزار نمى‏دهيد؟
    - نى تو فقط راست خود بگو! كسى غرض دارت نخواهد بود!
    - ملا صاحب ما آمده بوديم ؛ نى نى ما را به زور راهى كردند كه بيائيم
    هرات و پس از نيمه شو امشب يك نفر به سراغ مه ميايه كه برايمان اكمالات برساند و همى شهر هراته ناامن كنيم !
    - آيا شما حاضر هستيد كه بر سر قرار خود حاضر شويد تا رابط شما را ما شناسائى كنيم؟
    - بله صايب از جان و دل خود حاضر هستم كه براى وطن خود كاركنم!
    - نفر بعدى خود معرفى كن!
    - مه سيف‏الدين مى‏باشم از باشندگان شهر هرات
    - براى چه كارى به هرات آمدى؟
    - ملا صاحب مه به خاطر يك امر خلاف قانون در ايران دستگير شدم و قريب بود كه قيد و بندى شوم كه يك نفر پيدا شد و گفت اگر با ما كار كنى از بندى خانه نجاتت مى‏دهيم و همى بود كه به ما مأموريت داد تا بيائيم به شهر هرات و ادامه مأموريت بعدا به ما ابلاغ ميشه!
    - آيا آماده هستى براى گرفتار كردن ديگر خراب كارهاى ضد وطن با ما همكاري كنيد؟
    - بله صاحب!
    - نفر بعدى ؛ هزاره سرميده!
    - مه ملا صاحب رسول هستم!
    - براى چه به هرات آمدى !
    - ملا صاحب مه راگرفتند و به اردوگاه سفيد سنگ آوردند و بعد طرد مرز كردند، زن و دخترم هم در ايران مانده و...
    - كلتان را از اردوگاه طرد مرز كرده‏اند - اى ره ما خو ميدانيم - و ميدانيم كه دولت ايران ازى خاطر كه ما را بتانه فريب بده يك تعداد اجير شدگان شان را مثل شما از طريق اردوگاه در داخل خاك وطن ما ميكند تا در اينجا صلح و امنيت ما و مردم ما را از بين ببرد!
    اى ره خوب مى‏فاميم آلى تو بگوى كه چى وظيفه دارى د اينجه و قرار هست چى كسى ره ملاقات كني؟
    - ملا صاحب مه نى وظيفه دارم و نى هم قطى كسى قرار ملاقات داروم !
    - خو هزاره سر ميده در ميان ايقه آدم تو مى‏خواهى باز دروغ بگوئى و ما را گمراه كنى؟
    - نى ملا به قران اينه راس مى‏گم كه نى قرار داروم و نى هيچ بلاى ديگه!
    - به خير صبا ميگم كه قران دگردن تو هزاره كافر بزنه كه ايقه نتانى دروغ بگوئى.
    باد تندى مى‏وزد از دور بر سر تير چراغ برق يك پيراهن آلوده به خون مى‏رقصد و آنسوى چراغ برق يك پارچه دراز كه بر رويش با خطى سرخ نوشته شده است آويزان است و گوئى هردم به شدت چيزى مثل پيراهنى آلوده به خون ميرقصد. انبوه مردم به سوى تير چراغ برق نزديك ميشود؛ بر روى پرده سفيد نوشته شده است :
    »اين است سزاى خائن به وطن ؛مزدور بيگانه!«
    باد پاهاى رسول راكه از ما بين تمبان سفيدش بيرون بر آمده است بر روى هوا شور مى‏دهد؛ شايد چيزى به رنگ سرخ بر روى پيراهن سفيدش نوشته است:
    رسول؛ آخرين نسل قربانى

      اكنون الأربعاء 2 ديسمبر 2020 - 11:52 ميباشد